تبليغاتX
زمزمه

زمزمه

اصالت دنيا يا آخرت 

 

متون ديني  و همچنين نظريه پردازان ديني ما به وضوح بر اين موضوع تاكيد دارند كه دنيا مقدمه آخرت است و امور دنيوي و نيازهاي اوليه حياتي بشر گرچه يك اصل است اما هدف نهايي نيست و تنها براي ادامه حيات بشر و براي رسيدن به سعادت اخروي مجاز مي باشند. اشباع غرايز و اميال انسان يك وظيفه است اما وظيفه اي مقدماتي براي انجام وظايف اصلي كه عبارتند از "نيايش" و "خدمت به خلق". انسان نيز فقط با " وظيفه مندي" و "مسئوليت داري " تعريف مي‌شود.

 

در مقابل نطريه پردازاني كه تلاش كرده اند تا تفسيرهاي نو تري از دين ارائه دهند بر اين باورند كه برخورداري هاي طبيعي انسان در اين عالم خودبه خود مورد رضايت خداست. انسان تنها با وظيفه مندي  و مسئوليت داري تعريف نمي شود. بلكه انسان با "زندگي بر طبق اراده خدا" معرفي مي شود  . اين مفهوم  شامل سه بخش كلي ميشود كه عبارتند از وظيفه مندي و مسئوليت داري و "تمتعات طبيعي انسان". بنابراين اين گروه "تمتعات طبيعي انسان"  را نيز چون بخش ديگري از زندگي بر طبق اراده خداست،  از وظايف انسان مي دانند.

 

اينكه كدام گروه به حقيقت نزديكترند سوال ساده اي نيست اما از منظر اداره جامعه و حكومت روش كار بر اساس هر يك از اين دو ديدگاه بسيار متفاوت است.

 

پس از انقلاب ايران و با گذشت زمان ، همفكران گروه اول به تدريج به قدرت بيشتري رسيدند و امروز به خصوص با روي كار آمدن دولت اخير تمامي حاكميت به صورت يك دست از نظر فكري متعلق به گروه اول مي باشند درحاليكه اكثريت مردم از حكومت به عنوان مديران جامعه انتظار تامين نيازهاي اوليه خود و رفاه  و امنيت اجتماعي را دارند. و در اين مرحله از زندگي فعلا به اصالت دنيا و يا آخرت فكر نمي كنند.

 

صاحبان قدرت  نيز با فرضي خوش بينانه كه هيچيك از آنها تنها كسب قدرت وثروت را هدف نگرفته و همه براي رسيدن به اهداف متعالي خود تلاش ميكنند،  به خوبي اين نياز را مي دانند.  از  ايدآلها و اصول فكري خود ذره اي عدول نكرده اند اما با فروكش كردن موجهاي انقلاب و جنگ روز به روز در شعارهاي خود كمتر از نامقدس بودن و پست بودن دنيا حرفي ميزنند و هنگام نياز به جلب نظر و دريافت راي مردم فقط از توسعه اقتصادي، شكوفايي علمي ، عدالت اجتماعي و غيره سخن مي‌گويند.

 

اما در عمل مشاهده ميشود كه هدف واقعي از كسب قدرت ، تامين "دنياي" مردم نيست. بلكه هدف - با تاكيد بر نگاه خوش بينانه - ايجاد جامعه ايست براي انجام وظيفه‌ها ي اصلي يعني "نيايش"‌ و "خدمت به خلق" و ايجاد شرايطي كه افراد جامعه بتوانند به  وظايف از پيش تعريف شده خود در دين عمل كنند. وعده ها همه در جهت كسب ثروت و رفاه همگاني است اما سياستهاي اتخاذ شده چون از نياز ديگر و هدف ديگري سرچشمه مي گيرند ، نابودكننده رفاه و آرامش جامعه و يا به ضرر آن است.

 

به هرحال متعلق به هرگروه فكري كه باشيم و دنيا را اصل مقدماتي بدانيم يا هدف نهايي ، نميتوانيم وظيفه اوليه هر حكومتي را ايجاد جامعه اي برخوردار از امكانات اوليه و حياتي زندگي مردم ندانيم. يا حداقل نميتوانيم حكومت را مانع زندگي دنيوي مردم بدانيم ! بنابراين به نظر مي رسد كه گروه اول بايد براي نيل به هدف خود وسيله اي به غير از قدرت را پيدا كنند و به روش هاي ديگري آخرت گرا يي و اصالت آن را تبليغ كنند.  

 

پي نوشت: مقدمه اين پست برداشتي است از كتاب "ايمان و آزادي"  نوشته آقاي محمد مجتهد شبستري

+  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386   توسط محمد کاشی  | 

شب گذشته ايرانيان مقيم اين شهرو ديار به مناسبت نوبهار 86 مجلس جشني ترتيب داده بودند. ما هم دور از همه چيز و حتي خالي از تجربه دوباره بهار بسيار مشتاق شديم كه بدانيم هموطن هايمان چگونه نوروز را دز اينجا برگزار ميكنند و از طرفي با شركت دراين جلسه از شادي فرارسيدن سال نو هم بي بهره نمانيم.

 

اولين چيزي كه با ورود به سالن توجه مرا به خود جلب كرد دفي بود كه بر روي سن و مقابل همه به زيبايي قرار داده شده بود. برايم نويدي بود. ايران .. نوروز ... شعر ... موسيقي ايراني .. صداي دف...

 

اما اين مراسم پايان يافت و تنها چيزي كه در آن به گوش نرسيد صداي دف بود. همه چند ساعتي خوردند و با آهنگهاي دست چندم و سرسام آور لس آنجلسي رقصيدند و در آخرين ساعات شب به خانه رفتند.

