یک سری سخنرانی قدیمی از دکتر سروش هست که دیدم بعضی از دوستان خارج نشین تمابل به شنیدنش دارند.
برای دانلود فابلها، بر روی لینک کلیک راست کرده و گزینه Save Target As را انتخاب کنید
دکترعبدالکریم سروش
تفسیر مثنوی معنوی مولانا
یک سری فایل صوتی و تصویری در صفحات دیگر اینجا می گذارم که احیانا کسانی که اینترت خوب و علاقه دارند می توانند دانلود و استفاده کنند.
برای دیدن صفحات به روز شده می توانید به قسمت "صفحات دیگر" در سمت چپ همین صفحه تشریف ببرید. ولی در پستهای بعدی نمونه اولیه آن را خواهم گذاشت
فعلا در وبلاگ دیگری می نویسم. این هم آدرس مجل جدید:
با تشکر از شما که خواندید و بلاگفا که منتشر کرد.
کتاب تسلی بخشی های فلسفه در شش فصل با زبانی ساده توضیح می دهد که چطور فلسفه می تواند در مواجهه با مصیبتهای زندگی تسلی بخش باشد و اینکه چگونه با فیلسوفانه نگاه کردن به زندگی و دنیا میتوان غصه های شایع در زندگی را تحمل کرد. یکی از فصلها که مربوط است به "ناکامی در عشق"، شوپنهاور و نگاه او به زندگی را شرح می دهد. چون فلسفه نمی دانم و از آقای شوپنهاور هم فقط اسمش را شنیده ام، نمی دانم که تصویر داده شده در این کتاب از ایشان، تا چه مقدار درست هست.
به هرحال شوپنهاور ظاهرا یکی از بزرگترین بدبینان تاریخ فلسفه است و یک طور شدیدا یاس آوری به همه چیز نگاه می کند. مثلا این جمله را ببینید:
" می توانیم زندگی خود را رویدادی بدانیم که به طرزی بی فایده و ناراحت کننده خواب سعادتمندانه نیستی را بر هم می زند."
یا مثلا این یکی:
"هیچ انسانی چندان دور نیست از حالتی که بخواهد به سرعت به حیات خود پایان دهد. یک تصادف، بیماری و یا تغییر ناگوار در سرنوشت ممکن است به آسانی مخالفان جدی این عقیده را به موافقان آن تبدیل کند"
یک جا هم آدم را با موش کور مقایسه می کند:
"کل کسب و کار سراسر زندگی او حفاری تونل است. همواره در شب زندگی می کند و چشمهای بسیار کوچکش فقط به درد اجتناب از نور می خورند! با این زندگی سراسر مشکل و بی لذت به چه چیز می رسد؟"
اما عمدتا در این فصل نظرات ایشان در مورد عشق و عاشقی های معمول انسانی توضیح داده شده. آقای شوپنهاور دلیل اصلی وجود عشق بین مرد و زن را چیزی بیشتر از تولید مثل و بقای نسل نمی داند. و می گوید عشق به این دلیل این همه دادو قال و دلشوره و تقلا دارد و این همه در زندگی آدمها پر رنگ است که مهمترین هدف زندگی را در دنبال می کند که همان تکوین نسل بعدی است.
وقتی مردی به زنی شماره تلفن می دهد در آن لحظه به تداوم نسل بشر فکر نمی کند. این درست اما ما به دو ضمیر خود آگاه و ناخودآگاه تقسیم شده ایم. ناخودآگاه ما به ادامه حیات چشم دوخته ولی خود آگاه یا همان ذهن ما کاملا تابع و خدمتکار نیمه بینای آن ناخودآگاه است بدون آنکه نقشه های آن را بفهمد. در تجربه عاشقانه این همه اشتیاقی که به دیدار داریم به این دلیل است که اگر اول عقل خود را از دست ندهیم هرگز موافق تولید مثل نخواهیم بود! و بعد از تولید مثل هم دلیلی برای سرخوشی والدین از کنار هم بودن وجود ندارد چون به هدف اصلی عشقشان رسیده اند و کار مهم دیگری ندارند!
