تبليغاتX
زمزمه

زمزمه

 

22 خرداد روزي كه از چهار سال پيش چشم انتظارش بودم به سرعت رسيد و دو هفته هم از آن گذشت. گدشته از همه اتفاقاتي كه افتاد و روزهاي تلخي كه گذشت، در مجموع نتايج خوبي هم داشت.

يكي از آن نتايج اين است كه نظام حكومتي ما عريان تر شد و ماهيت خود را  بهتر نشان داد. هر حادثه اي كه در اين دوهفته اتفاق افتاد، نوري بود كه بر آبله رويي پرده نشين مي تابيد و زشتي هاي روي او را نمايان تر مي كرد. او با دستپاچگي براي حفظ پوشش بي نقص و زيباي خود تلاش بسيار كرد اما زخمهاي به دمل تبديل شده و چركيني كه سالها بازبيني و ترميم نشده بودند ديگر قابل پوشاندن نبود و وقت سرباز كردن آنها رسيده بود. با اين پرده دري كه رخ داد چراغ مهر و اميد به نظام دردل بسياري اگر سوسويي مي زد به كلي خاموش شد. خوب يا بد در جوامعي مثل ما حاكمان هنوز نيازمند حكومت بر دلهاي مردم اند و چرخ دولت با حكومت بر دلها بسيار روان تر مي گردد تا حكومت بر جسم ها. بنابراين مي توان پيش بيني كرد كه از اين پس اين چرخ چگونه خواهد گشت. تا وقتي رابطه مديران جامعه با مردم رابطه اي از نوع پدر و فرزندي يا ولي و صغير است، حكومت بر جسم آدميان بدون كسب رضايت قلبي آنها تنها با زور امكان پذير است و در حكومت با زور كلامي كه به عنوان فصل الخطاب به مردم گفته مي شودبه جاي فرود آمدن بر دلها و روشن كردن چراغ ايمان٬ بر فرق ها فرود خواهد آمد و فزوني دهنده نفرت است. 

خلاصه اينكه حالا مردم بهتر مي دانند با چه پديده اي مواجه هستند و جايگاه مردم در اين نظام كجاست و چقدر حق و حقوق دارند. حالا فهميده اند كه اين نظام حاكم است كه حرف آخر را مي زند نه مردم. حال بعد از سي سال روشن شد كه قانون اساسي به عنوان پيمان نامه امضاء شده بين مردم و حكومت ، چقدر ميان صاحبان قدرت قدر و ارزش دارد و حالا چهره هاي واقعي پشت اين لبخندهاي صميمانه در تلويزيون بهتر ديده شد. 

از اينكه در اين انتخابات شركت كردم بسيار خوشحالم اما اگر اتفاق خاص ديگري نيافتد اين آخرين باري بود كه در انتخابات جمهوري اسلامي كه ديگر به حق مي توان گفت به حكومت ديني تبديل شده شركت كردم. از اين پس بذر اميد را با هزار شوق در خاك باير نخواهم كاشت. آن را در جايي محفوظ محافظت و آماده خواهم كرد تا زمين را مساعد و باران را در راه ببينم. مي دانم كه زياد دور نيست.


خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک  سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟۱

------------------------------------

۱- شعر از نيما يوشيج

+  شنبه ششم تیر 1388   توسط محمد کاشی  | 

جای پست نوشتن نیست. فقط جای گریستن است. کاش اینجا جایی بود که فریاد بزنیم. کاش ایران بودیم و قطره ای می شدیم در میان مردم بهت زده و خشمگین. خوش به حالتان که حد اقل می توایند بغضتان را فریاد بزنید.

یعنی ۱۰ میلیونی که در دوره های قبل خاموش بودند و  پس از مدتها در این انتخابات به رای دهنده ها اضافه شدند به احمدی نژاد رای داده اند؟!!!

 خفت و توهین از این بالا تر ممکن نبود.  

اولین بیانیه آقای موسوی بعد از شمارش آراء:

ملت شريف ايران
نتايجی که برای دهمين دوره انتخابات رياست جمهوری اعلام شد بهت آور است مردمی که در صفهای طولانی اخذ رای شاهد ترکيب آرا بودند و خود می دانند که به چه کسی رای داده اند با حيرت تمام به شعبده بازی دست اندرکاران انتخابات و صدا و سيما نگاه می کنند.

آنان اينک بيش از هميشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح اين بازی بزرگ ريخته شده است. اينجانب ضمن اعتراض شديد به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می دهم که تسليم اين صحنه آرايی خطرناک نخواهم شد. نتيجه آنچه که از عملکرد متصديان بی امانت ديده ايم و می بينيم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ايران و حاکميت دروغ و استبداد نيست. اينجانب طبق وظيفه شرعی و ملی خويش به افشای رازهای پشت سر اين روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضيح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نيروهای موثر در نظام را به توجيه گرانی دروغگو در مقابل مردم تبديل کند و دنيا و آخرت آنان را در معرض لطمه های جبران ناپذير قرار دهد.
به مسوولان توصيه می کنم بيش از آن که دير شود اين روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعيت زداست. آنان بيش از هر کس ديگر از اين حقيقت باخبرند که در اين کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کمترين پيام انقلاب ما اين است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بيايند تمکين نخواهند کرد.
اينجانب از همين فرصت استفاده ميکنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ايران به آنان تذکر می دهم که ايران اين موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، اين آنان هستند که بايد با هوشياری خود از آن حفاظت کنند. خائنين به آراء مردم ابايی از آن ندارند که اين خانه پارسايان به آتش کشيده شود. ما موج عقلانيت سبز خود را که برگرفته از تعاليم دينی و علايق ملت ما به اهل بيت پيامبر(ص) است با تمامی شور ادامه می دهيم و با شورش دروغ که در کشور طغيان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه ميکنيم، اما اجازه نخواهيم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگيرد.
جا دارد از يکايک شهروندانی که برای رساندن اين پيام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعاليت ميکردند سپاسگذاری کنم و تاکيد نمايم که تا رسيدن به نتيجه ای که کشور ما لايق آن است همچنان به حضور و تلاش آنان نياز است.
و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذيتمونا و ع لی الله فليتو کل المتوکلون

 

+  شنبه بیست و سوم خرداد 1388   توسط محمد کاشی  | 

چند روزي بيشتر به انتخابات باقي نمانده. انتخاباتي كه نه چند هفته و ماه بلكه از فرداي انتخاب شدن آقاي احمدي نژاد در سال 84 منتظرش بودم. همه هوش و حواس ما به روز جمعه است كه چه كسي از صندوق بيرون خواهد آمد.

جماعت كوچك چند هزار نفره ايراني اينجا هم به شدت تحت تاثير انتخابات قرار گرفته اند و فضا خوب گرم شده. يكي از مهاجرين قديمي ديروز مي گفت:‌ من تا به حال به دليل غير دمكراتيك بودن انتخابات در ايران  هيچ وقت راي نداده ام اما براي اولين بار براي اينكه اين ... دوباره راي نياورد حتما راي خواهم داد. در مدرسه ايرانيها هم كه به بچه ها آموزش زبان فارسي مي دهد دو تا از خانم معلم ها را تماشا مي كردم كه در حال جدل در مورد راي دادن به موسوي يا كروبي بودند و صدايشان هر دقيقه بالا مي رفت و تقريبا شروع به جيغ كشيدن كرده بودند كه ما خداحافظي كرديم و نفهميديم بالاخره كارشان به كجا رسيد. در میهمانیها و ایمیلهایی که ردو بدل می شود هم که بیا و ببین.

خيلي ها هم مانده اند كه چه كنند. از طرفي ايران و ظرفيت هايش  را مي بينند و از طرفي به اين چهار نفر با تعجب نگاه مي كنند و از خود مي پرسند كه يك جماعت هفتاد مليوني با اين همه تمدن و تاريخ و  هوش و فرهيختگي كه از آن دم مي زنند اين چهار نفر به عنوان بهترين گزينه ها براي اداره كشور را از كجا درآورده اند.

بعضي ها هم كه كلا همه رشته هاي ارتباطشان با ايران منقطع شده. نه اخبار را دنبال مي كنند و نه ديگر برايشان مهم است كه در ايران چه خبر است و راي نمي دهند.

من هم از آنجا كه آنهايي كه راي مي دهند با آنها كه راي نمي دهند برابر نيستند و فرق دارند ترجيح مي دهم كه راي بدهم. گرچه دايره انتخاب هر دوره تنگ تر و تنگ تر مي شود و با اين وضع كه پيش مي رويم چند دوره ديگر شوراي نگهبان يك نفر را انتخاب مي كند و از همه مردم مي خواهد كه به جاي راي دادن با منتخب محترم بيعت كنند!

براي بعضي ها هم اينكه به آقاي موسوي راي بدهند يا كروبي معماي سختي شده و جدي جدي فكر كرده اند كه خيلي دارند انتخاب مي كنند و مي خواهند بدانند مثلا كداميك برنامه روشني دارند يا مي دانند كه چه مي خواهند بكنند. انگار از اين سي ساله درس نگرفته اند كه رئيس جمهور شدن تنها چيزي كه نمي خواهد برنامه است.

به نظرم انتخاب چندان سخت نيست چون موضوع اصلي فقط تكرار نشدن اين معجزه هزاره اخير براي چهار سال ديگر است. از آنجا كه قطعا موسوي راي بالاتري از كروبي خواهد داشت راي دادن به كروبي باعث كاهش اختلاف راي موسوي و احمدي نژاد خواهد شد و همين كاهش اختلاف احتمال تكرار معجزه را افزايش مي دهد.

به همين دليل ساده به آقاي موسوي راي مي دهم با وجود اينكه كروبي تا حدودي حرف دلم را با احمدي نژاد گفت نه موسوي.

به نظر شما اين منطق درست است ؟ اگر نيست بفرماييد تا فكر ديگري كنم.

+  یکشنبه هفدهم خرداد 1388   توسط محمد کاشی  | 

 

دوران کودکی و نوجوانی٬ با خیلی ها در گروه سنی خودم رفیق بودم. در آن سنین ادم ها خیلی ساده ترند و دوستی با دیگران به سادگی شروع می شود. تنها هم کلاسی یا هم محله بودن برای شروع کافی بود و صمیمیتها ممکن بود تا سالیان سال ادامه یابد. روزها و شبهای زیادی را با هم سر می کردیم بی آنکه بدانیم تا چند سال دیگر هر کسی کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد.  هنوز هم اگر از قضای روزگار یکدیگر را ملاقات کنیم از جنس دیگری با هم گفتگو می کنیم به یاد یک رنگی های قدیم. اما معمولا به اجبار روزگار و تفاوت های ذاتی آدمها این روابط همگرا نیستند و با گذشت زمان فاصله ها روز به روز بیشتر می شود.

یکی از همین دوستی ها را در حدود سیزده سالگی با یک همسایه شروع کردم. این دوستی پس از مدتی بسیار صمیمانه شد و به قولی آب هم بدون هم نمی خوردیم. فضای خاص آن دوران ما را با وحود سن کم به آنچه در اطراف می گذشت حساس کرده بود و در حد فهم خود حوادث فرهنگی و سیاسی را دنبال می کردیم. اما با وحود نزدیکی زیاد به هم٬ به دلیل تفاوت ذاتی که در ما بود معمولا نگاه متضادی به جریانات داشتیم و اختلاف نظرمان با گذشت زمان بیشتر و بیشتر می شد. 

بعضی مجادلاتی که می کردیم را فراموش نکرده ام. حدودا بیست و سه ساله بودیم و من از سخنرانی آقای سروش در دانشگاه تهران می آمدم که البته نیمه کاره ماند چون آقای دهنمکی و دوستانش ریختند و جلسه را بر هم زدند. بعد از آنکه ماجرا را برایش تعریف کردم چیزی گفت با این مضمون که "خوب کردند! سروش به جای اینکه مردم و دانشجویان را گمراه کند٬ برود و این حرفها را به علما بگوید تا جوابش را بدهند"  یا در دوره ای که انتخابات مجلس بود...  شورای نگهبان همه کاندیداهای دگر اندیش را رد صلاحیت کرده بود و بحث رد صلاحیت ها داغ بود. به شدت این کار را تایید می کرد و معتقد بود که اگر رد صلاحیت نباشد به تدریج نظام از مسیر خود خارج می شود و وقتی می گفتم که خوب انقلاب هم به خاطر مردم بود و شاید مردم روزی بخواهند تصمیم دیگری بگیرند و آن مسیر را اصلاح کنند ... می گفت " مردم ممکن است اشتباه کنند و لزوما اکثریت درست نمی گوید و ... "  قدری که بیشتر حرف زدیم فهمیدم که انتخابات که هیچ٬ اصلا وجود مجلس را هم چندان ضروری نمی داند و بر این تصور بود که اصولا یک نفر باید حرف بزند و تفرق آراء و سپردن کار به دست چند نفر یا گروه چیزی جز هرج و مرج به بار نمی آورد. 

