تبليغاتX
زمزمه

زمزمه

آخرین روز سفری چند روزه به ملبورن را با همراهی دوست خوبم خشایار سپری می کنم. برای اینکه در این فرصت پیش آمده طبیعت گردی هم کرده باشیم از خیر هواپیما گذشتیم و ۱۶۰۰ کیلومتر راه را با دیدن مناظر عجیب و زیبای بیرون پنجره طی کردیم. در میانه راه هم چند ساعتی در سیدنی گذشت .گرچه  زمان اقامت کمتر از آن  بود که ذهنیت کاملتری از این شهر  داشته باشیم اما تصویری که در ذهن ما باقی ماند تشکیل شد از : آدمهای جدی و پر عجله ٬تابلوهای بزرگ تبلیغاتی ٬ ُماشین ٬ پلهای فلزی و بتنی و خیابانهای تنگی که در میان برجهای بسیار بلند در محاصره اند و ترنها و منوریلهای رنگ و وارنگ که از آسمان و زمین عبور می کنند و در پیچ و خمهای خیابانها گم میشوند. خیابانهایی که وقتی در آن قدم میزنی آسمان یعنی یک مستطیل بسیار کم عرض درست در بالای سر.    در نزدیکی همه این ها هم نمایی بی ربط اما بسیار زیبا و حیرت انگیز از اقیانوس آرام با کشتی های کوچک و بزرگ پهلو گرفته در ساحل آن که هیچ تناسبی با شمایل شهر ندارد.  
 
اما ملبورن به نظر ما کمی متعادلتر رسید. شهری بسیار یزرگ و آراسته با رودخانه ای کوچک در میان پلهای متعدد و زیبا٬ مردمی آرامتر ٬ خیابانهای بسیار عریض ٬ قطارها و ترانواهای رنگ آمیزی شده و باغهای کوچک و بزرگ و در مجاورت اقیانوس. ساحلی بسیار آرام و حتی بی موج با آبی به زلالی آب تهران. طبیعتی دست نخورده و بکر و پر از پرنده های رنگ و وارنگی که مثل همه جای این کشور ترسی از آدمها ندارند و گاهی تا نیم متری هم به آنها میتوان نزدیک شد.   
 
تصاویری که در این روزها دیدیم را قبل از مهاجرت فقط در تلویزیون و کارت پستالها دیده بودم. در گذشته   برای من وجود خارجی چندانی نداشتند. گاهی فکر میکردم که اصلا شاید چنین مناظری وجود خارجی ندارند .شاید تنها  دکوری هستند به اندازه کادر دوربین. اگر دوربین را کمی بچرخانی یک دیوار آجری میبینی و چند نفر میکرفن و پروژکتور به دست.  خلاصه فقط مناظری بودند برای تغییر ذائقه ای چند ثانیه ای یا برای تکمیل هارمونی دیوار اتاق.  فکر میکنم که چون آنها را در محیط زندگی خودم تجربه نکرده بودم نمیدانستم با آنها چه کار دیگری میتوان کرد. 
 
کمتر از یک سال از اقامت ما در اینجا میگذردو یک سالی است که محیط زندگی بسار متفاوتی را تجربه میکنیم. زیبایی و پاکیزگی طبیعت٬ منابع طبیعی گسترده٬ رفتارهای اجتماعی آرام٬  صداقت٬ مهربانی و خوش رویی٬ حوصله و امنیت. گرچه دیدن این خوبیها و نکات مثبت و تجربه آنها از نزدیک برایم بسیار آموزنده و مفید بوده است اما مجموعا تاثیری که از این محیط گرفته ام فقط اندکی بیش از تاثیر همان قاب عکس روی دیوار اتاقم در ایران بوده است. نمیتوانم آن را زیاد دوست داشته باشم چراکه در اینجا بزرگ نشده ام . هیچ خاطره ای از هیچ کجای آن ندارم. رفتار های دیگران را کمتر درک میکنم. چند روز پیش وقتی در ساحل طلایی دریا نشسته بودم و ناباورانه به اقیانوس آرام نگاه می کردم به خود می گفتم چه خوب بود که الان در حال دیدن خوابی شیرین باشم و وقتی از خواب بیدارمی شوم خود را در پناهگاه شیرپلا ساعت شش صبح ببینم یا یک بشقاب فلزی سفید کج و کوله که پر از املت است و کوجه های آن هنوز در حال جوشیدن در روغن هستند و یک لیوان چای درکنار یک لیموی نصف شده همراه با صدای آبشار نزدیک پناه گاه. هرچند که شاید به اندازه این اقیانوس زیبا نباشد.
 