بعد شوپنهاور در مورد کیفیت نسل بعد به نظریه انتخاب طبیعی داروین نزدیک می شود و می گوید از بین خیلی گزینه ها، فقط به یک شخص خاص تمایل داریم چون آن اراده ناخودآگاه نظر ما را به افرادی جلب می کند که شانس را برای ایجاد بچه های زیبا و باهوش زیاد می کنند. بعد نظریه دیگری را به عنوان "خنثی سازی" مطرح می کند به این معنی که اراده ناخودآگاه باید تضمین کند که نسل بعد از نظر روانشناسی و فیزیولوژیک آنقدر متناسب هست که در این جهان پر مخاطره دوام بیاورد. بنابراین بیشتر اوقات به سراغ کسانی می رویم که با نقصهای خود نقصهای ما را جبران کنند. زنهای کوتاه قد عاشق مردهای بلند قد می شوند ولی کمتر مرد بلند قد جذب زن بلندتر از خود می شود و از این قبیل.
حالا سوال این که این اعتقادات چطور و کجا می تواند آدم تسلی بدهد؟! نویسنده این کتاب یعنی آقای آلن دوباتن می گوید این نوع تفکر در زمان شکست عشقی به دادمان می رسد و می توانیم آن را هضم کنیم. یعنی اینکه اگر طرف تحویلمان نگرفت نباید فکر کنیم که ظاهرا یا شخصیتا دوست داشتنی نیستیم. بلکه در هر عدم پذیرشی حکم طبیعت است که علیه آن تولید مثل خاص نقش بازی می کند و باید به این حکم احترام بگذاریم. خلاصه اینکه اگر با انتظارات درستی به عشق رو بیاوریم، هرگز از شکست آن چندان ناامید نمی شویم. "وقتی عشق ما را در هم شکسته، تسلی بخش است که بشنویم خوشبختی هرگز جزئی از برنامه نبوده."
حالا اینکه اینها را نوشتم برای این نبود که فقط شوپنهاور را معرفی کرده باشم. گفتنی بود از این نظر که ما شرقی ها عشق را با چه طول و تفسیری هایی فهمیده ایم و به کجاها که بسط و گسترش نداده ایم. اما وقتی مولوی را مقابل این آقای شوپنهاور می نشانیم از آن بالای آسمان چطور به زمین پرتاب می شویم.
بعد این موارد را با سیما بانو مطرح کردیم و به این نتیجه رسیدیم که معلوم نیست چطور نویسنده کتاب فکر میکند فلسفه ای شبیه این، آدم را تسلی می دهد. چون اینجور زندگی را دیدن اگر یک درد آدم را دوا کند، ده درد جدید اضافه می کند که معلوم نیست چطور آنها را باید تسلی داد. فکر کنم اصلا این مدل فکر کردن خودش با اراده ناخودآگاه آدم برای ادامه حیات مخالف است چون خیلی ها اصلا زنده نمی مانند تا عشق را تجربه کنند.
چند روزی هست که امتحانهای ترم اول تمام شده و در حال نفس کشیدنیم. احیانا اگر همکلاسی های قدیم اینجا را می خوانند فکر نکنند درس خواندن ما مثل همان قدیم هاست. خیر جانم....
ادامه مطلب...
دیروز در مراسم نماز جمعه کشور پاکستان شهر لاهور، چند مرد مسلح خیلی راحت وارد جماعت شدند. آنها را به رگبار بستند و چند نارجک در میان جمعیت انداحتند. در این حمله 80 نفر کشته و بیش از 100 نفر زخمی شدند.
ادامه مطلب...
دیشب مستندی از شبکه اس بی اس استرالیا در مورد ایران پخش شد که از سال ۵۷ تا آخر جنگ را مرور می کرد و به طور خاص ماجراهای اشغال سفارت آمریکا ٬ مک فارلین و پایان جنگ را تشریح می کرد. چند نکته در این برنامه دیدم که اول فکر می کردم بی ربط است. اما بعد از اینکه نوشتم دیدم اتفاقا خیلی هم به هم ارتباط دارد.
...
ادامه مطلب...