یا چند سال بعد از جنگ را به یاد دارم که مسئولین در مورد نتایج جنگ٬ پذیرش قطعنامه و شرایط اقتصادی٬ چپ و راست دروغ می گفتند. وقتی با او در این مورد صحبت می کردم هر کدام که می توانست توجیه می کرد و آن را که قابل توجیه نبود به عنوان دروغ قبول می کرد اما گفتن آن دروغ ها را لازم می شمرد و می گفت "همه دشمنان ما این حرفها را می شنوند. نمی شود که ضعف خود را در مقابل دیگران عیان کنیم و باید کاری کرد که هم روحیه مردم حفظ شود و هم دشمنان از ما بترسند." مطبوعات چی ها را جماعتی می دانست که فقط نق می زنند و حضورشان بی فایده است. وقتی موسیقی می شنیدم و با او در این مورد حرف می زدم معتقد بود که "این صدا ها معنای خاصی ندارند و چون زیاد گوش میدهی به آن عادت می کنی و فکر می کنی که به آن نیاز یا علاقه داری". در دورانهای دانشجویی و سربازی بعضی مجاری قانونی را با روشهایی که برای من ناشناخته بودند دور میزد و گاهی امتیازاتی داشت که عموم مردم از آن بی بهره بودند. او اولین تجربیات جدی و حرفه ای خود را نه در زمینه رشته تخصصی خود٬ بلکه با مدیریت آغاز کرد!

نمی دانم که بعد از گذشت حدود ۲۰ سال اعتقادات او تا چه میزان دچار تغییر و تحول شده  اما به هر حال او در حال حاضر به عنوان یکی از بالاترین مقامات اجرایی دولت در کنار آقای احمدی تژاد مشغول به کار است.  متاسفانه عملکرد و موضع گیری های این دولت برایم دقیقا یاد آور همان حرفهایی است که ۲۰ سال پیش از نوجوانی می شنیدم و تصور می کردم که در آینده ای نزدیک خریداری نخواهد داشت و ما به روزهایی خواهیم رسیدکه حکومت در خدمت مردم و برای مردم باشد. روزهایی که مردم از راس تا بدنه حکومت را انتخاب و برآن نظارت و نقد کنند و اگر نخواستند تغییر دهند.

به نظرم نظراتی که او در گذشته ها بیان می کرد٬ در پس همه این تبلیغات و سرو صداهای این دولت نقش اساسی بازی می کند و در ذهن بیشتر دولت مردان جاری است. تن دادن آنها به انتخابات و قانون گذاری مجلس و دیگر قسمتهای انتخابی همه از سر اجبار است. زمان ایجاب می کند که رئیس جمهور و کابینه اش مانند بقیه رقبا٬ چهره دمکراتیک به خود بگیرد٬ فعالیت انتخاباتی کند و خود را تسلیم نتیجه انتخابات نشان دهد. 

در واقع رای اکثریت مردم و نمایندگان مردم برای این جماعت ملاک نیست ولی باید همان مردم را با دروغ هم که شده آماده و خوش روحیه نگاه داشت تا در مواقع لازم به میدان بیایند. شاید اگر می توانستند وزارت ارشاد را هم مثل برنامه و بودجه تعطیل می کردند چون نه به مطبوعات اعتقاد دارند و نه برای هنر اصالتی قائلند. 

آری مدیران مملکت ما از آسمان نیامده اند. آینده در دست همین بچه ها یی است که در کوچه پس کوچه های شهر رفت و آمد می کنند یا به بازی مشغولند.    

 

+  دوشنبه یازدهم خرداد 1388   توسط محمد کاشی  | 

خوانندگان گرامی با سیل نامه ها و تلفنها از من خواستند که در صورت امکان کنترل خودم را نگه دارم و زیاد عصبانی نشم و به جوونی دیگران رحم کنم. من هم اطاعت امر کردم و در عوض الان می خوام یک جریان بامزه که امروز داشتم را براتون تعریف کنم.  

شرکتی که براش در حال حاضر کار می کنم یک نقطه اشتراک خیلی مهم با همه شرکتهای دیگه دنیا داره و اون هم اینکه توش دستشویی هست!  سیستمش هم اینجوره که در یک راه رو کوچک ۲ عدد دستشویی نقلی هست که هرکدام حدودا مثل یک سلول یک متر در دو متر مساحت داره و کلید برق کل دستشویی ها هم در ابتدای راه رو ورودی  و  در کتار در اصلی هست. این سلولها هم هیچ پنجره یا سوراخی به بیرون برای عبور هوا یا نور نداره. دیگه بگذریم از تفاوتهای اینجا با کشور خودمون که همه می دونند و چه مصیبتها باید بکشیم تا اینجا بریم دستشویی.

خلاصه اینکه امروز در اواخر ساعات کاری و وقتی تقریبا همه همکارها به خانه رفته بودند٬  گلاب به روتون ما مثل هر روز از سر اجبار و تقاضای این وجود خاکی رفتیم داخل یکی از این دستشویی ها.  و بعد از حدود ۱ دقیقه که دیگه کاملا دستمون از همه جا کوتاه شد و  شروع به حل مسائل پیچیده کردیم ... صدای در اصلی دستشویی را شنیدم که یک نفر در حالی که با بی خیالی تمام سوت می زد آن را باز کرد و بدون اینکه از نبودن کسی مطمئن شه کلید برق را خاموش کرد و بی معطلی رفت!!

در یک لحظه از روشنایی به تاریکی  مطلق فرو رفتم. بلافاصله چند بار فریاد زدم که هوووی ... آاااییی.... اما خیر ... واقعا رفته بود! خنده ام گرفته بود... کمی این پا و اون پا کردم و بالاخره فهمیدم که کاری نمیشه کرد و باید تسلیم شد. چاره ای نبود جز اینکه به تاریکی عادت کنم.

کم کم برقی که در چشمانم از نور لامپ مونده بود رنگ باخت و چیزی جز سیاهی نبود. حرکت انگشم در مقابل بینی یا حرکت پاهام را نمی دیدم. متوجه شدم که ناخواسته چشمهایم را بیش از حد باز کرده ام تا نور بیشتری بگیرم. اما چیزی دیده نشد که نشد.

نتیجه گیری اول اینکه قدر چشمهایتان و نور را بدانید. در اثر عادت فراموششان کرده ایم.  

نتیجه گیری دوم هم اینکه گاهی که به دستشویی می روید اعمال مربوطه را با چشمهای بسته انجام دهید و فاصله خود را تا در ورودی با قدم اندازه بگیرید تا در جنین شرایطی نیم ساعت دنبال هرچیز نگردید و موقع خروج با دماغ نرید تو در!

 

+  پنجشنبه هفتم خرداد 1388   توسط محمد کاشی  | 

در حال گوش دادن نطق انتخاباتی احمدی نژاد هستم و همزمان در حال انجام  بد ترین کاری هستم که در این زمان می شود کرد یعنی نوشتن.  کلماتی که در ذهنم عبور می کنند قابل نوشتن نیست چون باید سعی کنم با ادب باشم. اما به طور کلی احساسی که دارم عصبیت٬ ناامیدی و احساس تاسف است.

او در هر جمله٬ چندین بار نام ملت ایران را می برد کاش حوصله داشتم و تعداد "ملت ایران" های استفاده شده در کلام او را می شمردم. او در اغلب موارد به جای کلمه "من" از "عبارت ملت" ایران استفاده می کند.  او چهار سال پیش آمده ٬ هر چه خواسته کرده و حالا نشسته و در چشم ۷۰ میلیون چشم دوخته و از خود کرده های خود چپ و راست تعریف و تمجید می کند. از شیرینی پخش کردن ملتهای دیگر برای موشک هوا کردنش می گوید!  هیچ ناظر منصفی هم که خارج از دایره قدرت اوست چنین ادعاهایی را تایید نمی کند.  او فردی توهم زده و به واقع یک بیمارروانی است.

عصبی بودنم که توضیح نمیخواهد. اگر نشنیده اید بشنوید تا دلیلش را بفهمید. 

متاسفم که از نقطه ضعفی عظیم رنج می بریم و آن اینکه تازه یک ماه مانده به انتخاب مهمترین مقام کشور٬ کاندیداهایی که قرار است در چهار سال آینده سرنوشت  ۷۰  میلیون انسان را به عهده بگیرند  اعتقادات و برنامه های خود را در چند سخنرانی کوتاه که بخش اعظم آن هم عمدتا روضه خوانی های مکرر و بی حاصل است اعلام می کنند. کسانی هم که قرار است این برنامه ها را بشنوند عمدتا متخصصان و کار آزموده های این کار نیستند که این حرفها را برای مردم ترجمه کنند بلکه مردم کوچه و بازارند. ضربه ای هم که از این نا بسامانی می خوریم همین بس که یک چنین فرد ناشناخته و نامعلومی چهار سال پیش آمد چند ساعت نطق و سخنرانی کرد و چون به همه چیز ایراد گرفت مردم ساده هم تصور کردند که این همان است که می خواهد تغییر دهد. نه می دانستند چه چیز باید تغییر کند و نه فهمیدند که این آقا آمده چه چیز را تغییر دهد.  در این دوره هم قصه همان است. آقای موسوی ناگهان بعد ۲۰ سال نقاشی کشیدن در اتاقش آمده و می گوید که احساس وظیفه کردم که بیایم و در تلویزیون داد میزند. ایراد گرفتن و اعتراض هم که در این مملکت مثل آب خوردن است. بسیاری می خواهند به او رای دهند اما نمی دانند برای چه. تنها دلیل آنها حمایت خاتمی است!

و ناامیدم چون این گرمی ها و سرو صداهای چند روزه انتخابات کف روی آب است و خبری از تغییر واقعی در آینده نزدیک نیست. آخر خوش اقبالی و سرخوشی ما این است که این آقا دوباره نیاید اما نمی دانیم چه کس دیگری باید بیاید.   گزینش کاندیداها در طی ۳۰ سال٬ امکان تولید و پرورش مدیران را از همه گروه های دگر اندیش گرفته و همانطور که دیدیم در این دوره کسی از آنها کاندیدا نشد چون بزرگان آنها به دلیل سالخوردگی اگر هم بخواهند توانش را ندارند و هیچگاه فرصتی در گوشه ای از این مملکت بزرگ به آنها داده نشد که در دامن خود مدیر پرورش دهند.  مردم انتخاب کنندگان دست دوم اند و لذا هر انتخابات  مضحک تر از انتخابات قبل است.

اما با همه این حرفها اگر امکانش را پیداکنم حتما رای می دهم. اگر رای ندهم چه کنم؟ نمی دانم به موسوی یا کروبی. تفاوت چندانی برای من ندارند.

+  چهارشنبه ششم خرداد 1388   توسط محمد کاشی  | 

 

روز به روز که به انتخابات نزدیک میشویم تب تاب مردم به شکل تصاعدی  بالا میرود و بخشهایی از مردم که در مواقغ معمول وقایع سیاسی را دنبال نمی کردند در این روزها وارد گود شده٬ اخبار را دنبال می کنند و یا با اطرافیان خود در باره این یا آن کاندیدا بحث می کنند. یک دلیل بسیار مهم که شاید انتخابات این دوره را از دور پیش حساس تر و هیجان انگیز تر کرده هنرهایی است که رئیس جمهور فعلی از خودش در این دوره نشان داد.یعنی گلاب به روتون با شاهکارهایی که ایشان خلق کرد٬ بخشی از مردم که خیلی پرتوقع تشریف داشتند و ایران را با فرانسه اشتباه گرفته بودند و به دلیل عدم وجود انتخابات آزاد و دمکراسی حقیقی دم از تحریم انتخابات میزندند را به خود آورده و بسیاری از آنها بی خیال آن حرفها شده اند چون فهمیده اند که اگر همینطور پیش برویم اصلا چیزی باقی نخواهد ماند که در آن دموکراسی یا هر رویای دیگری را برپا کنیم. لذا آنها هم به جمع کسانی پیوسته اند که معتقدند همین حد اقلی که از دست انحصار طلبان در رفته و برایمان فراهم شده را بگیریم و به یکی از گزینه های کروبی یا موسوی با همه کاستی هایشان بسنده کنیم.