آرامش حاکم بر اینجا مانع از این شده که مردم بدبختی ها و فلاکتهای موجود در دنیا را درک کنند. نه گرسنگی را تجربه کرده اند ٬ نه جنگ و نه فقر. نهایت همتی که عامه آنها خرج میکنند اینکه گاهی عصر یک شنبه ای بعد از آفتاب گرفتن در کنار ساحل ها چند ساعتی در مرکز شهر پلاکارد به دست راه بروند و در حالیکه مرتبا کرم ضدآفتابشان را تجدید می کنند جنگ و فقر و بوش و بمب و خلاصه هرچه حرف بد هست محکوم کنند.
 
اما دنیای من  ایرانی دنیای دیگری است. من عادت کرده ام که اگر رفاهی می بینم فقر و گرسنگی مقارن آن را هم ببینم چون برای دیدن آن لازم نیست به جای دوری سفر کنم بلکه کافی است در کوچه و خیابانهای محل زندگیم راه بروم.   همیشه محتمل میدانم که شبی بخوابم و صبح به دلیل بلایی طبیعی یا غیره بیدار نشوم. ما چون سختی و مشقت را خود واقعا تجربه کرده ایم آسودگی مطلق و ناب صورت خوبی برای ما ندارد یا اصلا ممکن نیست.  دنیای ما دنیای مشکلات است و تا این مشکلات هست٬  هرچه هم که مرفه و بی درد باشیم نمی توانیم خونسرد و بی تفاوت باشیم. فرصت یک لذت ناب هم که برایمان فراهم می شود را با یاد کسانی که از چنین فرصتی محرومند به لذتی آغشته با درد تبدیل می کنیم. چنانکه در فرهنگ سنتی ما حلاوت و خنکی هر بار آب خوردن با یاد تشنگی امام حسین  مقارن است.
 
به هرحال تا انسان در این دنیا زندگی می کند زیاده خواهی و در نتیجه درد و رنج  پایانی ندارد. اما من خوشحالم که در منطقه ای بزرگ شده ام که مرکز نمایش و ظهور متعالی ترین و در عین حال پست ترین خصوصیات بشری در طول تاریخ بوده و هست و این فرصتی است برای درک بهتر حقایق و واقعیات.
 
وقتی فکر میکنم که برخواهیم گشت خوشحالم. فرض میکنم که به جای تغییر ذائقه چند ثانیه ای متاثر از منظره ای در قاب عکس در حال تغییر ذائقه ای چند ساله هستم و این تغییر ذائقه را بسیار شیرین ٬ گوارا و به جا می یابم و احتمالا پس از برگشت زندگی را بهتر می فهمم . اما وقتی فکر میکنم که می مانیم وحشت می کنم. پر کاهی می شوم بدون هیج تکیه گاهی. کلمه ای بی معنی که همیشه از یاد میرود و گم شده ای دارای اختلال حواس.
 
یارخوب و سرشار از انرژیم را در راه آدلاید تنها می گذارم و ساعاتی دیگر به سوی بریزبن پرواز می کنم. چیزی را در آنجا جا گذاشته ام که دائما در طول سفر به دنبالش گشتم و گشتم و گشتم.... اول جیبها .. بعد کیف دستی ... بعد چمدان کوچکم با همه جیبهایش ...... جیبها ... کیف دستی .. چمدان کوچکم با همه جیب هایش  ... جیبها ... کیف دستی ...
 
 
+  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386   توسط محمد کاشی  |