خمیر مایه هنر "عشق" است. هنر در زمینی شکوفا می شود که با عشق آبیاری شود و در جامعه ای گسترش پیدا می کند که عشق مکروه و مذموم نباشد.
ادامه مطلب...
چند کلمه در باره دانشگاه های استرالیا برای خوانندگان داخل ایران شاید مفید بوده و تصویر روشن تری از سازو کار دانشگاه ها ارائه بدهد. روشن است که این تصویر٬ محدود به تجربه شخصی من در یک رشته و مکان خاص است.
ادامه مطلب...
با یک نفر از این موطلایی ها گپ میزدیم که گفت: "ما اخبار کشور شما را دنبال می کنیم و گاها به عبارات و کلماتی بر می خوریم که بعضی از آنها کلا برای ما جدید هستند و بعضی هم انگار برای شما معانی خاصی دارند که اگر توضیح بدهی ما خیلی بهتر مسائل داخلی شما را درک خواهیم کرد." بعد کلماتی را مثال زد و من هم توضیحات زیر را مطرح کردم. لطفا اگر اشکالی می بینید بنده را اصلاح کنید که ایشان را اصلاح کنم.
ادامه مطلب...
جناب مولاتا در حکایتی از لیلی و مجنون گفته است که لیلی ظاهرا اونقدرها هم زیبا نبوده و تعریفی نداشته و بعضی ها هی سرتاپای این لیلی خانم را برانداز می کردند و متعجب بودند که مجنون چرا اینقدر شیفته اشان شده. تا اینکه بالاخره جلسه ای تشکیل می دهند و همگی آقایی به اسم خلیفه را انتخاب می کنندتا برود خدمت لیلی خانم و ته و توی قضیه را دربیاورد. این نگون بخت از همه جا بی خبر هم میرود و خدمت لیلی خانم عرض میکند: شما آنقدر ها هم زیبا نیستی ها و خبری هم نیست حالا. ولی ما هرچه فکر می یکنیم دلیل این کارهای مجنون که اینطور خودش را به درو دیوار میزند و از کارو زندگی افتاده را نمی فهیم! لیلی خانم در حالی که چپ چپ به این فرد نادان نگاه می کنه میگه: ساکت شو و در این مورد نظر نده چون تو در جایگاه مجنون نیستی و از چشم او من را نمی بینی. البته جناب مولانا اینقدر مفصل توضیح ندادن و در همین دو بیت زیر این قصه را خلاصه فرموده اند:
گفت ليلي را خليفه کان تويی کز تو مجنون شد پريشان و غوي؟
از دگر خوبان تو افزون نيستي گفت خامش چون تو مجنون نيستي
ضمنا من فکر می کنم که همین آقای خلیفه احتمالا مذاکراتی هم با جناب مجنون داشته و خیلی به او نصیحت کرده که عزیز من آخه این بابا اونجور ها هم که شما می گی نیست و حتی یکی دو نمونه از دختر خانم هایی که دوتا خانه با منزل مجنون فاصله دارند را به ایشان معرفی کرده بوده که خیلی هم بهتر بودند. ولی مجنون هم بدون پاسخ گفتن به این نادان، با پوزخندی راهش را گرفته و رفته و آقای خلیفه بعد از این گفتگوها تا مدتها دچار افسردگی شدید بوده که البته اینها در مثنوی نیامده.
مقصود از طرح این حکایت دل انگیز این بود که در بسیاری اوقات ما با چشم مجنون به مسائل نگاه می کنیم و چون به چیزی دلداده ایم نقص های آن را عین حسن می بینیم و همه مطالعات و تحقیقاتمان هم با همه ظواهر حقیقت پژوهیش، خرج تراشیدن توجیهات کوچک و بزرگ برای راست نشان دادن کجی های معشوقمان می شود. حالا اگر قصه دلدادگی و دلبردگی محدود به همین جریانات بین خانم ها و آقایان باشد که نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوب است چون آدم بی عیب که موجود نیست و اگر بنا باشد که اینطرفی عقل مطلق باشد و ایرادهای طرف مقابل را درست ببیند و دائما به آن بپردازد که زندگی یکی از لطفهای بزرگش را کم داشت و از این قصه تکراری نامکرر دیگر خبری نبود.