اما گاهی انگار مردم به اقتضاء نیازها و مشکلاتی که مستقیما با آنها دست به گریبانند از بالا دستی ها با همه ادعایی که دارند آگاهانه تر  عمل می کنند. نمونه اش هم همین انتخابات. حالا که بسیاری دست به دست هم داده اند و با تمام توان تلاش می کنند که از این بلا نجات پیدا کنیم٬ سردمداران اصلاحات از همه بلاتکلیف تر به نظر می رسند و خود نیاز به اصلاح دارند.  اولا که تا ۳ ماه قبل از انتخابات هنوز خودشان هم نمیدانستند که چه کسی را مطرح کنند و حالا هم که بالاخره فهمیدند٬ دو نفر را فرستاده اند بالا که هیچ کدامشان هم حاضر به کوتاه آمدن نیستند. خاتمی پیوسته از موسوی می گوید و اصلا برای او کنار کشید اما بسیاری از بزرگان اصلاحات کروبی را حمایت می کنند. آقای سروش که تئوریسین اصلاحات بود و نظرش برای دانشجویان بسیار تاثیر گذار است و بسیاری دیگر بزرگان اصلاحات می گویند کروبی اما خاتمی که وزنش به تنهایی با همه آن بزرگان دیگر برابری می کند می گوید موسوی! خوب حد اقل حالا که هیچ کدام از آنها پایین نمی ایند شمایی که بسیاری به دهانتان چشم دوخته اند٬ همه از یکی حمایت کنید!

آیا این محاسبه خیلی مشکل است که با این ترتیب رای اصلاح طلبان به دو قسمت تقریبا مساوی تقسیم خواهد شد و از وسط این دوگانگی کسی جز احمدی نژاد باقی نخواهد ماند که بالا برود؟ شاید هم موضوع واقعا اینقدر ساده نیست. شاید هم بعضی ها خیلی ساده اند که می گویند حاصل این دوگانگی این است که فقط موسوی و کروبی به دور دوم خواهند رفت. یعنی این همه دم و دستگاه نظارت و اجرا و نظامیان و نهادها که از اول تا آخر انتخابات٬ در دست  آنهاست و همه از یک گروه و دسته اند و بالاخره بخشی از مردم که به آن طرف رای میدهند٬ هیچند!  

امیدواریم آن طور نشود اما اگر شد اختلافات جدید و جرو بخثهایی که بعد از شکست پیش خواهد آمد چقدر بی نمک، تکراری و دیر است.  

+  دوشنبه چهارم خرداد 1388   توسط محمد کاشی  | 

 

مطلب زیر توضیحات خانم فضه کاشی ٬ کارشناس در رشته علوم اجتماعی در مورد پست قبلی هست. همانطور که ملاحظه خواهید کرد ایشون کلا بینی نویسندگان آن مقاله را به خاک مالیده و من هم تا حدودی با ایشون موافقم. اما اینکه "بشر در مکتب دین پرورش پیدا کرده یا نه؟" سوال مهمی است که من نمیدانم.

نکته ای که باید بگم اینکه مطلب کوتاهی که که ترجمه شد به نظرم شاید خلاصه ای بود از یک مقاله دیگر و شاید اون مقاله اصلی قدری محکم تر بوده یاشه چون مقاله ۲ نوسنده داشت و بعید هست که دوصفحه مطلب که تازه نصفش هم شرح و تفسیر یک نظرسنجی اینترنتی بوده٬ به دو نفر نیاز داشته باشه.

                                                                *****

به نظر من پژوهشهای خیلی پیچیده تری از اینی که اینجا نوشته لازمه تا ما بتونیم با یه درصدی از قوت بگیم که آدمهای بی دین به اندازه آدمهای دیندار اخلاقی هستن...این یکخورده به نظر من آبکی بود...مسئله Nature در فلسفه غربی چیز خیلی پیچیده و مهمیه...من معمولا می بینم که خیلی روش بحث می شه و جاهای زیادی بر اساس طبیعی بودن یه چیز یا نبودنش قضاوت می شه...معمولا احساسم اینه که دلم میخواد یه مقاله ای بخونم که برام توضیح بده چرا طبیعی بودن در غرب انقدر اهمیت داره...از نظر شخصی خودم اهمیتش اصلا انقدر بالا نیست...من بیشتر آدم عملگرایی هستم...یعنی وقتی یه چیزی خوب کار می کنه و ما رو به مقصود می رسونه از نظر من شایسته توجهه حتی اگه خیلی هم طبیعی نباشه و بالعکس.

به اعتقاد من، زاویه دید این نوشته خیلی از پایین داره حرکت می کنه. یعنی کاری به ریشه ها نداره و رفتارها رو بررسی می کنه. اولین باریه که همچین چیزی می بینم البته من دراین زمینه خیلی کم اطلاع هستم...چیزی که برای من سوال اساسیه اینه که وقتی یه آدمی از خودش سوال می کنه که یه فعلی اخلاقیه یا نه، با مراجعه به کدوم قوانین باید تصمیم بگیره؟ راستش من باور ندارم که ما انسانها استعداد تمیز دادن خوبی از بدی رو به خوبی پرورش دادیم...همه مسائل اخلاقی به سادگی مرگ و زندگی یه نفر نیست...مثلا من در تمام زندگیم با کاری مواجه نشدم که کسی بر سر اون کار ممکن باشه بمیره...اما خودم همه اش نگرانم که چقدر اخلاقی عمل کردم...مثلا در مورد ارتباط با پدر و مادرم...پدر و مادرم برای من خیلی زحمت کشیدن و آدمهای خوبی هستن...اما من برای اینکه مستقل بشم گاهی باید با اونها مخالفت کنم، گاهی باید کارهایی بکنم که به نوعی مایه رنج اونهاست. اما اون کارها بد نیستن، برای من خیرتر و صلاحتر از خواسته های پدر و مادرند. حالا کی می دونه که حرکت من اخلاقی هست یا نه؟

در واقع من نمی دونم در اینجا امر اخلاقی اینه که من زندگی خودم رو به سمت خوشبختی و موفقیت سالم پیش ببرم؟ یا اینکه به خانواده ام و نظر اونها توجه کنم؟ معمولا وقتی هم که عاشق می شیم این گره های اخلاقی به شدت پیش میاد...اخلاقی اینه که به زندگی خودمون به طور سالم و صحیح برسیم؟ یا اینکه به شدت از خودمون بگذریم؟ خلاصه که زندگی معمولی من پر از این افکار وحشتناکه....و برای همین هم مطالب مربوط به اخلاق برای من خیلی جالبه. و هر چی می خونم سیر نمی شم. و هر چی می خونم هیچ سوالیم پاسخ داده نمی شه.

توی این پژوهشی که انجام شده، به نظر من نشانگر استقلال دین از اخلاق نیست. برای اینکه ما وقتی می تونیم از استقلال دین از اخلاق حرف بزنیم که نشانه های قدرتمند و پر اهمیت دین رو کاملا بزداییم و بعد رفتار آدمها رو ببینیم. راستش در طول سالها زندگی بشری، نهاد دین در غیاب نهادهای و سازمانهای پیچیده امروزین تقریبا تمام کارهایی رو که ما از این سازمانها انتظار داریم انجام داده. مثلا این نهاد اخلاق رو به اشکال مختلف و در سطوح مختلف زندگی به ما آموزش داده و جا انداخته...مارکس اشاره می کنه که دین در دنیای باستان تنها شکل جنبشهای اجتماعی بر علیه ستم و جور بوده...مثل جنبش حضرت موسی برای نجات بردگان بنی اسرائیل...به اعتقاد من، به جز البته در چین که تمدن کاملا متفاوتی داره در بقیه دنیا نهاد دین بوده که اخلاق را جوری جا انداخته که الان احساس میکنیم در وجودمون حتی اگه ملحد باشیم می تونیم تصمیم بگیریم کدوم فعل نادرسته. به اعتقاد من بشر در مکتب دین پرورش پیدا کرده.

اما البته، حالا به نظر می رسه ما از خیلی جهات مستقل شدیم...دیگه انقدر غیرمتمدن نیستیم...دیگه خیلی چیزها رو خودمون تشخیص می دیم. این حرفی که الان می زنم فقط یه حسه. به نظر من باز هم بدون پرستش و بدون خدا؛ تنها مدلی که از اخلاق می شه داشت یه مدل اخلاق ابتدایی و حداقلیه. به نظر من اخلاق عالی و متعالی که مستلزم حرکات بزرگ منشانه برای بشره تنها در دامن یک پرستش و ایمان به خیر بزرگتر قابل دستیابیه. برای من عشق به انسانیت چنین انگیزه ای رو ایجاد نمی کنه اما نمی دونم، شاید برای دیگران بکنه. 

+  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388   توسط محمد کاشی  | 

 

به نظر می رسد که چگونگی ارتباط بین اخلاق و دین از مباحث مورد اختلاف میان صاحب نظران حوزه دین  است.  بنده هم طبعا به عنوان یک جور صاحب نظر، مقاله زیر را برای استفاده احتمالی خوانندگان احتمالی ترجمه فرموده ام.  از آنجا که با وجود صاحب نظر بودن این اولین تجربه بنده در ترجمه است، اشکالات متن را ناشی از مترجم ناشی بدانید و او را آگاه فرمایید:

آیا دین سر منشاء اخلاق است؟

بسیاری بر این باورند که انکار الهی بودن اخلاق کفرآمیز و غیر منصفانه است، خواه اخلاق، شکل گرفته از آموزه های آیینی در طول زمان باشد و چه نتیجه آموزشهای ادیان رسمی، هر دو دیدگاه به نتیجه مشترکی منتهی می شوند: ما برای کنترل خواسته های طبیعی مان ناگزیر از دین هستیم. به قول کاترین هبورن در کتاب ملکه افریقایی: دین در میان خواسته ها و کشش های  طبیعی از هر سو، اخلاق را به عنوان یک جهت نما در اختیار ما می گذارد.

در ایالت متحده آمریکا با وجودیکه محافظه کاران دست راستی بر بازگشت به دین به منظور احیای اصول اخلاقی تاکید می کنند، فاصله بین دولت و دین به سرعت در حال کم شدن است ، مخالفت با سقط جنین به عنوان مخالفت با فرمان خدا شدت گرفته و همچنین دین بار دیگر به مدارس راه یافته اما هنوز موانع بسیاری بر سر راه باور به الهی بودن اخلاق وجود دارد.

اول اینکه نمی توان گفت که خدا کامل و خوب است و در عین حال او منشا هم خوبی ها  وهم بدی ها در ما است. این گفته با کامل مطلق بودن خداوند ناسازگار است.

دوما هیچ اصول اخلاقی مشترکی بین همه دینداران جود ندارد که مورد پذیرش منکران  نباشد. به عبارت دیگر نمی توان گفت که منکران دین کمتر از متدینان به اصول اخلاقی  پای بندند حتی اگر افعال اخلاقی آنها بر مبنای دیگری استوار شده باشد. آنها نیز غالبا به قوت و شدت دیگران فعل خوب را از بد تشخیص می دهند برای مثال مانند دیگران در حرکت های ضد برده داری و یا حقوق بشری  شرکت کرده و می کنند.

