چه چيزها در ايران داريم كه قدرش را نميدانيم. از روابط گرم و خاص خانوادگي كه بگذريم ، روابط کوچک و سادهاي كه با مردم كوچه و خيابان به بهانه نيازهاي روزمره خود ميگيريم هم نعمتي است. بعضي از اين روابط شايد فقط در حد نگاهي آشنا يا سلام و عليكي كوتاه باشد. خوشحالي يا غم او خواه نا خواه بر ما اثر مي گذارد. ما هم وقتي تصويري يا تاثيري از حضور خود در او ميبينيم وجود خود را بيشتر احساس مي كنيم. گاهي همين روابط ساده دلبستگي هم ايجاد ميكند.
معمولاموجوديت اين روابط را نيز هنگام تغيير محل سكونت خود بهتر درميابيم.
در كشور مدرني مثل اينجا فرد ثابتي مثل حسن آقا، بقالي سر كوچه را نميگرداند، وقتي براي خريد وارد فروشگاه هاي بزرگ اينجا ميشوي ده ها نوع از كالاي مورد نظرت در قفسه ها از قبل چيده شده. سبدي پر مي كني و پول آن را به مسئول صندوقي ميدهي كه احتمالا ساعاتي ديگر شخص ديگري جاي او را گرفته است. براي انجام امور مالي به بانك محل مراجعه نميكني كه مرتبا مسئول باجه را ببيني، تاكسي و اتوبوس هم چندان طرفداري ندارد.
هر كسي در فضاهاي كاملا خصوصي خودش زندگي مي كند. فضاي خصوصي ماشينش، خانه اش و محل كارش. هر كسي در هر جايي كه هست درون محفظه اي شيشه اي است. البته شيشه اي نه از اين نظر كه بتوان سوي ديگر آن را ديد بلكه فقط از اين نظر كه به چشم ظاهر محفظه اي نميبيني.
بنابراين آن بخش از تاثيررفتاري آدمها بر هم كه غير ارادي است به حد اقل رسيده است. بخش ارادي آن هم كه چون لازمه وجود جامعه مدرن است اساسا حذف شده است وكسي توانايي تحميل اراده يا عقيده خود به ديگري را ندارد. حتي والدين هم بر فرزند 13 ساله خود تسلط زيادي ندارند.
خلاصه اين سرزمين براي تجربه تنهايي جاي خوبيست. تاثيرچنداني از خود بر دنياي خارج ازخود نمي بينيم و ممكن است آنقدر تنها باشيم كه به موجوديت خود هم شك كنيم.