اما گاهی اوقات مجنون شدن را باید به کل فراموش کرد و عقل مطلق بود. مثلا فرض کنید که در عالم سیاست و جنگ قدرت و این حرف ها ما به عنوان مردم به یک عده رای اعتماد بدهیم که تشریف ببرند آن بالا و امور حکومتی را رتق و فتق کنند و از طرفی هم باید بدانیم که قدرت چه چیز خظرناکی است و دائما با چهار چشم آنها را بپاییم که یک وقت دست از پا خطا کنند. اما بهو این وسط بزند و ما عاشق و دلداده یکی دو نفر از آن بالایی ها شویم. آن وقت آن چهارتا چشم را که برای پاییدن آنها بود را از آنها برمی گردانیم و می گردیم دنبال یک بی شرم و حیا که احیانا نظری در مورد بالای چشم معشوقمان بدهد و صحبت از چیزی مثل ابرو و این حرفها کند. خطای محبوبمان را عین ثواب و ظلمش را عین کرم می بینیم و کلا از لعت کریمه و کریمانه زیاد استفاده می کنیم. خودمان که نظارتمان را تعطیل می کنیم هیچ، کسی را هم نمی گذاریم نظارت کند. دست جناب حاکم هم باز می ماند که به هرجا که می خواهد براند. بعد ما درحالی که خیلی باموضوع عشق و حال می کنیم و شعر و شاعری و این حرفها٬ مثلا ممکن است خیلی اشتباه ها هم بکنیم. ظلم را لطف ببینیم و ازآن حمایت کنیم و یا خونی که به ناحق ریخته شده را نبینیم وآلوده آن شویم و نظیر اینها.
خواهشا در عالم سیاست و قدرت لیلی و مجنون بازی را بگذارید کنار. اسلحه مخصوص میدان سیاست عقل است نه دل.
مشهور است که می گویند که قدرت چیز خطرناک و کثیفی است. در این پایین نشستن و بالایی ها را نقدکردن کار ساده ای است اما فکر نکنید که خود شما اگر بر آن صندلی تکیه کردید سالم می مانید. بر همین پایه اخلاق دان ها به عنوان یک حکم کلی به اکثریت مردم که متوسطان هستند، توصیه می کنند که اگر می خواهید دچار انحراف اخلاقی نشوید تا حد ممکن به قدرت نزدیک نشوید.
درک تاثیر قدرت بر ماآدمیان به خصوص وقتی پای قدرت سیاسی در میان است نه تنها پیچیده نیست بلکه خیلی هم ساده است چون به هر حال هر جامعه ای یک تشکیلاتی به عنوان حکومت در بالای سر خود دارد که هر روز به نوعی این واقعیت را به روشنی برای همگان تکرار می کند. ماشین انسان سنجی جکومت از یک طرف آدم ها را به داخل خود می کشد ولی فقط و فقط بزرگ مردان و آزادمنشان که انگشت شمارند به سلامت خارج می شوند.
آقای منتظری از آن بزرگان انگشت شمار بود که بزرگی و آرادمنشی در او به حدی بود که فرصت طلبان قدرت خواه هر چه کردند نتوانستند حقیقت وجود و تاثیر حضور او را در صحنه جامعه پاک کنند. او با گذشت 20 سال از کناره گیری از قدرت و نشستن گرد و غبار ناشی از انقلاب و جنگ و آشکار شدن حقایق، نه تنها فراموش نشد بلکه هر روز استواری منطقش بر همگان بیشتر از پیش روشن و قابل درک شد و نهایتا نمونه عملی و ستون ارزشمند این عقیده شد که می گوید "آزادگی و انسانیت خود را فدای قدرت طلبی نکنیم".