سومین اینکه با وجود تفاوتهای اصولی بین ادیان عمده و همچنین تمدن هایی نظیر چین باستان که در آن دین اهمیت کمتری نسبت به دیدگاه های فلسفی نظیر کنفوسیوس دارد، بعضی عناصر اخلاقی در همه آنها یکسان به نظر می رسند. از یک منظر می توان گفت که به همه انسانها در زمان خلقت فطرت یکسانی داده شده است. اما نگاهی دیگر که با علوم تجربی نیز انطباق دارد، آن است که ما در طول میلیون ها سال به تدریج استعداد تمیز دادن درست از نادرست را در خود تکامل بخشیده ایم.

در حقیقت به نظر می رسد که علوم معرفت شناسانه مبتنی بر بحثهای نظری و برآمده از فلسفه اخلاق برای اولین بار امکان حل نزاع بر سر منشاء اخلاق را فراهم کرده است.

حال با توجه مطالب فوق سه سناریوی زیر را مطالعه و  جاهای خالی آنها را با سه عبارت واجب، مجاز و غیر مجاز پر کنید:

 1- یک واگن از کنترل خارج شده با شتاب به سوی پنج عابر پیاده در حال حرکت است. یک کارگر خط آهن در کنار کلیدی ایستاده است که با آن می تواند واگن را به یک سوی ریل واژگون کند.این کار منجر به مرگ یک نفر دیگر می شود که در جای دیگری ایستاده اما جان پنج نفر را نجات خواهد داد. کلید زدن توسط کارگر ....... است.

 2-  شما تنها شاهد غرق شدن کودکی در یک استخر کم عمق هستید اگر کودک را از آب بگیرید او نجات خواهد یافت. اما با این عمل شلوار شما خراب می شود. گرفتن کودک از آب ....... است.

 3- پنج بیمار همزمان وارد بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان شده اند و هر یک برای ادامه حیات نیاز به پیوند یک عضو دارند و زمان کافی برای درخواست اعضاء از خارج از بیمارستان وجود ندارد. یک شخص سالم در اتاق انتظار بیمارستان نشسته است اگر جراح اعضاء این شخص سالم را به بیماران پیوند بزند پنج نفر نجات خواهند یافت و شخص سالم درخواهد گذشت. گرفتن اعضاء شخص سالم ...... است.

 اگر شما مورد اول را مجاز ، مورد دوم را واجب و سومین را غیر مجاز بدانید همانند 1500 نفر دیگری هستید که در سراسر دنیا در این آزمایش اخلاقی ما که به صورت آن لاین برگزار شد، شرکت کردند. در دیدگاهی که اخلاق را کلام خدا می شمارد، افراد بدون دین باید پاسخی متفاوت به این سوالات داشته و یا حد اقل توجیه متفاوتی برای پاسخ خود داشته باشند.

 برای مثال افراد بی دین باید در مورد سوال دوم پاسخی متفاوت داشته و به دلیل فقدان معیار اخلاقی از نجات کودک صرف نظر کنند. اما نتایج نشان می دهند که هیچ تفاوت قابل ملاحظه ای بین افراد با و بدون اعتقاد دینی مشاهده نمی گردد. 90 درصد شرکت کنندگان واژگون کردن واگن را مجاز، 97 درصد نجات کودک را واجب و 97 درصد پیوند اعضاء فرد سالم را غیر مجاز دانستند. در توضیح پاسخ ها نیز نشانی از ریشه های دینی در پاسخ شرکت کنندگان ملاحظه نگردید.

این مطالعات زمینه های تایید تجربی این نظریه که ما دارای قوای اخلاقی نظیر سایر قوای دیگر ذهنی مانند زبان و ریاضیات هستیم را فراهم کرد. این قوای اخلاقی با فرهنگ بومی ما تعامل دارد و محصول میلیون ها سال حیات اجداد ما به عنوان موجوداتی اجتماعی و بخشی از میراث عمومی ماست. قوای اخلاقی تکامل یافته ما لزوما پاسخ درست یا یکسانی برای تردید های اخلاقی ندارد. آنچه برای پدران ما خوب بوده است ممکن است برای نوع بشر امروزه خوب نباشد. اما با آگاهی به ان تغییر در سرزمین اخلاقیات ( برای مثال حقوق حیوانات ، سقط جنین و خود کشی برای رهایی از بیماریهای سخت و غیره ) نه از درون مذهب بلکه انعکاس دقیق انسانیت و آنچه ما به عنوان یک زندگی خوب تلقی می کنیم می باشد. بدین ترتیب آگاهی از اخلاق جهانی و تغییرات آن بسیار حائز اهمیت است تا ما بر طبق آن و یا در صورت مخالفت بر خلاف آن عمل کنیم.

اخلاق را می توانیم بشری بدانیم، بدون آنکه از دین خارج شویم و یا به مقدسات توهین کنیم. چراکه این طبیعت ماست که منشاء اخلاق است، نه خداوند. امیدواریم دولتهایی که اخلاق و مذهب را برابر می دانند گوش شنوایی داشته باشند.   

 منبع : Morality without religion, Mars Hauser and Peter Singer

 http://www.centerforinquiry.net/uploads/attachments/HauserSinger.pdf

+  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388   توسط محمد کاشی  | 

اگر نظام حکومتی ما مردم سالار بود چه خصوصیاتی داشت؟

- حداقل الان بعد از ۳۰ سال یک رفراندوم دیگر برگزار می کرد تا بداند آیا نسل های جدید هنوز هم مدل حکومتی دلخواهشان جمهوری اسلامی با محوریت ولایت مطلقه فقیه است یا نه؟

- به مردم فقط در محدوده انتقاد از وصعیت آسفالت کوچه ها و خیابانها٬ قیمت نان و گوشت و اعتراض به مربی تیم ملی آزادی نمی داد. بلکه در یک نظام مردم سالار دقیقا همانطور که مردم به برنامه نود پیام کوتاه میدهند و علی دایی را مقصر اصلی باخت تیم ملی میدانند. به برنامه ای دیگر هم پیام کوتاه داده و رئیس جمهور یا بالاتر از آن را مسئول فلان اشتباه سیاسی یا بهمان مشکل اقتصادی می دانستند.

- این اصل مبنا قرار می گرفت که اگر حکومت متعلق به مردم است٬ وظیفه شناسایی دشمن را هم باید به خود مردم واگذار کرد. بنابراین به جای اینکه از ترس نفوذ دشمن٬ از میان کاندیدا ها چند نفر انتخاب شود و بعد به مردم آزادی داده شود که از میان آنها که قبلا انتخاب شده اند٬ انتخاب کنند. مردم در جایگاه انتخاب کننده اصلی و دست اول قرار می گرفتند. آنوقت به طبع مسئولیت انتخاب اشتباه و عواقب آن و یا انتخاب درست و مواهب آن هم با سالار حکومت یعنی همان مردم بود و تکلیف خود را می دانستند که در تصمیم گیری های بعدی چه کنند.

- به سالار حکومت یعنی مردم اجازه داده می شد که اگر هم زمانی کسی یا کسانی را با رای خود به بالا فرستاده اند یا اگر زمانی به قانون و رویه ای رای داده اند٬ در هر زمانی بتوانند آن کسان را پایین هم بیاورند و یا آن قانون را اصلاح  کنند. چون معمولا مهمترین قدرت یک سالار اگر سالار باشد٬ بیش از آنکه نصب فرد یا رویه ای باشد٬ حذف یا تغییر آن رویه و یا فرد است.  

- فقط کسانی جزو دشمنان شناخته می شدند که به جان و مال و خانه مردم که سالارند تجاوز کنند و یا آنها را مورد تهدید قرار دهند. نه اینکه هر روز گروهی از مردم به دلیل بیان عقایدشان٬ انتخاب روش دلخواه زندگیشان و یا رعایت نکردن قانونی که هرگز مورد توافق آنها قرار نگرفته است٬ در جرگه دشمنان قرار گیرند. چون در این صورت کم کم مردمی باقی نمی مانند که سالار باشند.

مشکل اینجاست که در حوزه حکومت و سیاست خیلی ها اصرار دارند که بعضی مفاهیم که از دنیای غرب وارد می شود را هر طور که شده به خود یا نظام حکومتی بچسبانند و برای جلب نظر مخالفان یا عوام هم یک وصله "دینی" به آن اضافه کنند مثل حکومت دمکراتیک دینی یا مردم سالاری دینی.

به نظرم برای هر کلمه و لفظی باید احترام قائل شد و آنها را دز جای خود به کار برد. وگرنه هیچ یک نخواهیم فهمید که دیگری چه می گوید. به جای اینکه مقاصد و مفاهیم خود ساخته را بر کلمات و الفاظ بی زبان و بی دفاعی چون دموکراسی و مردم سالاری بار کنیم٬ میتوانیم بگوییم دموکراسی نمی خواهیم یا فعلا در کشور ما ظرفیت برقراری دموکراسی نیست یا می توانیم بگوییم به فلان دلیل مردم نمی توانند سالار باشند پس مردم سالاری فعلا نداریم یا اصلا به اعتقاد ما مردم سالاری چیز بدی است و غیره.  

یک نمونه اینکه اخیرا شوراي نگهبان که کارکرد و ماموریت اصلیش مخالفت با مردم سالاری است به مناسبت روز جمهوری اسلامی بیانیه ای صادر و در آن این عبارت گیج کننده را استفاده کرد: "جمهوري اسلامي ايران تجلي‌گاه مردم‌سالاري ديني در جهان است."  بدون اینکه معلوم باشد منظورش از مردم سالاری و ترکیب مردم سالاری دینی چیست و آیا خود شورای نگهبان هم در این فرآیند تجلی کردن در جهان نقش داشته یا نه.

بدترین نتیجه های شایع شدن "دروغ" و "توجیه گری" در جامعه یکی این است که کلمات مفاهیم خود را گم می کنند و چیزی جز سردرگمی نصیب نمی شود و دیگری اینکه اگر احیانا کسی بخواهد صادقانه چیزی بگوید کسی حرفش را گوش نخواهد داد مگر اینکه او مبتکرانه مفاهیم مورد نظرش را در قالب کلمات و اسامی بکر بیان کند. چون به تدریج  عبارتی باقی نمی ماند که بیان کننده آرمان و هدفی دارای بار ارزشی باشد. لذا باید به فکر قالبهای جدید بود.

چیزی که در این روزها به عنوان حرف نو از آن یاد می کنیم و همه در جستجوی آنیم نه همیشه اما خیلی اوقات همان حرفهای گذشته اند که باید در قالبی نو بریزیم تا بلکه گوشی شنوا بای آن پیدا شود .     

+  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388   توسط محمد کاشی  | 

 

در سایت اداره مهاجرت استرالیا اطلاعات آماری جالبی در مورد شرایط مهاجران ایرانی در استرالیا بر اساس آخرین سرشماری انجام شده در استرالیا در سال 2006 منتشر شده که خواندن آن خالی از لطف نیست: (برای دیدن تصاویر با وضوح بیشتر٬ بر روی آنها کلیک کنید)

 نگاهی گذرا بر شرایط هجرت گزیدگان ایرانی در استرالیا

 گذشته:

قبل از انقلاب 1979 ایران، مهاجرتها از ایران عمدتا با هدف اشتغال به کار و عمدتا در حوزه صنعت نفت صورت می گرفت. اما پس از انقلاب در سال 1981دولت استرالیا طی یک پروژه انسان دوستانه پذیرش ایرانیانی را آغاز کرد که به دلیل بهایی بودن مجبور به ترک وطن شده بودند و تا پایان آن دهه حدود 2500 نفر از طریق این پروژه به استرالیا پناهنده شدند.

با آغاز جنگ سال 1980 میان ایران و عراق بر تعداد مهاجران ایرانی به استرالیا افزوده شد و ار آن پس روز به روز بر تعداد خانواده های مهاجر به دلیل محدودیت های سیاسی و اقتصادی داخل ایران به استرالیا افزوده شد. به طوری که مطابق سرشماری سال 2001 جمعیت مهاجران متولد ایران در استرالیا را 18840 تشکیل می داد. این تعداد در آن زمان نیم درصد کل مهاجران اسنرالیا را شامل می شد.

 حــــال:

مطابق آخرین سرشماری انجام شده در سال 2006 جمعیت مهاجران متولد ایران  در استرالیا 22550 نفر می باشد که نسبت به سرشماری سال 2001 رشدی 19.7 درصدی را نشان می دهد. مطابق شکل زیر ایالت New South Wales بیسترین ایرانی را به تعداد 11940 نفر در خود جای داده و پس از آن ایالت Victoria با تعداد 4430 در مقام دوم جای دارد. همچنین ایالتهای Western Australia  و South Australia  به ترتیب با تعداد 2190 و 1760 در رده های بعدی قرار گرفته اند.