در بين ساعات برنامه، چشمم به آن دف بود كه با آن نقاشي زيباي روي پوستش چگونه در بهترين نقطه سن قرار داده شده اما هيچ توجهي را به خود جلب نمي كند. او فقط نقش یک تابلو یا دکور را بازی کرد.

به نظرم رسيد كه شايد زبان حال او چنين باشد:

 

                                           * * *

 

باورنمي كنم! خوابم يا بيدار؟! من امشب كجا هستم !؟

به نظرم آخرين بار كه خواندم ،سالها پيش بود يا نه ... شايد هم قرنها پيش.  سالهاست كه بر ديواري آويخته ام. اين روزها كاری ندارم جز مرور خاطرات گذشته.

 

جشنهايي كه با صداي شاد من اوج مي گرفت. مجالس ذكري كه با نواي من به شيدايي و مستي منجر ميشد. عاشقاني كه تنها مونس تنهايي و هجرانشان من بودم. با صداي سه‌تار و تنبور كه مي آميختم در هر دلي تجربه اي يكتا و يگانه مي كاشتم. آدمها را به ياد چيزي مي‌انداختم كه نميدانستند چيست.

عارفاني كه با ضرب آهنگ من با يك دست به سوي آسمان، مي چرخيدندو صداي شور انگيز زنجيرهايم يكايك زنجيرهاي آنان را پاره ميكرد، يكايك حواسشان را از كار مي انداخت. گوش ها هم ديگر نمي شنيد. صدايم به جاي گوشها قلبها را مي لرزاند.

با هر ضربه قدمي نرديكتر ... تا يگانگي.

 

و خاطره بزرگ و عزيزم مولانا:

 

        تپ تپ تتپ تپ ....

        حق حق اناالحق ...

 

          هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

          وارهد از حد جهان بي حدو اندازه شود

 

 

اما امشب خبرهايي هست. بر روي ديوار نيستم!‌ روي جاي بلندي هستم. جمعيت زيادي را مقابلم مي بينم كه در رفت و آمدند. باز ياد آن روزها مي افتم. معمولا گوشه اي مي نشستم و نظاره مي كردم. محفل كه شكل مي گرفت دلم مي تپيد. ميدانستم كه دقايقي بعد دستي بر من خواهد كوبيد. حالم دگرگون مي شود و بر دلشان مي كوبم. ميدانستم كه كاري زيادي در پيش است...  مشتاقانه انتظار مي كشيدم.

 

تپش قلبم در اين لحظات يادآور آن روزها ست. اين هيجان برايم آشناست. اما اين مردم در اين مدت كجا بوده اند؟!  نمي دانم... به هر حال بايد از اين فرصت استفاده كنم.  با اولين ضربه نوازنده چنان مجلس را به شور بياورم كه تاكنون از هيچ سازي چنين اثري نديده باشند. اين جماعت مرا به اينجا آورده اند. پس مرا مي شناسند. بايد آماده شوم.حالي به سماعشان خواهم داد. امشب همه حرف هاي در گلو مانده ام را فرياد مي زنم. خاطراتم را با شورو شوق تعريف مي كنم.

چه زود.. وقتش رسيد !!...كسي به طرفم مي آيد!!...به من نگاه مي كند .... خدايا ...

اما ....

از كنارم گذشت!

پشت ميزي ايستاد. شروع به نواختن كرد!‌ بر چيزي به شدت و با سرعت مي كوبيدند. همه جا ميلرزيد. شدت صدا پوستم را ميلرزاند. هوايي مي شوم. صدا از آن ميز بود.

 

كسي ديگر يه طرفم مي آيد!! ... كنارم ايستاد... اما ... حتي به من نگاه هم نكرد. شروع كرد به خواندن. با تمام توان فرياد مي زد.  پوستم از لرزش افتاد.

چراغها كم نور شد. نورهاي رنگ و وارنگ به چرخش درآمدند. تعداد زيادي در مقابل من شروع به حركت كردند. كوچك و بزرگ. زن و مرد. مي خندندو مي چرخيدند.

سماع ميكنند؟! ... دستي به سوي آسمان بلندنيست... اما كاري كه ميكنند بايد نوعي رقص باشد. عجب!‌ تازه چرخ را شروع كرده اند اما به نظرم نيمه مستند! چه ساز توانمندي!

نورهاي رقصان چشمها را خيره ميكند. صداهاي عجيب ... فريادهاي بلند ... ضرباتي پشت هم شبيه انفجار... بوبوم .. بوبوم ... بوم...بوم..

 

من... من توان نواختن در اين ضرب آهنگ را ندارم... اگر الان نوبت من بشود چه ؟!  من هيچ وقت كم نياورده ام آن هم اين همه ...! 

بايد منتظر باشم... نيم ساعت ...  يك ساعت ... دو ساعت!! پس كي؟!‌...

چراغها روشن مي شود. صداها خوابيد . اينجا خلوت شده است. پشت بعضي ميزها چند نفري نشسته و با خستگي مشغول صحبتند. به سرعت تعدادشان كم مي شود.

 

كسي به طرفم مي آيد...!!! به من نگاه مي كند ... نزديك مي شود. خسته است. با احتياط برم مي دارد....اين بار ..نوبت من!؟... گرمي دستش پوستم را نوازش مي دهد... بخوانم ؟! ...

 

              نه!

                       به ديوارم مي آويزد...

 

+  شنبه چهارم فروردین 1386   توسط محمد کاشی  |