او از معدود کسانی بود که با دیدن اولین انحرافاتی که دامن انقلاب را می گرفت ابدا ساکت ننشست و ظلم را بر نتافت. او از انگشت شمارانی بود که با به دست گرفتن قدرت، خود را و اهدافش را فراموش نکرد. دستش به خون آلوده نشد و حقیقتی که به آن معتقد بود و برایش عمری مبارزه کرده بود را فدای قدرت و شوکت چند روزه نکرد. در طول همه عمرش همانی را نشان می داد که بود. فقیهی که درد دین و انسانیت داشت و در برابر زور ساکت نمی نشست. همین ... نه کم و نه زیاد. آخر عمری شاعر نشد. عارف بود یا نبود در بوق و کرنا نکرد و کسی ندانست. ادعای همه علم و هنر های دنیا را هم نداشت.
با وجود همه اندوه رفتنش و با وحود پشت گرمی بزرگی که از دست رفته اما بسی جای خوشحالی و امیدواری که هنوز هم هستند بزرگانی که به آنچه خیلی ها فقط حرفش را می زنند و ساعتها برایش سخنرانی می کنند، تا آخرین لحظات عمر قاطعانه عمل می کنند. وعده بالاترین قدرت ها را بگیرند... از عرش قدرت به زمین انداخته شوند ... سالها در خانه محبوس شوند ... حق را پایمال و حقیقت را قدا نمی کنند.
یک بار دیگر گذشت زمان نشان داد که هیاهو های گذشته همگی حقیرشده و به فراموشی سپرده می شوند و آنچه می ماند نام نیک آزادگان و حق جویان است.
روحش شاد٬ یادش جاوید.
قسمتی از سخنرانی آقای حسن عباسی را در اینجا قابل شنیدن است که تحلیلی است عجیب از سریال هالیوودی هشتادو شش قسمتی "لاست". ظاهرا این سریال بلند، داستان یک هواپیمای مسافری است که پس از برخاستن از سیدنی در جزایری در جنوب اندونزی سقوط می کند و 47 مسافر جان به در برده که از ملیت های مختلف از سراسر دنیا هستند در آن جزایر دور افتاده به دنبال راه نجات اند.
تحلیل آقای عباسی به طور خلاصه این است که دنیای غرب از "سینمای استراتژیک" عبور کرده و استراتژی جدید آنها برای غلبه فرهنگی بر دیگران "تلویزیون استراتژیک" است و پشت صحنه ساخت سریالهای تلویزیونی نظیر لاست٬ ملاحظاتی استراتژیک و بسیار حساب شده وجود دارد. بر همین اساس سازنده فیلم بر آن است که بگوید نژاد انگلیسی تبار یا آنگلوساکسن عاقبت جهان را به بهشت موعود برای بشر تبدیل خوهد کرد و تنها تمدنی که توانایی اداره آن بهشت را خواهد داشت انگلو ساکسن ها هستند. 47 نفر مسافر باقی مانده در این سریال عناصری هستند که در حقیقت تمدنهای مختلف موجود در دنیا را نمایندگی می کنند. تمدن اسلام را تنها یک نفر در این فیلم نمایندگی می کتد که یک شکنجه گر بعثی عراقی است و بازیگر آین نقش به گفته ایشان یکی از فاسدترین بازیگران غربی است. اما بقیه بازیگران به جز عده بسیار معدودی که آفریقایی ها و آسیایی ها را نمایندگی می کنند همگی آنگلوساکسن هستند که یا کمک یهودی ها جزیره را که سمبلی است از جهان بشری، اداره خواهند کرد.
در تحلیل آقای عباسی یکی از نقشهای مهم فیلم، در واقع فیلسوف انگلیسی آقای "جان لاک" را نمایندگی می کند و نقش مهم دیگر نیز همان دیوید هیوم ملحد است که این دو تفکر، اداره کنندگان اصلی جهان موعود خواهند بود. زن در این فیلم نماد سرزمین است که همواره تصرف می شود و تنها زن یا تمدنی که در این سرزمین قدرت زایندگی دارد زنی استرالیایی یا آنلگو ساکسن است که از بدو ورود به حزیره باردار است. دیگر تمدنها هم نهایتا به تصرف انگلیسی تبار ها در آمده و در ان هضم می شوند. (عجب حالی می کند اگر کارگردان سریال این تحلیل رابشنود!)