 شرایط سنی و جنسیتی:

متوسط سن ایرانیان مهاجر 40.4 سال است در حالیکه متوسط سن تمام مهاجرین خارجی در استرالیا  46.81 سال و متوسط سن کل  ساکنین استرالیا 37.1 سال می باشد. ۱۱۸۱۰ مرد (52.4%) و ۱۰۷۴۰ زن (47.6%)٬ جمعیت ایرانیان مهاجر را تشکیل داده اند. لذا به ازاء هر ۱۱۰ مرد٬ ۱۰۰ زن وجود دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قومیت ها: 

 

عمده ترین قومیت ها در میان مهاجران، ایرانی ، آسوری و ارمنی گزارش شده است که تعداد آنها به ترتیب 16160، 1600 و 1540 نفر می باشند. در این سرشماری تعداد 250 نژاد متفاوت شرکت کرده اند که از کل این رقم  ۰.۱ درصد اصلیت خود را ایرانی معرفی کرده اند.

 

 

زبان:

66.7 درصد ایرانیان در منزل از زبان فارسی، 8.7 درصد از زبان انگلیسی و 7.4 درصد از زبان آسوری  استفاده می کنند.

گفتنی است که از کل جمعیت 20510 نفر ایرانی که در منزل با زبان فارسی  صحبت می کنند، 80.8 درصد آنها به زبان انگلیسی به خوبی و یا در حد عالی  تسلط دارند. در حالیکه 18.1 درصد آنان از حد متوسط به پایین قرار دارند.

مذهب:

مسلمانان، بهائیان و افرادی که خود را بدون دین معرفی کرده اند با جمعیت به ترتیب 7310، 5640 و 2660 نفر عمده ترین گرایشات دینی ایرانیان را تشکیل داده اند.

11.8 درصد ایرانیان مهاجر خود را بدون دین معرفی کرده اند در حالیکه در این سرشماری، 18.7 درصد استرالیایی ها خود را بی دین معرفی کرده اند.

 

 

 

   

 

زمان ورود به استرالیا:

54.7 درصد ایرانیان ساکن استرالیا قبل از سال 1996 وارد این کشور شده اند در حالیکه 16.9 درصد بین سالهای 1996 تا 2000 و 24.9 درصد بین سالهای 2001 تا 2006 زندگی خود را در استرالیا آغاز نموده اند.

 

 

 

 

وضعیت اقامت:88.4 درصد ایرانیان شهروند استرالیا هستند(Australian Citizenship ) در حالیکه از کلیه مهاجران خارجی در استرالیا 75.6 درصد دارای ویزای شهروندی می باشند.

متوسط درآمد: در سال 2006 متوسط در آمد هفتگی هر ایرانی بالاتر از 15 سال 355 دلار بوده است. در حالیکه متوسط در آمد خارجیان مهاجر در آن زمان 431 دلار در هفته بوده و متوسط در آمد هفتگی کل ساکنان استرالیا 466 دلار بوده است.

شرایط تحصیلی:

58.9 درصد ایرانیان بالای 15 سال به نوعی تحصیلات عالیه داشته که این رقم با مقدار 52.5 درصد در میان استرالیایی ها قابل مقایسه است. از میان ایرانیهای مهاجر مقدار 39.8 درصد دارای مدرک دیپلم به بالا و مقدار 10.5 درصد دارای مدارک حرفه ای غیر دانشگاهی می باشند.  همچنین مقدار 31.8 درصد ایرانیان در حال تحصیل بوده و 8420 نفر نیز تحصیلات بالاتر از مدرسه نداشته اند.

 

شرایط شغلی:

در میان ایرانیان بالای 15 سال 60.3 درصد مشغول به کار و 11.7 درصد بیکار می باشند که می توان آن را با 64.6 در صد شاغلین و 5.2 درصد بدون کار در میان استرالیایی ها مقایسه کرد.

این مطلب با زبان اصلی در اینجا با انتخاب کشور ایران از میان لیست قابل مشاهده است.


پی نوشت: تشکربسیار از دوست عزیز جناب امیر هجری پور که ما را از وجود چنین مقاله ای باخبر کرد

+  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

مدتیه که در راستای بهره برداری از مواهب زندگی در خانه مستقل٬ مشغول باغچه کاری و درخت کاری شده ایم. با یک شروع حرفه ای طرحی تهیه کردیم شامل دو باغچه و قرار شد در هر کدام چند تا درخت بزرگ و گلهای مختلف بکاریم.  با نگاه بر خطوط روی کاغذ باغچه هایی را تصور کردیم پر از درخت های بلند که سایشون خانه را پوشش میده و میوه هاشون از لای برگها چشمک میزنه و میگه بیا منو بخور چرا نیگاه می کنی پس؟!

بعد فهمیدیم که شهرداری هم برای تشویق ملت و افزایش فضای سبز در هر سال ۲ تا درخت مجانا به هر خونه تقدیم می کنه! وقتی از این موضوع با خبر شدیم با نگاهی مغرور و پیروزمندانه به سیما بانو گفتم: باشه همون که تو می خوای. حالا که مجانی هم بهمون درخت میدن یک باغچه دیگه هم اضافه می کنیم. بهتره قسمت شرقی حیات هم یه سایه درست و حسابی داشته باشه. شاید عصرها رفتیم زیرش نشستیم و  بساط چایی و قلیون به یاد وطن.

خلاصه دور چینی اولین باغچه را انجام  دادیم و خیلی با اعتماد به نفس رفتیم به محل فروش دار و درخت نزدیک منزل. قبل از اینکه با کسی صحبت کنیم شروع کردیم به گشت زدن در باغ و شروع کردیم به انتخاب درخت های دلخواه. اولین درخت را که انتخاب کردیم حدود ۴ متر ارتفاعش بود. هنوز اونقدر که می خواستیم بزرگ نبود اما بزرگ تر از اون تو باغ پیدا نکردیم.  درخت بسیار زیبایی که در مواقع خاصی از سال پر از گل میشه و گلهاش را قبل از اینکه پژمرده بشن روی زمین می ریزه. قیمتش را که نگاه کردیم حسابی جا خوردیم. حدود ۴۰۰ دلار! کمی اون طرف تر از همین نوع درخت بود اما فقط یک متر بود و قیمتش ۷۰ دلار بود و بعد ۱۵ دلاریش را هم پیدا  کردیم که در واقع یک گلدان بود نه درخت.

با دیدن این وضع اول جا خوردیم اما خیلی زود خیالمون راحت شد چون به یاد نامه ای که از شهرداری داشتیم افتادیم و گفتیم عیبی نداره ... ۲ تا سهمیه مجانیمون را از همین ۴ متری ها برمی داریم و چند درخت کوچکتر هم می خریم.

فروشنده را با دست متوجه خودم کردم و به طرف اومد. خسته بود و دائم مابین گلها و بوته ها پرسه میزد و تر و خشکشون می کرد. گفتم دو تا از این درخت ها را میخوایم. نامه شهرداری را هم نشان دادم. طرف با لبخند نگاهی بهم کرد و بعد با دست جایی آن طرف باغ را نشانم داد. 

اون درخت ها را می بینی؟

به امتداد دستش نگاه کردم. درختی ندیدم.

نه! درخت نیست اونجا که!

اون میز چوبی را می بینی که روش اون گلدانها را چیدیم؟

ها ! بله بله دیدم.

با نامه شهرداری فقط می تونین از میون اونها انتخاب کنید!

رفتیم به طرف میز.  چندتا گلدان که چه عرض کنم... چیزی شبیه به ظرف ماست که گیاهان کوچکی توش کاشته شده بود به ارتفاع حدود ۲۰ سانت.

آقا اینها که درخت نیست!

همه درخت ها اول اینقدری هستن. بعد از چند سال میشن اون درخت هایی که شما می بینی. هزینه نگهداری درخت خیلی بالاست و شهرداری نمی تونه اونها را پشتیبانی کنه. اون درخت 400 دلاری که انتخاب کردید حدود 6 سالشه.

چند نهال کوچک خریدیم و به طرف منزل به راه افتادیم. توی راه برگشت به درختان سر به فلک کشیده کنار خیابان نگاه می کردم. در طول زمان رشد این درخت ها٬ چقدر مثل ما آمده اند و رفته اند. چه پیر مردان و پیر زنهایی که از کنار اینها عبور می کنند و کودکی خود را با دیدن این ستون های مجکم و استوار مرور می کنند. کجا هستند کسانی که ده ها سال قبل جوانی خود را به پای جوانی این درخت های پیر ریخته اند؟

نتیجه تجربی اینکه:  فرض کنیم در حیاط شما دو درخت سیب 4 متری هست. یکی دانه سیبی بوده که 7 سال پیش در گلدانی با دست خود کاشته بودید اما دیگری که خیلی هم خوش بر و رو تر هست را  همین چند روز پیش خریده و کاشته اید. احتمال اینکه درخت دوم در زمستان آینده سرما زده و خشک بشه بسیار بیشتره.

نتیجه اجتماعی _ سیاسی اینکه: اگر کسی یک نهال نیم متری را از شما گرفت و وعده داد که سال آینده یک درخت 5  متری تحویل شما می دهد بدانید که شارلاتانی بیش نیست و هرگز به او اعتماد نکنید. 

نتیجه نوستالژیک: درختی را که در کنارش بزرگ شده ای و شاهد شکوفایی ها و بیماری های آن بوده ای را تا حد امکان ترک نکن. بعید به نظر می رسه که با این عمر های متعارف٬ فرصت دیگری برای به ثمر رسوندن درختی تازه  باقی باشه.

 

+  جمعه چهارم بهمن 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

14 سال پیش را به یاد دارم که در تشییع پیکر مرحوم بازرگان شرکت داشتم. فضای عجیبی بود. از سر تا پای فضای مقابل حسینیه ارشاد غم می بارید. در آن روزها فضای سیاسی به شدت بسته بود.

 بعد از سخنرانی کوتاه مرحوم یدالله سحابی تشییع آغاز شد. در آن سالها ظلم زیادی به آقای بازرگان شده بود و این احتمال و یا انتظار می رفت که در مراسم تشییع او سخنها و شعارهای تندی مطرح شود اما اینچنین نشد و هیچ شعاری به جز الله اکبر و لااله الی الله داده نشد. ولی این دو شعار به شکل جالبی سرداده می شد. با مراسم تشیعی که قبلا دیده بودم کاملا متفاوت بود. ریتم شعار ها تند بود و ملت با مشت های گره کرده و محکم لا اله الی الله می گفتند. به همان سبک شعارهای مرگ بر فلان یا درود بر بهمان.

 اگر فقط تصویر مراسم را بدون کلام می دیدی،  از مشت های گره کرده و رو به بالا و چهره عصبی شرکت کننده ها این طور برداشت می شد که شعارهای تندی می دهند. انگار کلمات چیز دیگری بود اما به حنجره ها که می رسید به چیز دیگر ترجمه می شد.

 سبک و سیاق مراسم تشیع پیکرش هم با منش و شخصیت صلح جوی او تناسب داشت. شاید از نظر یک فرد احساسی این روش برخورد ناشی از ترس باشد. خود من هم از مراسم تشیع چنین شخصیتی بیشتر از آن انتظار داشتم.  اما نوعی عقلانیت و پختگی که در رفتار و آثار او موج میزد در آن مراسم هم حاکم بود.  نگرش او و تجربیات بسیاری که گذرانده بود به او بصیرت خوبی بخشیده بود.  نامه ای که او  در زمان جنگ ، بعد از فتح خرمشهر به آقای خمینی داد و او را از ادامه جنگ و ورود به خاک عراق بر حذر داشت و عواقب وخیم چنین جنگ فرسایشی را به خوبی پیش بینی کرد، نشان داد که او با وجود امواج بلند احساسات، بر آن امواج سوار نشده و در گوشه اتاق کار خود به دور از گرد و غبار به پا شده،   به ملت خود و به آینده ای که در انتظار این ملت است فکر می کند. 

