تبليغاتX
زمزمه

زمزمه

آقا من یه پیشنهاد دارم برای جذب سرمایه و کسب درآمد برای مملکت. تازه اگه این کار و کنیم نه تنها مغزها فرار نمیکنن بلکه واردات مغز هم خواهیم داشت. چون کلی محقق از سراسر دنیا سرازیر میشه.

 

می گم چطوره ایران را در دنیا به عنوان یک آزمایشگاه بزرگ معرفی کنیم. این آزمایشگاه میتونه به همه مراکز تحقیقاتی دنیا که در حوزه های اقتصاد، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و دیگر علوم انسانی و غیر انسانی تحقیق میکنن سرویس بده. منابع و امکاناتی که در حال حاضر در کشور وجود داره میتونه اون را به یکی از موفق ترین آزمایشگاه های علوم انسانی دنیا تبدیل کنه. من فعلا چنتا مورد رو خدمت شما عرض می کنم:

 

۱-      در یک آزمایشگاه باید مواد اولیه ای که یه حوزه مورد تحقیق مربوطه موجود باشه اما چون قصد محقق تولید انبوه و نهایی نیست مقدار محدودی از هر ماده میتونه کافی باشه. ما هم همه مواد اولیه را با مقدار کافی برای تحقیق در موجودی داریم مثل موارد زیر:

 

-          پول نقد

-          منابع سرشار انرژی

-          منابع طبیعی و معدنی

-          کارخانه های بسیار برای تولید کردن یا نکردن ارزش افزوده

-          بستر لازم برای برقرار کردن سیستمهای مختلف جکومتی مثل جمهوری ، سلطنتی ، استبدادی، آسمانی ، زمینی و غیره

-          امکانات لازم برای مخلوط کردن سیستمهای حکومتی فوق با نسبت های دلخواه

-          امکانات اولیه پیش بینی شده برای انواع سیستمهای اقتصادی از خصوصی سازی کامل و اقتصاد صد در صد باز تا حذف کامل هرگونه مالکیت خصوصی

-           انواع نمونه انسانی برای آزمایشهای مختلف و مکرر مثل عوام ، روشنفکر ، کارگر ، متخصص ، شهری ، روستایی ، مرتجع ، مدرن ، خلاف کار ، معتاد ، هرزه ، خنثی ، قاتل ، هنر مند ، عاشق پیشه و ...

 

 

۲-      آزادی کامل و باز بودن دست محقق برای انجام هر گونه آزمایشی. باید بگم که این مورد از مورد اول خیلی مهمتره چون همه یا بعضی از امکانات مورد شماره یک در هر کشوری پیدا میشه اما در خیلی جاها نمیشه هر آزمایشی را انجام داد چون هزینه میبره و ممکنه خدای نکرده کشور را با خطر مواجه کنه. اما در مملکت ما دست محقق کاملا بازه. عمده نمونه های تحت آزمایش اعتراض چندانی ندارند و یا نمیتونن داشته باشن. کسی هم تو کار محقق دخالت نمیکنه و براش محدودیت ایجاد نمیکنه.

 

۳-      نبود محدودیت زمانی برای پروژه های تحقیقاتی مختلف. پروژه های کوتاه مدت و بلند مدت و حتی دائمی قابل اجرا هستن و میتونن بارها و بارها تکرار بشن تا وقتی که جناب محقق خسته بشه یا از درستی یا از غلطی کارش مطمئن بشه.  

 

۴-      پروژه تعریف شده میتونه میتونه تمام بشه یا اینکه نیمه کاره رها بشه. این موضوع به صاحب آزمایشگاه ربطی نداره و پولشو میگیره به هر حال. اصلا نیمه کاره رها کردن کار هم میتونه خودش یه پروژه باشه چون شاید محقق بخواد تاثیرات کوتاه یا بلند مدت پروژه نیمه کاره را بررسی کنه.

 

مثلا الان فرض کنیم تو اونور دنیا یه نفر یه ایده اقتصادی خیلی عجیب و غریب به نظرش رسید.   چه میدونم ... مثلا هسته شفتالو باعث استحکام بتن، جلوگیری از سرطان روده و افزایش بازدهی سوخت موشک میشه و باید از این به بعد فقط  هسته شفتالو تولید و صادر کنیم. خیلی وقتها ایده های اولیه مخترعین برای بقیه مسخره بوده اما وقتی اون ایده میدون پیدا کرده و عملی شده حقانیتش رو ثابت کرده. اما طبیعتا  کسی اجازه نمیده که این بابا ایده اش را آزمایش کنه. ولی  اگه بدونه همچین جایی هست میاد و کارش رو انجام میده و میره دیگه. ما هم چیکار داریم که یارو میزان عقلش چقدره یا چی میگه. ما پولمونو میگیریم . اگه واسه اون آب نشه واسه ما که نون میشه. نمیشه؟

تازه اینجوری هم نیست که اگر پروژه چرند بود یا صاحب ایده حالش خوب نبود و پروژه اش هم طبیعتا جواب نداد از این آزمایش هیچی گیر کسی نیاد. اولا با این کار دیگه ایده های غلط چند بار در چند جای دنیا آزمایش نمیشن و این قطعا یک خدمت به بشریته. ثانیا خود طرف هم به میزانی که استعدادشو داشته باشه کم کم عاقل تر و پخته تر میشه. 

 

رو این پیشنهاد فکر کنین .