او معتقد است که طرح و برنامه غربیها برای تصرف جهان با دقت و هنر کم نظیر در این سریال گنجانده شده و مشکل هنر ما همین است که قادر نیستیم مثل آنها جهانیان را با فرهنگ و تمدن خود آشنا کنیم و اکثریت کارگردانان ما اصلا هنر را نمی فهمند.
بعد از اتمام این رمزگشایی هوشیارانه به سراغ بازیگران خودمان و خصوصا گلشیفته فراهانی می رود و در حالیکه به شدت فریاد می زند، بازی اخیر او در یک فیلم هالیودی را قسمتی از نقشه غریها معرفی می کند که به دلیل سهل انگاری دستگاه های امنیتی و قوه قضائیه و ناشنیده گرفته شدن هشدارهای ایشان به وقوع پیوسته و راه نفوذ فرهنگی آنها بازتر شده.
ما که این سریال را ندیده ایم و فرض می کنیم که این آقای دکتر سپاهی هنرشناس و فیلسوف متخصص در امور استراتژیک و گرداننده مرکزی به نام "مركز بررسيهاي دكترينال" که نشسته و به گقته خودش از اول تا آخر 86 قسمت را با دقت دیده، اصلا و ابدا بی ربط نمی گوید.
خب آقای استراتژیک، برای اینکه بهتر بتوانید استراتژی تعیین کنید باید بفهمید چه کسی بیشتر به نقشه غربی ها برای اداره جهان خدمت می کند. خود شما در جای دیگری گفته اید که در دنیای مدرن امروزی حکومت بر دیگران از طریق "تصرف قلبها و سيادت بر ذهنها" صورت می گیرد. نقشه ای که با تحلیل این فیلم برملا کرده اید هم نشان می دهد آنها قصدی غیر از این ندارند.
کسی که بر ذهن ها سیادت می کند با زور که این کار را نمی کند بلکه تفکری را روی میز میگذارد که ذهن ها را مجذوب کند و برای مقابله با او باید تفکری قابل مقایسه و بهتر از او عرضه کنیم. شما بفرمایید ما ایرانیها در چهارصد سال اخیر چه حرف تازه و گفتنی برای جهانیان داشته ایم؟ از میکرفن جلوی دهان شما که انگار کاربرد آن را نمی دانید و در آن فریاد می کشید و کامپیوتر منزلتان و دی وی دی های سریال لاست که پای آن نشسته اید و تحلیل های درخشان کرده اید تا پایه های نظام اقتصادی و سیاسی کشورمان و تا توپ و موشک و انرژی هسته ای که ادعای شش دنگ سندش را دارید را همین غربی های به نظر ناپاک شما "حرام زاده"، طی چند قرن با تلاش بی وقفه شبانه روزی از مال و جانشان مایه گذاشته و فراهم کرده اند. در طی این مدت ما کجا بودیم جز اینکه بر سر جوی نشسته بودیم و گذر عمر می دیدیم.
حالا چه انتظاری از آنها دارید؟ که بیایند و به خاطر چه چیزی از شما تشکر کنند؟ بعد از چهار صد سال آمده اید و دیده اید که دنباله رویی بیش نیستیم و غیرتی شده اید. اما به جای آنکه دستان خالی ما را ببینید آنها را توطئه گر می خوانید و اسمش را هم گذاشته اید "جنگ نرم" که مثلا هرکس کلمه جنگ را که می شنود وحشت کند و دنبال شما راه بیافتد. قطعا غربیها اشتباهات بسیاری کرده اند و می کنند اما کدام کار است که انجام بدهی و غلط نداشته باشد. ما اولین و بزرگترین کار غلطی که کرده ایم این است که اصلا کاری نکرده ایم. حالا هم طلبکاریم.
گذشته از این حرفها، گلشیفته فراهانی در یک فیلم بازی کرده که البته باید ببینیم در بین همه سازنده ها و تحلیل گران دنیا که سلامت روانی هم داشته باشند کسی هست که برداشت شما را از این فیلم ها و سریال ها داشته باشد یا خیر. اما آیا او به فرهنگ غرب خدمت بیشتری کرده یا امثال شما که فقط خشونت را تقدیس و تبلیغ می کنید و احیانا اگر دلی هم می خواسته که جذب فرهنگ ما شود با دیدن شما و رئیس جمهورتان دور ما را برای همیشه خط کشیده است.