نوپای تازه به میدان قدم گذاشته با دیدن اولین موج دچار هیجان میشود و بر آن می پرد. با دیدن اولین نشانه های پیروزی از خود بیخود  و سرتا پا غرور می شود.  غروری که چشم او را به واقعیات خواهد بست. اما کهنه کاری مثل بازرگان قبل از سوار شدن بر موج جهت حرکت، مقصد و سرعت موج را بررسی می کند و مصالح بلند مدت ملتی را فدای مقاصد کوتاه مدت نمی کند و یا حد اقل ریسک و مقدار خطر آن را محاسبه می کند.

قصدم مداحی او نیست. به نظرم نگرش او و هم فکران او نه اینکه تماما درست باشد اما بیشتر بر ستون عقلانیت تکیه زده است. قبل از انقلابش را شخصا ندیدم اما حد اقل بعد از انقلاب با رفتارش نشان داد که چیزی را برای خود نمی خواهد و حاضر نیست همه چیز را فدای خود یا ایده  های خود کند.

بازرگان و مسعود رجوی هر دو از قدرت کنار گذاشته شدند اما انصافا عکس العمل کدام یک پر سود تر بود و تخریب کمتری داشت؟

امسال اجازه ندادند که مراسم چهاردهمین یادبود آقای بازرگان برگزار شود. آب هم از آب تکان نخورد. همان طور که وقتی از قدرت کنار گذاشته شد هم طوری نشد. گویی او با عملکردش چنین گفت که موضوع من بازرگان و امثال من نیست. من حاصل سالها تجربه و مبارزه نسلهای پیشین بودم. من بخشی از راه طی شده برای سعادت مردمم بودم. بر اساس آن تجربیات و تفکرات به نتایجی رسیدم٬ بر اساس آن عمل کردم و مسئولیت داشتم که آن را با مطرح کنم و این بار را به دیگران تحویل دهم. با کسی هم سر دعوایم نیست.  شما هم دو راه دارید. یا می توانید این بار را بردارید، بر آن چیزی اضافه یا کم کنید و به راه ادامه دهید تا مقصد بعدی.  یا آن را به گوشه ای پرتاب کنید و راه را دوباره از 100 سال قبل آغاز کنید. من مسئولیتم را انجام دادم و سربلندم. لذا اگر تا سالها بعد از مرگم هم دهانم را ببندید و سعی در محو آثار و نامم کنید، این من نیستم که متضرر خواهم شد. این شمائید که مسئول این دوباره کاری ها و هدر دادن انرژی و امید نسلهای آینده اید. 

 

+  جمعه چهارم بهمن 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

به درستی گفته اند که هر چه بکاریم همان درو می کنیم. با وجودی که همه این مثل را بدیهی می دونیم اما در عمل خیلی وقت ها بذر خاصی می کاریم ولی انتظار برداشت محصول دیگری را داریم. جمهوری اسلامی که البته حاصل مجموعه آگاهی ها و نیازهای مردم ماست٬ سی ساله که دم از رشد معنوی٬ اخلاقی و مادی جامعه میزنه و کمال و رشد انسانها را به عنوان مهمترین هدفش تعریف کرده. اما چون سکان هدایت به دست روحانیت افتاد، همه ابزراها و ملزومات رسیدن به اون هدفها با میزان و خط کش فقه  ارزیابی شد. چنین القا شد که حاکم شدن فقه و پیاده شدن اون به معنای واقعی در سطح جامعه،  سنگ بنایی خواهد شد برای برپایی جامعه ایده آل و آرمانی.

حالا در شرایطی هستیم که تقریبا میتونیم بگیم که این احکام تا حدود زیادی داره اجرا میشه. ولایت و رهبری کشوردر دست یک فقیه هست و در سطح جامعه هم اجرای احکام به شدت پیگیری میشه و خیلی با شرایط قبل از انقلاب تفاوت داره.

در جامعه ما دیگه هیچ کس یه صورت علنی شراب نمی خوره. دیگه کسی بی حجاب نیست. بعضی منکرات فقهی در سطح جامعه یا اصلا دیده نمیشه یا به ندرت. اگر هم دیده بشه سریع برخورد میشه.  ایده آلهای دینی و فرهنگی نظام مشخص شده و با برنامه داریم یه سمت اون ایده آلها حرکت می کنیم. مثلا در بحث حجاب بهترین شکل اون مشخصه و تعریف شده. در حال حاضر هم با وجودی که بی حجاب نداریم  اما بد حجاب داریم و داره تلاش می شه که از تعداد بد حجابها کم و به تعداد با حجاب ها افزوده بشه.

ولی می بینیم که با وجود رعایت این همه اصول فقهی و محوریت فقه اسلامی در نظام٬ جامعه ما تفاوت چندانی با قبل از انقلاب نداره. واقعا کدام رفتار ما نسبت به قبل از انقلاب عوض شده؟ کاری به رشد ذهنی و افرایش میزان آگاهی و از این دست ندارم. فقط مراد من خلق و خوی و رفتار عینی مردمه. یعنی اگر بخواهیم از همین حد و مرز های فقهی سوال کنیم.. آیا شراب کمتر خورده میشه؟ روابط غیر مجاز جنسی کمتر شده؟ حجاب به این شکل تعریف شده در داخل خانواده ها و جامعه های کوچکتر  رعایت میشه؟ و اگر بخواهیم از موارد اساسی تر سوال کنیم ... حق یکدیگر را بیشتر رعایت میکنیم؟ فساد و رشوه خواری کم شده؟ کمتر چاپلوسی می کنیم؟ کمتر آبروی هم را می بیریم؟ گذشت ها بیشتر شده؟ رانت خواری کم شده؟ کدام کار غلط را می کردیم که حالا نمی کنیم؟

هرچه می کاریم همان درو می کنیم. اگر ظاهر و ویترین برای ما مهم باشه همون ظاهر و ویترین هم زیبا میشه. انتظار دیگری هم مگه میشه داشت؟ خانه ای که ستون هاش پوسیده در یک زمان مشخصی فرو می ریزه. تا قبل از فرو ریختن یک راه اینه که ستون را تعمیر کنیم . راه دیگرش هم اینه که دائما فقط رنگش کنیم. طبیعتا در صورت انتخاب راه دوم خانه در همان زمان معین و البته با ظاهری زیبا و تر و تمیز در چند لخظه به آواری تبدیل میشه بر روی ساکنانش.

ما به عنصری اولویت و ولایت دادیم که تنها به یک سری ظواهر و اعمال مکانیکی و فیزیکی نظر میکنه و هیچ چیز دیگری براش مهم  نیست. برای مثال فقه حاکم با به کار گیری ابزار قدرت مند حاکمیت همه را به نماز تشویق میکنه. تمام مدارس و ادارات در زمانهای معینی به اجبار کارهای خود را متوقف و به نماز خوانده میشن و مساجد و رسانه ها همه با هم شهر ها را به تسخیر خود در میارن. توجیه فقه برای مبادرت به این کار این است که  نماز از فحشا و منکر جلوگیری می کنه. اما به اینکه نماز با چه مکانیزمی و در چه شرایطی چنین خاصیتی داره هیچ توجهی نداره و همین که این عمل به صورت ظاهری و مکانیکی انجام بشه فقها به وظیفه خود عمل کرده اند. 

اما هر سیستمی باید خروجی و حاصل کارش را بررسی کنه و ببینه چقدر از مسیری که قبلا برای خودش تعریف کرده انحراف داره و سعی کنه انحراف را کم کنه. ما هم در یک جایی بالاخره باید ببینیم بعد از سی سال چقدر به هدف که همون رشد انسانها بوده نزدیک شده ایم.

بگذریم...

این نوشته را با فرضی شروع کردم که هدف و مقصود این همه اعمال و برنامه ها، رسیدن به جامعه آرمانی و کمال انسانی و از این حرف هاست. خیلی آدم باید ساده باشه که چنین فرضی را درست بدونه.

حوصله داریم ها.

 

+  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

مصرف و مصرف گرایی٬ موتور محرک زندگی در دنیای مدرن امروزه شده. این روزها با به هم ریختن اوضاء اقتصادی از مردم استرالیا می خوان که همگی تا جایی که توان دارند خرید کنند. البته همیشه تشویق ها برای مصرف بیشتر وجود داشته اما این بار حتی نخست وزیر هم رسما از مردم این درخواست را کرد. به گروه هایی از مردم هم به بهانه های مختلف پول میدن به امید اینکه بخشی از این پول در بازار خرج بشه و بازار همچنان بگرده. دولتی ها از مردم می خوان که کسی به خاطر مشکلات اقتصادی دنیا از خرید کردن ترس نداشته باشه و صرفه جویی نکنه. وگرنه با کم شدن فروش تولید کننده ها و توزیع کننده ها٬ بر حجم بی کاری افزوده میشه. زیاد شدن بی کاری در بین مردم یعنی محدود شدن توان خرید آنها و کم شدن توان خرید دوباره باعث بی کاری بیشتر خواهد شد و این چرخ همینطور کند تر و کند تر میشه تا جایی که بایسته. از طرفی چون درآمد نفتی در کار نیست و بیشتر سازمانها خصوصی هستند٬ اگر مصرف کننده و خریداری نباشه به سرعت سازمانهای درگیر را تحت تاثیر قرار میده و به زمین میزنه.

اینجا از توصیه به قناعت خبری نیست و اگر هم روزگاری در دایره اخلاق یا دین حرفی از قناعت بوده٬ امروزه به کلی این موضوع کنار گذاشته شده و امری مضر تلقی میشه.  

البته هیچ یک از اینها که گفتم حرف تاره ای نبود... فقط خواستم بگم که فضا در اینجا به صورتی کاملا یکپارچه مدرن شده و خصوصیاتی که به دنیای مدرن نسبت میدهند را راحت تر میشه درک کرد . وقتی در ایران زندگی می کردم این حرف که "قناعت و قانع بودن متعلق به انسان کهن هست و از دنیای مدرن حذف شده"٬ قدری برام مبهم بود چراکه فضای ایران هنوز به کلی از جهان قدیم جدا نشده.  بخشی در جهان قدیم رندگی می کنند و بخشی در دنیای مدرن. بخش های سنت گرای جامعه توصیه به قناعت می کنند اما در و دیوار شهر همه را به مصرف کردن تشویق میکنه و روز به روز محصولات جدید و رنگ و وارنگ به ملت معرفی میشه. گاهی تفکر اول بر فضا غالب میشه و گاهی دومی.

اما قناعت ورزی در جامعه نسبتا مدرن استرالیا به روشنی بر خلاف مصلحت مردمه. اگر پولت را خرج نکنی٬ باید آن را در حسابت ذخیره کنی و این کار به نوعی به هدر دادن منابع کشور هست.  همسایه ای را هم نمی توانی پیدا کنی که نان شب نداشته باشه تا بگیم ولخرجی نمی کنیم و در عوض مشکل دیگران را حل می کنیم. 

تازه این حکایت مضرات قناعت در مصرف بود. در مضر بودن قناعت در کسب علم و قدرت و شهرت که همگی توافق نسبی دارند.

بنابراین وقتی در دنیای مدرن زندگی می کنیم یا باید یک معنی دیگه برای قناعت پیدا کنیم یا اینکه این اصل اخلاقی را به کلی حذف و فراموش کنیم.

 

+  سه شنبه نوزدهم آذر 1387   توسط محمد کاشی  | 

رهبری جهان سودایی است که این روزها ما ایرانی ها در سر داریم. خوب این هم برای خودش یک آرزو است به هر حال. اگر هم قدری بلند پروازانه به نظر می رسد نباید تعجب کرد چون دلیل آن واگذاری هوشمندانه امور به دست جوان هاست. اصلا جوانی است و بلندپروازیهایش. آرزوهای بلند موتور محرکی است برای پیشرفت و اگر صد را نشانه نگیریم به نود نخواهیم هم رسید.

فرمان راندن بر تمام دنیا هم انصافا کم لذتی نیست و حتی همین الان هم که از مقامات فقط وصفش را می شنویم حالی به حالی می شویم. البته روشن است که مقاماتی که این طرح را مطرح کرده اند قصدشان لذت بردن و حالی به حالی شدن نبوده و فقط و فقط این بار ماموریتی است که آنها بر شانه خود احساس می کنند.