+  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386   توسط محمد کاشی  | 

 

بعد از انتخابات ریاست جمهوری نهم از مردم خیلی عصبانی و ناامید شده بودم که چرا چنین کردند و چرا هنوز بعد از این همه سختی کشیدن ها و بالا پایین شدنها نتوانستند تشخیص بدهند که در همین انتخابات نصفه و نیمه کدام کاندیدا کمی به خواسته های آنها نزدیک تر است. چرا فقط به دلیل نفرت از یک گزینه سرنوشت خود را به دست رقیب ناشناسی دادند تنها برای آنکه تیری در تاریکی انداخته باشند به امید باز شدن راه تازه ای.

 

داستانی در دوران مدرسه شنیده بودم که ملای مکتبی در روستایی دورافتاده درس می داد و آدم معتبری در روستا بود.  روزی معلمی از شهر برای تدریس به آن روستا فرستاده شد و ملای مکتب که کار و کاسبی خود را در خطر دید مردم را جمع کرد تا معلم با سواد تر را خود مردم انتخاب کنند. از معلم خواست که اسم مار را بر روی دیوار بنویسد. معلم هم نوشت "مار" سپس ملا رشته ای قطور و پیچ در پیچ را در کنار آن رسم کرد و از مردم پرسید شما قضاوت کنید. کدام یک از ما  "مار" را درست نوشته ایم؟! مردم ساده دل هم همه به تصویری که ملایشان رسم کرده بود اشاره کردند.

 

دلسرد بودم که هنوز چرا مردم ما چنین ساده دلند که این همه پیچیدکی در گردش اقتصادی و نظام سیاسی کشور را نمی بینند و با وعده های عوام فریبانه پنجاه هزار تومان در ماه یا رویای پول نفت در سفره شان چنین تصمیمی می گیرند. چرا ندیدند که گزینه انتخابیشان از کجا آمده، به چه کسانی وابسته است و حرف اصلیشان چیست.  چرا مانند بچه های خانواده فقیری که هر روز در انتظار معجزه اند هر شب به قصه های خیال پردازانه مادر دل می بندند و  هر شب با حرف های تازه فرشته قصه همه چیز را به فراموشی می سپرند و با لبخندی شیرین به خواب می روند. فارغ از اینکه فردایی مثل روز گذشته در انتظار آنهاست، اگر بدتر نباشد.

 

بعد ها دیدم که انتظار بی جایی دارم. اصلا قرار بر این نیست که همه مردم به دنبال همه چیز باشند هرچیزی را بدانند. بعضی ها هیچ چیزی را فدای آرامش خود نمیکنند بعضی دیگر هم حاضرند همه چیز را فدای این کنند که یک زندگی پر هیجان و پر تلاطم داشته باشند. برای بعضی برتری بر دیگران  شیرین است و برای بعضی دیگر یاری کردن دیگران. به قول مولوی لازمه آنکه به چیزی نگاه کنیم آن است که از چیز دیگری غفلت کنیم. کار دنیا هم با همین تنوع سلیقه هاو غفلتها و توجه ها برپا مانده و خواهد ماند.

 

کلیت نیازها و خواسته های بشری هم به زیر مجموعه هایی تقسیم شده و هر زیر مجموعه بازاری را در این دنیا به راه انداخته. بازار های کسب و کار ،  اندیشه ،اقتصاد ،تکنولوژی، هنر، سیاست و قدرت ، دین ، عرفان و غیره در کنار هم و با کمک هم زندگی را ممکن کرده اند و به جلو می برند.  وجود و تعادل در هر کدام در جای خود حیاتی و لازم است و تعصیلی یا افراط و تفریط هر یک می تواند بازارهای دیگر را از تعادل خارج کند.

 

در حال حاضر در مملکت ما تلاش بر این است که بازار اندیشه به تعطیلی کشیده شود و اگر اندک جانی هم دارد ارتباط آن را با بازارهای دیگر بسیار محدود کرده اند. در غیبت یا حضور کمرنگ بازار اندیشه طبقه حاکم با مردم سرگرم به کار و زندگی تعامل داشته و بده بستان می کند. طبیعی است که مردمی که در بازارهای دیگر به سر می برند از بازار سیاست و قدرت چیزی نمی دانند و نمی خواهند که بدانند. بنابراین وقتی به تنهایی در این بازار قرار می گیرند ملای ده را به معلم با سواد که حرفهای عجیب و غریب میزند ترجیح میدهند.

 

می توان حالتی را تصور کرد که اتوبوسی در کنار پرتگاه متوقف شده و مردمی با چشمان بسته اطراف آن جمع شده اند. یک چشم بسته دیگر هم در کناری ایستاده و با بلندگویی در دست مرتب و با ریتمی تکراری و مشخص قریاد میزند که "هل بدید".  هر کسی بنا بر تصور خود از سمت و سوی پرتگاه و جاده  دست به جایی از اتوبوس گرفته و آن را هل میدهد. کسی هم نیست که محل درست فشار را به آنها نشان دهد. از بالا که نگاه میکنی دایره ای اطراف اتوبوس تشکیل شده که همه به آن نیرو وارد میکنند. در چنین شرایطی دست حادثه است که تکلیف اتوبوس را روشن میکند و اینکه برآیند نیروها به کدام سو باشد. شاید اتوبوس به دره نزدیک تر شود. شاید از آن دور شود و شاید هم همیشه همانجا بماند.

 

برای همین است که به قول آقا جواد کاشی عزیز چندین دهه است که هر روزش را به نحوی در یک نقطه حساس تاریخی بوده ایم. تنها فریادهای بلندگو به دست چشم بسته را می شنویم که به هل دادن فرا می خواندمان و چه افسوس بار و دردآور است وقتی بعد از سی سال تلاش ٬ گاهی رهگذری که می تواند ببیند٬ در فاصله بین فریادهای مرد بلندگو به دست می گوید:   "هنوز کنار دره اید ! "

+  جمعه بیست و سوم آذر 1386   توسط محمد کاشی  |