شب گذشته در مراسم آغاز سال نو میلادی در مرکز شهر بریزبن شرکت کردیم. هر سال جمع بزرگی از مردم شهر آخرین شب سال را در کنار رودخانه زیبای بریزبن که رسیدن به اقیانوس آرام را در فاصله ای کوتاه صبور و متین انتظار می کشد، به پایان می برند. از هنگام غروب سیل جمعیت به سمت مرکز شهر سرازیر شده و تا پایان سال ، حاشیه سرسبز رودخانه مملو از مردم می شود که اکثرا به صورت جمع های خانوادگی و یا حلقه های دوستانه بر روی چمن ها نشسته اند. با هم گفتگو می کنند، می خندند، به آب خیره می شوند و یا با تماشای نمایشگر بسیار بزرگ و رنگ و وارنگی که در مقابل نصب شده سرگرم اند. این مراسم با آتش بازی بزرگی که در لحظه سال نو انجام می شود پایان می گیرد.

درست یک سال پیش در حالی در همین مراسم شرکت کردیم که فقط یک ماه از ورود ما به استرالیا گذشته بود. درست نمی دانستیم که به کجا آمده ایم و چه چیز انتظار ما را می کشد. شادی ها و جنب و جوش مردم در آن شب را چندان نمی فهمیدیم. دائما عید نوروز خودمان را در نظر داشتیم و آن را در مقایسه با این مراسم بسیار با معنی تر و جذاب تر می دیدیم. آتش بازی آخر مراسم هم چیزی نبود جز بازی رنگهای خیره کننده و زیبایی که در سیاهی شب خود نمایی می کردند و خیلی زود محو میشدند و جای خود را به رنگها و نقشهای دیگری می دادند. هیچ نقش و رنگی هم اجازه نمیداد سیر او را ببینیم. تا می آمدیم جزئیات آن را تماشا کنیم به کلی محو می شد. زمان حضور هر نقش آنقدر کم بود که یا باید کل را فدای جزء می کردی و با برعکس و خلاصه تماشای سیر هر دو نا شدنی بود.
اما همان آتش بازی در آغاز سال 2008 با ما بازی دیگری کرد. برای ما نمادی بود از گذشت یک سال دیگر از عمر. بر خلاف سال گذشته مشتاق بودم تا آخرین لحظه به آن خیره باشم. در گردش نور ها و رنگها ،روزها و لحظات تلخ و شیرینی که گذشت خودنمائی می کرد. دیگر جزء وجود نداشت. کلیتی بود که از ما برگرفته بودند و دوباره تحویل خودمان می دادند. همه سال در حدود ده دقیقه خلاصه شد و تمام!
سالی نو آغاز شد. همه شاد و خوشحال به خانه می روند. نمی دانم از چه چیز شادند.از اینکه یک سال دیگر هم گذشت؟ چرا این همه مشتاق گذشت زمانند؟ اگر سال گذشته خوب بوده که تمام شدنش ناراحت کننده است. اگر هم بد بوده، مگرقرار است سال جدید چه فرقی با سال قبل داشته باشد؟
واقعا که آدمی با امید زنده است.