این طرح، چند سالی است که با جدیت و صراحت بیشتری مطرح می شود و در حال حاضر در ابتدای این راه قرار داریم. اما خوشحالم، چون اینطور که طراحان این طرح بزرگ و ملی و رسانه های رسمی ایران می گویند، راه پیش رو چندان هم دراز نیست و با وجودی که یکی دو قدم بیشتر برنداشته ایم اما فقط  یکی دو قدم دیگر تا در دست گرفتن سکان هدایت جهان باقی است. نمی  دانم که راه خیلی کوتاه بوده یا قدمهای ما بلند!

اما یک سوال هنوز برای من بی جواب است که البته فقط همین یکی مانده و در فضای ایران کمتر سوالی بی جواب می ماند. آن هم اینکه چطور میتوان رهبر جهان بود در حالیکه بخش بزرگی از دنیا اصلا فرق ایران و افغانستان و اعراب را نمیدانند. بخش دومی هم که می دانند، از ما وحشت دارند و بخش سومی هم که میدانند و وحشت ندارند، به ما علاقه خاصی ندارند. می ماند یک بخش که هم فرق ما را می دانند، هم از ما وحشت ندارند و هم عاشق ما هستند. آنها هم همانهایی هستند که معمولا در سفرهای خارجی رئیس جمهور ما به استقبال او می آیند و برایش دست تکان می دهند و به او علامت های مختلف می دهند.

خوب در چنین شرایطی بدیهی است که باید تلاش کنیم و دل ملت دنیا را به دست آوریم. در دنیای امروز که با توپ و تشر نمی توان حکومت کرد. آنها که زمانی با توپ و تشر حکومت می کردند هم فهمیده اند باید تغییر روش دهند و امروزه به ابزارهای فرهنگی و اقتصادی روی آورده اند.  اما ما اصلا نه تنها در چنین مسیری حرکت نمی کنیم بلکه انگار برنامه مدون و از پیش تعیین شده ای داریم برای ایجاد ترس و وحشت.

برای یک نمونه کوچک میتوانید در گوگل یک جستجوی ساده و چند ثانیه ای انجام دهید. در قسمت عکسهای گوگل فقط کلمه ایران را به انگلیسی تایپ کنید. تصویر زیر نتیجه این جستجو است: 

برای مقایسه بهتر جستجو برای کلمات زیر نیز توصیه می شود:

USA,Ferance,Germany,China,UK

 

+  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387   توسط محمد کاشی  | 

نظام اسلامی ایران در مواردی خود را  صاحب و مدعی حقیقتی ناب می دانند، مبلغ آن است و منکران آن حقیقت را هم گمراه یا مرتد می داند در حالیکه نتیجه عینی عملکرد او، با آن چه اعتقاد قلبی دارد تناقض آشکار دارد.

موضوع عصمت یکی از آن موارد پایه است که از مبانی فکری نظام اسلامی است و انکار این اصل در اسلام پاره ای از اصول دیگر را دچار تزلزل می کند. جمهوری اسلامی هم  طبیعتا به عنوان یک حکومت اسلامی طرفدار سرسخت این اصل است و آن را به عنوان یکی از ستونهای فکری خود می داند. به طوری که برای مثال الان اگر از هر گوشه ای سوال یا اشکالی بر این اصل مطرح شود و فرصت انتشار بیابد حداقل و حداقل عاقبت آن تعطیلی بساط انتشار دهنده است و تا چند روز همه بلنگوهای رسمی مملکت فریاد وا اسلاما سر می دهند.  

در عین حال هیچ کسی منکر این نیست که صفت عصمت با مشخصاتی که مسلمانان به آن معتقدند، در حال حاضر مصداق عینی ندارد و فعلا در میان کسانی که بر زمین زندگی می کنند، معصوم نداریم. لذا همه افرادی که فعلا سرتا پای نظام اسلامی ایران را تشکیل داده اند هم از این قاعده جدا نخواهند بود و همگی افرادی عادی و در معرض اشتباه می باشند.

ارتکاب به خظا، به عنوان یکی از وجوه اجتناب ناپذیر ما آدمها امری پذیرفته شده است و هر خطایی هم بالاخره هزینه هایی دارد که بسته به جایگاه فرد، خود او و احتمالا دیگران بایدآن  هزینه ها را پرداخت کنند و طبیعتا هر چه جایگاه فرد رفیع تر و موثر تر باشد، اشتباهات او هزینه های هنگفت تری به همراه خواهد داشت. بنابراین اصل نظارت بر هر نهادی و پاسخگویی آن نهاد در هر حکومت بشری برای به حداقل رساندن همین خطاهای بشری پیش بینی شده و هرچه آن نهاد در جایگاه بلند تری نشسته باشد، باید نظارت بیشتری هم بر آن صورت گیرد و به عبارت دیگر آن نهاد باید پاسخگو تر باشد. از آنجا که هدف هر حکومت سیاسی تامین منافع و مصالح عموم مردم است، پرواضح است که صالح ترین مرجع برای نظارت بر حکومت هم خود مردم باشند.

 اما در نظام حکومتی ایران در مورد ولی فقیه که در بالاترین نقطه نشسته است، نه تنها چنین نظارتی بر او در عمل وجود ندارد بلکه رفتاری که با او میشود او را فردی معصوم یا شبهه معصوم معرفی می کند.

 برای مثال وقتی به نمایی که نظام حاکم از خود در بیست سال اخیر به نمایش گذاشته و معرفی می کند نگاه می کنیم، حتی یک نمونه خطا و لغزش هم در عملکرد رهبری گزارش نشده است.  یعنی نتیجه ای که می توان از برخورد عملی نظام گرفت این است تک تک تصمیمات و دستوراتی که تا به حال از جانب رهبری نظام صادر شده تماما عین درستی و عاری از هر گونه خطا و حتی حکیمانه بوده است چراکه تا به حال دیده نشده که مردم به عنوان ناظران اصلی و نهایی حکومت، حتی یک گزارش خطا دریافت کرده باشند.  

نوشته های اخیر سردبیر روزنامه کیهان که در حاشیه معرفی سه وزیر جدید به مجلس و نقل قول رئیس جمهور از رهبری منتشر شد  موید وجود همین دیدگاه است که انگار شخص ولی فقیه از گونه ای عصمت برخوردار است.

او در مقاله اول خود در اعتراض به رئیس جمهور می گوید:

"ماجراي ديروز مجلس شوراي اسلامي و نقل قول مخدوشي كه از تريبون خانه ملت پخش شد، كمترين ترديدي در ضرورت اين نوشته باقي نمي گذارد، چرا كه، وارونگي اين نقل قول، آگاهانه يا ناخودآگاه - و انشاءالله ناخودآگاه - درباره نظر كسي بود كه نه فقط مقتداي همه مردم ايران بلكه مراد همه ملت هاي مسلمان و نقطه اميد تمامي آزادگان و محرومان جهان است. بنابراين، انصاف آن است- و تكليف هم - كه واقعيت ماجرا بازگو شود تا «بر دامن كبرياش ننشيند گرد»، اگرچه نمي نشيند."

اما به دنبال بیانیه بیت رهبری عذر خواهی کرده و می گوید:

"با توجه به آنچه گذشت، بی تردید می توان نتیجه گرفت كه كیهان یكی از مخاطبان هشدار بیت رهبرمعظم انقلاب بوده است ولی، این هشدار منحصر به كیهان نبود بلكه دیگران نیز به خاطر اشتباهاتی كه مرتكب شده اند مخاطب آن بوده اند. اما، كیهان به نوبه خود نه فقط خطای خویش را نفی نمی كند بلكه خضوع در برابر نظر رهبرمعظم انقلاب را وظیفه خود و وسیله نجات و تقرب به خدای مهربان می داند.

و البته، دیگران نیز كه در این ماجرا لغزیده اند باید هشدار مراد و مقتدای خویش را به گوش جان بسپارند و به هوش باشند كه همه در معرض لغزش و خطا هستیم و چاره ای جز چنگ زدن به ریسمان الهی كه با واسطه رهبرمعظم انقلاب از خاك به ملكوت متصل است نداریم." 

او به عنوان سردبیر یک روزنامه که فلسفه وحودی آن نظارت بر ارکان قدرت است،  تکلیف خود می داند که به هر طریق از نشستن گردی با دامن کبریایی او جلوگیری کند و البته معتقد است که به هر حال گردی نخواهد نشست. همچنین صاحب چنین عقیده ای بر وجودی که از نظر او واسطه بین خاک و ملکوت است، قطعا نظارت نخواهد کرد و هر نقد و سوالی را نیز تحدیدی برای آن ریسمان تلقی می کند.

سوال اینجاست که اگر بر فرض امام معصوم در راس حکومت بود٬ چه می کردیم که در حال حاضر نمی کنیم؟ و حال که بر غیر معصوم بودن او اتفاق نظر وجود دارد، تجربیات با ارزش او را که مجموعه ایست از تصمیات درست و خطا، در کجا گزارش و ثبت کرده ایم که چراغ راه آیندگان باشد تا از یک سوراخ دوبار گزیده نشویم؟

 

+  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

چند روز پیش دوره یک ساله فعالیت ما در صدای فارسی رادیوی محلی بریزبن به اتمام رسید. یک سال هرچه توانستیم برای برای تهیه و ضبط و پخش برنامه ها وقت گذاشتیم. گذشته از همه پستی و بلندی های این دوره یک پیز را به خوبی لمس کردم و آن اینکه در دنیای مدرن امروز، رادیو به ابزاری کهنه و کم اثر تبدیل شده است. البته این نتیجه عجیب و جدیدی نیست و افت کمی شنونده های رادیو در داخل ایران هم مشهود بود. اما تصور می کردم که با توجه به شرایط خاص اینجا که از هیچ منبعی صدای فارسی شنیده نمی شود ایرانی های اینجا از فرط تشنگی و دلتنگی،همین باریکه آب   رسانه کوچک خود را قدر بدانند، هر روز برنامه هایش را انتظار بکشند و به آن حساسیت نشان دهند.  

 

در ابتدا تصور می کردم که این مشکل ایرانی جماعت است که فقط مصرف کننده است. اگر روزی اش رسید مصرف می کند ... اگر هم نرسید می سازد و انتظار می کشد تا روزی شاید ورق دوباره به نفع او برگردد.   

 

اما به نظرم واقعیت این است که دیگر در عصر ماهواره ها، صداها و تصاویر دیجیتالی و اینترنت نمی توان مردم را مجبور کرد که در ساعتی که ما تعیین می کنیم پای رادیو بنشینند و به دیوار نگاه کنند و به برنامه هایی که با سلیقه خاص چند نفر تهیه شده گوش دهند.

 

مهم ترین ثمره تکنولوژی مدرن این است که فردیت آدمی را به رسمیت شناخته و به مصرف کننده قدرت انتخاب می دهد.

 

می توان گفت که نه تنها به تعداد آدمهای زنده روی زمین، تعدد سلیقه داریم بلکه هر یک از افراد نیز در طول هرشبانه روز حال و هوا های مختلفی را تجربه می کنند. یک نفر ممکن است بر اثر اتفاقاتی که در طول یک شبانه روز برای او می افتد شادی، اندوه ،خشم، سبکی ، بی قراری و بسیاری حالات دیگر را تجربه کند.  

 

پنجاه سال پیش رسانه های عامه پسندی که وجود داشت رادیو بود و چند کانال تلویزیونی. رسانه هایی که در واقع دو نقص بزرگ داشتند. "کم تعدد و لاجرم کم تنوع" و "یک طرفه" بودند. مصرف کننده ها هم در مقابل محدود کالایی که عرضه می شد، بااغماض و به اجبار به چند گروه بزرگ تقسیم می شدند و هر گروه کالای نزدیک به سلیقه و نیاز خود را مصرف می کرد.  اما امروزه این انتظار ایجاد شده که هر فرد در هر لحظه باید بتواند برای نیاز ها و علایق هر لحظه خود پاسخی  درخور و مناسب همان لحظه را بدهد. مقابل تلویزیون می نشیند و میان صدها کانال ماهواره ای و کابلی چرخ می زند. اگر سیراب نشد دیسک های فشرده و اطلاعات دیجیتالی را زیرو رو می کند و باز هم اگر پیدا نکرد در اینترنت غوطه ور می شود.

