خوانندگان گرامی با سیل نامه ها و تلفنها از من خواستند که در صورت امکان کنترل خودم را نگه دارم و زیاد عصبانی نشم و به جوونی دیگران رحم کنم. من هم اطاعت امر کردم و در عوض الان می خوام یک جریان بامزه که امروز داشتم را براتون تعریف کنم.
شرکتی که براش در حال حاضر کار می کنم یک نقطه اشتراک خیلی مهم با همه شرکتهای دیگه دنیا داره و اون هم اینکه توش دستشویی هست! سیستمش هم اینجوره که در یک راه رو کوچک ۲ عدد دستشویی نقلی هست که هرکدام حدودا مثل یک سلول یک متر در دو متر مساحت داره و کلید برق کل دستشویی ها هم در ابتدای راه رو ورودی و در کتار در اصلی هست. این سلولها هم هیچ پنجره یا سوراخی به بیرون برای عبور هوا یا نور نداره. دیگه بگذریم از تفاوتهای اینجا با کشور خودمون که همه می دونند و چه مصیبتها باید بکشیم تا اینجا بریم دستشویی.
خلاصه اینکه امروز در اواخر ساعات کاری و وقتی تقریبا همه همکارها به خانه رفته بودند٬ گلاب به روتون ما مثل هر روز از سر اجبار و تقاضای این وجود خاکی رفتیم داخل یکی از این دستشویی ها. و بعد از حدود ۱ دقیقه که دیگه کاملا دستمون از همه جا کوتاه شد و شروع به حل مسائل پیچیده کردیم ... صدای در اصلی دستشویی را شنیدم که یک نفر در حالی که با بی خیالی تمام سوت می زد آن را باز کرد و بدون اینکه از نبودن کسی مطمئن شه کلید برق را خاموش کرد و بی معطلی رفت!!
در یک لحظه از روشنایی به تاریکی مطلق فرو رفتم. بلافاصله چند بار فریاد زدم که هوووی ... آاااییی.... اما خیر ... واقعا رفته بود! خنده ام گرفته بود... کمی این پا و اون پا کردم و بالاخره فهمیدم که کاری نمیشه کرد و باید تسلیم شد. چاره ای نبود جز اینکه به تاریکی عادت کنم.
کم کم برقی که در چشمانم از نور لامپ مونده بود رنگ باخت و چیزی جز سیاهی نبود. حرکت انگشم در مقابل بینی یا حرکت پاهام را نمی دیدم. متوجه شدم که ناخواسته چشمهایم را بیش از حد باز کرده ام تا نور بیشتری بگیرم. اما چیزی دیده نشد که نشد.
نتیجه گیری اول اینکه قدر چشمهایتان و نور را بدانید. در اثر عادت فراموششان کرده ایم.
نتیجه گیری دوم هم اینکه گاهی که به دستشویی می روید اعمال مربوطه را با چشمهای بسته انجام دهید و فاصله خود را تا در ورودی با قدم اندازه بگیرید تا در جنین شرایطی نیم ساعت دنبال هرچیز نگردید و موقع خروج با دماغ نرید تو در!
