تبليغاتX
زمزمه - قصه مدیریت در مملکت ما

زمزمه

 

دوران کودکی و نوجوانی٬ با خیلی ها در گروه سنی خودم رفیق بودم. در آن سنین ادم ها خیلی ساده ترند و دوستی با دیگران به سادگی شروع می شود. تنها هم کلاسی یا هم محله بودن برای شروع کافی بود و صمیمیتها ممکن بود تا سالیان سال ادامه یابد. روزها و شبهای زیادی را با هم سر می کردیم بی آنکه بدانیم تا چند سال دیگر هر کسی کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد.  هنوز هم اگر از قضای روزگار یکدیگر را ملاقات کنیم از جنس دیگری با هم گفتگو می کنیم به یاد یک رنگی های قدیم. اما معمولا به اجبار روزگار و تفاوت های ذاتی آدمها این روابط همگرا نیستند و با گذشت زمان فاصله ها روز به روز بیشتر می شود.

یکی از همین دوستی ها را در حدود سیزده سالگی با یک همسایه شروع کردم. این دوستی پس از مدتی بسیار صمیمانه شد و به قولی آب هم بدون هم نمی خوردیم. فضای خاص آن دوران ما را با وحود سن کم به آنچه در اطراف می گذشت حساس کرده بود و در حد فهم خود حوادث فرهنگی و سیاسی را دنبال می کردیم. اما با وحود نزدیکی زیاد به هم٬ به دلیل تفاوت ذاتی که در ما بود معمولا نگاه متضادی به جریانات داشتیم و اختلاف نظرمان با گذشت زمان بیشتر و بیشتر می شد. 

بعضی مجادلاتی که می کردیم را فراموش نکرده ام. حدودا بیست و سه ساله بودیم و من از سخنرانی آقای سروش در دانشگاه تهران می آمدم که البته نیمه کاره ماند چون آقای دهنمکی و دوستانش ریختند و جلسه را بر هم زدند. بعد از آنکه ماجرا را برایش تعریف کردم چیزی گفت با این مضمون که "خوب کردند! سروش به جای اینکه مردم و دانشجویان را گمراه کند٬ برود و این حرفها را به علما بگوید تا جوابش را بدهند"  یا در دوره ای که انتخابات مجلس بود...  شورای نگهبان همه کاندیداهای دگر اندیش را رد صلاحیت کرده بود و بحث رد صلاحیت ها داغ بود. به شدت این کار را تایید می کرد و معتقد بود که اگر رد صلاحیت نباشد به تدریج نظام از مسیر خود خارج می شود و وقتی می گفتم که خوب انقلاب هم به خاطر مردم بود و شاید مردم روزی بخواهند تصمیم دیگری بگیرند و آن مسیر را اصلاح کنند ... می گفت " مردم ممکن است اشتباه کنند و لزوما اکثریت درست نمی گوید و ... "  قدری که بیشتر حرف زدیم فهمیدم که انتخابات که هیچ٬ اصلا وجود مجلس را هم چندان ضروری نمی داند و بر این تصور بود که اصولا یک نفر باید حرف بزند و تفرق آراء و سپردن کار به دست چند نفر یا گروه چیزی جز هرج و مرج به بار نمی آورد. 

یا چند سال بعد از جنگ را به یاد دارم که مسئولین در مورد نتایج جنگ٬ پذیرش قطعنامه و شرایط اقتصادی٬ چپ و راست دروغ می گفتند. وقتی با او در این مورد صحبت می کردم هر کدام که می توانست توجیه می کرد و آن را که قابل توجیه نبود به عنوان دروغ قبول می کرد اما گفتن آن دروغ ها را لازم می شمرد و می گفت "همه دشمنان ما این حرفها را می شنوند. نمی شود که ضعف خود را در مقابل دیگران عیان کنیم و باید کاری کرد که هم روحیه مردم حفظ شود و هم دشمنان از ما بترسند." مطبوعات چی ها را جماعتی می دانست که فقط نق می زنند و حضورشان بی فایده است. وقتی موسیقی می شنیدم و با او در این مورد حرف می زدم معتقد بود که "این صدا ها معنای خاصی ندارند و چون زیاد گوش میدهی به آن عادت می کنی و فکر می کنی که به آن نیاز یا علاقه داری". در دورانهای دانشجویی و سربازی بعضی مجاری قانونی را با روشهایی که برای من ناشناخته بودند دور میزد و گاهی امتیازاتی داشت که عموم مردم از آن بی بهره بودند. او اولین تجربیات جدی و حرفه ای خود را نه در زمینه رشته تخصصی خود٬ بلکه با مدیریت آغاز کرد!

نمی دانم که بعد از گذشت حدود ۲۰ سال اعتقادات او تا چه میزان دچار تغییر و تحول شده  اما به هر حال او در حال حاضر به عنوان یکی از بالاترین مقامات اجرایی دولت در کنار آقای احمدی تژاد مشغول به کار است.  متاسفانه عملکرد و موضع گیری های این دولت برایم دقیقا یاد آور همان حرفهایی است که ۲۰ سال پیش از نوجوانی می شنیدم و تصور می کردم که در آینده ای نزدیک خریداری نخواهد داشت و ما به روزهایی خواهیم رسیدکه حکومت در خدمت مردم و برای مردم باشد. روزهایی که مردم از راس تا بدنه حکومت را انتخاب و برآن نظارت و نقد کنند و اگر نخواستند تغییر دهند.

به نظرم نظراتی که او در گذشته ها بیان می کرد٬ در پس همه این تبلیغات و سرو صداهای این دولت نقش اساسی بازی می کند و در ذهن بیشتر دولت مردان جاری است. تن دادن آنها به انتخابات و قانون گذاری مجلس و دیگر قسمتهای انتخابی همه از سر اجبار است. زمان ایجاب می کند که رئیس جمهور و کابینه اش مانند بقیه رقبا٬ چهره دمکراتیک به خود بگیرد٬ فعالیت انتخاباتی کند و خود را تسلیم نتیجه انتخابات نشان دهد. 

در واقع رای اکثریت مردم و نمایندگان مردم برای این جماعت ملاک نیست ولی باید همان مردم را با دروغ هم که شده آماده و خوش روحیه نگاه داشت تا در مواقع لازم به میدان بیایند. شاید اگر می توانستند وزارت ارشاد را هم مثل برنامه و بودجه تعطیل می کردند چون نه به مطبوعات اعتقاد دارند و نه برای هنر اصالتی قائلند. 

آری مدیران مملکت ما از آسمان نیامده اند. آینده در دست همین بچه ها یی است که در کوچه پس کوچه های شهر رفت و آمد می کنند یا به بازی مشغولند.    

 

+  دوشنبه یازدهم خرداد 1388   توسط محمد کاشی  |