 

اگر بخواهیم بشر امروز را به شنیدن رادیو مجبور کنیم باید او را پشت فرمان اتومبیل بنشانیم. (البته  اتوموبیلی که سی دی خوان نداشته باشد)  وقتی دست و پای او درگیر فرمان و ترمز و دنده است و هیچ جایی را هم به جز رو برو نمی تواند نگاه کند شاید رادیو را روشن کند.     

 

جهت گیری تکنولوژی رسانه ای به سمت و سویی است که به تعداد افراد بشر و برای تقاضا های لحظه ای آنان، خوراک مناسب مهیا شود و این یکی از دلایلی است که بشر امروز به مراتب تنها تر از بشر دیروز است. آدمها روز به روز بین خود و دیگران احساس اشتراک کمتری می کنند. دردو رنج دیگری را کمتر می فهمند و برای خود کمتر آیینه ای پیدا می کنند. روح جمعی با عمده شدن فرد در حال محو شدن است.

 

خصوصیت دیگر فردی شدن رسانه ها هم این است که کمتر می توانند ابزار باشند و چنین رسانه هایی توان تولید موج را ندارند. برای مثال اگر در کشور ما کانالهای تلویزیونی تعدد بیشتری داشت و البته انحصاری هم نبود، به فرض چند روز مانده به روز قدس درست وقتی که چند کانال تلویزیونی برای به خیابان دعوت کردن مردم با آب و تاب فراوان جنایات جنگی، صحنه های متنوع جان دادن کودکان و زجه های زنان را بی پرده و به تکرار به صورت شبانه روزی پخش می کنند و از نشان دادن هیچ صحنه ای برای ریش کردن دل بیننده دریغ نمی کنند و در همان حال که به تماشا گر خود چنین القا می کنند که: آی بیننده اگر فردا به خیابان نروی انگار با همه جنایت کاران از صدر اسلام به بعد شریک جرمی .... به طور همزمان گروهی از یک کانال دیگر فواید پیاز را یاد می گیرند.. گروهی دیگر آخرین نتایج مسابقات فوتبال جام قهرمانی اروپا را دنبال می کنند... گروهی از نحوه زندگی اجتماعی یک نوع مورچه آفریقایی ماتشان برده و گروهی دیگر به شدت هیجان زده اند که بالاخره گروه زرد جایزه پانصد هزار تومانی را خواهد برد یا گروه آبی.

+  دوشنبه دهم تیر 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

گشت و گذار در طبیعت استرالیا بسیار آموزنده است. اگر کسی در اینجا تنها به دیدن شهرها بسنده کند چیز زیادی نخواهد دید. طبیعت دست نخورده استرالیا این امیدواری را زنده می کند که هنوز تکه هایی از  زمین باقی مانده که دست بشر ترکیب آن را بر هم نزده باشد. در دل جنگلهای انبوه و گسترده و یا بعضی ساحلهای خالی از آدمی که میروی انگار صدها سال به عقب بر می گردی. مشتاق می شوی که درختان پیر و سر به فلک کشیده دهانی برای تو باز می کردند و از گذشته های دور می گفتند که چه ها دیده اند و شنیده اند.

 در استرالیا با تاریخ حدود 300 ساله اش موزه قابل توجه و یا آثار باستانی به جا مانده چندان قابل توجهی نیست تا سرگذشت آدمیان قدیم را بازگو کند اما در عوض درختان پیر چند صد ساله و سخره های شکل گرفته از سیلی های مداوم آب در کنار ساحل ها سرگذشت زمین را هنگامی که بشر هنوز آن را لگد مال نکرده بود شرح می کنند.  

 

موجودات زنده در نبود انسان عاقل در مسابقه و مبارزه عادلانه ای شرکت می کنند. سهم و روزی هر کدام معین است و بدون منت وظیفه خود را برای تداوم حیات انجام می دهد. با تولد زندگی را آغاز می کنند و مرگشان بخشی از زندگی یا تولد دیگران است. در نبود عقل انتخاب گر، ماشین زندگی با دقت و روان کار می کند و به پیش می رود.  شاید حیات بر روی زمین یک روز هم ادامه نمی یافت اگر هر موجودی در محدوده زندگی خود امکان انتخاب داشت. عصیان، پاره کننده زنجیرهای به هم بافته ایست که شبکه پیچیده حیات را شکل داده اند. 

 

پرنده ای با دیدن غذا در دست من با سرعت به طرفم می دود و در چند قدمی من می ایستند. سعی می کنم با حرکت دست او را دور کنم اما همچنان با حیرت نگاهم می کند. معنی حرکتم را نفهمیده و متحیر است. انگار بشر را نمی شناسد و هنوز نمی داند که از دست او چه کارهایی ساخته است.  

 

در هر جوی و روزنی آبی زلال جاری است. برکه های کوچک و بزرگ با قو هایی که با حرکت آرام خود در سطح آبها آرامش را زمزمه می کنند. دشت های سبز و نقش شده با گل های رنگین. گیسوان اسبهای سپید، سبزه ها را در رقصی با شکوه همراهی می کنند.  مرغان رنگا رنگ به چالاکی می چرخند و بر شاخه ها می خوانند. مه٬ انبوه درختان دور دست را رنگ خیال می زند. قطره های زلال بر گوش درختان می لرزند و بر زمین می چکند.

 

کاش در این سرزمین هم دینی با کتابی آسمانی ظهور می کرد تا می دیدیم که بهشت را چگونه توصیف می کند. تصور نمی کنم که بهشت آن دین شبیه بهشتی بود که ما می شناسیم و شنیده ایم.

    

 

+  دوشنبه بیستم خرداد 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

مامانم همیشه می گفت: بچه جون  این حرف ها هنوز برا تو خیلی زوده. تو باید هنوز خیلی بزرگ بشی و خیلی چیزها بفهمی که بتونی رئیس جمهور بشی. اما بابام که خیلی چیزها می دونه و معمولا حرف هاش درست از آب در میاد می گفت: " تو چه می دونی زن! این دنیا هزار جور بازی داره  و هر اتفاقی ممکنه توش بیافته"

*** 

"سلام جناب رئیس جمهور! تبریک می گم!"

با من بود؟!! کسی دیگری اینجا نیست ! آره انگار با من بود!

"ها؟! ...  برم اون بالا بشینم ؟! ..."

 

مامانم کجاست که ببینه من الان یه رئیس جمهور واقعی هستم. هر چی هم بگم همه باید گوش کنن حتی مامان و بابام هم دیگه حق ندارن بگن این کارو بکن اون کارو نکن.  آخ جون ...

 ***

خبرنگار روزنامه منتقد با انصاف: جناب رئیس جمهور .. برنامه های اقتصادی شما چیه؟

" ما کشور پولداری هستیم چون نفت داریم. من نمی دونم چرا به عقل این بزرگ تر ها نمیرسه که اگر نفت را بفروشیم با پولش همه مردم می تونن هر چی بخوان بخرن. با یه بشکه نفت میشه صد تا ساندویچ خرید. با یه بشکه نفت میشه دویست تا بستنی و یه عالمه شکلات خرید.  قبلا نفت را می فروختن و میذاشتن تو صندوق یا نمی دونم ... کارهای عجیب و غریب که من متوجه نمی شدم می کردن اما من می خوام همه مردم به هر آرزویی که دارن برسن. بنابراین از این ماه پول نفت را هر ماه تقسیم بر تعداد مردم می کنیم و میفرستیم در خونه هاشون"

 

خبرنگار روزنامه منتقد بی انصاف: برنامه شما برای توسعه روابط بین الملل و کاهش تنشهای بین المللی به منظور ایجاد شرایط ثبات و رفاه در داخل کشور چیست؟

 

این الان چی گفت ؟!...  کاش بابام بود ازش می پرسیدم. فکر کنم در مورد کشورهای خارجی سوال کرد. همونهایی که تو کتاب جغرافی هست و من همیشه به خاطر اینکه اسمشون را اشتباه می گم تنبیه میشم. همون جاهایی که تو ماهواره همیشه نشون میده و بابام یهو نمیدونم چرا میدوه و کانالشو عوض می کنه و سر مامانم داد میزنه که اینو جلو بچه روشن نذار!  حتما خیلی بد هستن این کشورها...

"به نظر من همه این کشور ها بسیار بد و بی تربیت هستن. اگه اینها نبودن کتابهای جغرافی انقدر سخت نبود و ما هم حتما پرقدرت ترین کشور دنیا بودیم. من اینجا اعلام می کنم که همشون را خودم با دست های خودم محو خواهم کرد. رفاه داخل کشور هم ربطی به این موضوع نداره. اگه انصاف داشتی می فهمیدی که ربط نداره!"

 

*** 

 

"خوب ... آقای وزیر شنیده ام با طرح من در مورد تقسیم پول نفت مخالفت کرده ای... "

"ببینید آقای رئیس جمهور من فکر می کنم ... "

"تو بی جا می کنی فکر می کنی! ... بیا بگیر... این حکم اخراجت ... خودم فردا یه نفرو پیدا می کنم که انقدر فکر نکنه واسه من!"

"شوخی می کنید آقای رئیس جمهور!؟ آخه وزارته! همینجوری که نمی شه ... "

"من با تو شوخی دارم؟! درسته که هم قدیم اما دلیل نمیشه روت رو زیاد کنی...  برو بیرون!... ضمنا سر راهت این نامه رو هم بده به اون یکی وزیر که شنیده ام اون هم فکر کرده واسه من! همون نقی رو میگم .. بگو فردا نیاد سرکار"

"اون که تازه اومده سر کار! همین دو هفته پیش تقی را ورداشتین نقی را گذاشتین که!"   

"می تونم ... عوض می کنم .. خوب هم می کنم ..  اصلا من نمی دونم کی این وزارت خونه ها رو درست کرده؟ فقط تنها کاری که کردن اینکه ده دوازده نفر مزاحم گذاشته اند سر راه من. کار ها هم پیچیده شده. کلا وزارت خونه ها رو که منحل کنم درست می شه فکر کنم ..."

 

***

 

خبرنگار روزنامه منتقد منصف: با تشکر از زحمات چند ساله جناب عالی. شما در عرض این چند سال به اندازه چند ده سال کار کردین.  چطور با وجودی که هنوز این همه کوچیکین این همه کار رو انجام دادین؟

ای بابا باز این سوال و جواب ها شروع شد ... الان هم بد موقع است ...نمی دونم چرا هر وقت من جیش دارم اینها مصاحبشون میگیره! 

"شما هم مثل مامانم فکر می کنید. فکر می کنین چون کوچیکم نمی تونم. اما من خواستم ثابت کنم که می تونم. تازه هنوز خیلی برنامه ها دارم. کجاشو دیدین.... صبر کنین.. "

 

خبرنگار روزنامه بی انصاف: بسیاری از صاحب نظران معتقدند که برنامه های شما در این چند سال بسیار شتابزده، غیر کارشناسی، تبلیغاتی و ویران کننده بوده. پاسخ شما چیست؟

واای دوباره این یارو اومد سوال های سخت کرد! من الان نمی تونم وایسم .. چه برسه که فکر کنم و جواب اینو بدم ... واای خیلی شدید شد ...

" من میدونم تو را چه کسانی فرستادن..  همون هایی که همیشه هر وقت من مشکل داشتم و مثل الان عجله داشتم ، مانع کارم شدن و باعث شدن که کارها خراب بشه. شماها نمیتونین بفهمین که من چرا نمی تونم فکر کنم و عجله دارم ... چون زشته که بگم!

شما هم جای من بودین به جای اینکه این همه حرف بزنید .. میدویدین...  من دیگه باید برم ... یه جلسه مهم دارم ... "

 

اوخ اوخ ... کجا برم ... باید زود برگردم ریاست جمهوری ... آها همین جاست ...

آخیش ... آخیش .... راحت شدم ... 

***

***

ای وای ... من باز ....  

باز هم گند زدم!

حالا باید تا صبح بشینم و تشکم را خشک کنم ... اگه مامان بفهمه هم حسابمو میرسه و هم آبروم میره ... چقدر تاریکه ...

 

+  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387   توسط محمد کاشی  |