برای صاحب هنری که دل های بسیار برده و می برد چه رقیب زشت رویی بهتر از شما که به جای هنر دست بر اسلحه دارید و نفرت تولید می کنید و از همه کارهای دنیا فقط کار امنیتی و نظامی را یاد گرفته اید و اگر به شما باشد یک قوه قضائیه با زندانهایش و یک وزارت اطلاعات برای کل اداره مملکت کافی است. بنابراین اول بر سر خود و دیکتاتورهای حاکم فریاد بکشید و از سر راه مردم کنار بروید و اجازه دهید که آن حداقل اندوخته ای که از گذشتگانمان به ارث برده ایم را پرورش دهیم و به نمایش بگذاریم که شاید خریداری داشته باشد.
پی نوشت: اینجا سایت "اندیشکده یقین!" است که نظرات ایشان را منتشر می کند.
دین چیست و با انسان دین دار چه می کند؟ سعادت آدمی در گرو چیست؟ آیا دین کیمیایی است که معجزه وار هر کسی را سعادتمند می کند؟ آیا دین بسته ای کامل از دستورات و توصیه های اخلاقی و عملی است که عمل به آنها سعادت دنیوی و اخروی را برای هر نوع فرد عمل کننده تضمین می کند؟ آیا سعادتمندی تنها در گرو اختیار کردن دین است یا اینکه داشتن عزم و اراده نیز از ملزومات رسیدن به کامیابی است؟ آیا می توان گفت که تنها با داشتن عزم و اراده برای پیشرفت، سعادتمندی تضمین شده است و اختیار کردن یا نکردن دین از فرعیات حرکت تکاملی است؟
مبلغان رسمی، دین را مانند دارو ارائه می کنند که هر کسی با هر خصوصیت شخصیتی و فردی می تواند از داروخانه تهیه و درد خود را درمان کند. کافی است مشخص کنید که کدام دین یا مذهب را می خواهید. پس از انتخاب، شریعت مورد نظر شما به صورت کتابچه ای از پیش چاپ شده شامل اصول و فروع و دستورات و احکام عملی در اختیارتان قرار خواهد گرفت. این دستورالعمل ها می تواند مانند همان کتابچه هابی باشد که وقتی وارد کتاب فروشی میشوید معمولا جلوی پیشخوان و مقابل چشم شما می گذارند و برای آدمهای راحت طلب نوشته شده. مدیریت سه دقیقه ای ... چگونه پول دار شویم ... آیین دوست یابی و ...
البته باید روشن کرد که از کدام بخش دین صحبت می کنیم. در گذشته دین را به سه لایه شریعت یا پوست، طریقت و حقیقت یا مغز تقسیم کرده اند. لایه شریعت همان لایه اولیه و ظاهری دین است که پتانسیل فرموله کردن دین به صورتی که گفته شد را دارا است.
در حقیقت کلیدی ترین عامل تایین کننده سرنوشت آدمی همان اراده و میل درونی اوست. و البته برای رسیدن به مقصود، انجام عمل نیز ضروری است. در همینجاست که دین با دستورات عملی خود از راه می رسد و به عنوان یک راه هموار خودنمایی می کند. دین _ به خصوص اگر به شریعت آن بسنده کنیم _ چیزی نیست جز یک ابزار بی طرف که برای رسیدن به بسیاری از اهداف، می توان از آن استفاده کرد. نکته مهم اینکه دین علاوه بر ارائه کردن راه عملی، شخص دین دار را نیز مورد تشویق قرار داده و جسارت او را برای انجام عمل فزونی می دهد. بنابراین عمل کننده به احکام بر این باور است که بی شک در راه درست قدم بر می دارد و برای کاری که انجام می دهد پاداش خواهد گرفت. چه دیگران او را تشویق کنند و چه تنذیر.
بر همین اساس است که می بینیم با نام دین چه کارها که نمی کنند. می توان جان دیگران را به راحتی گرفت و متعهد به احکام دین بود. می توان شکنجه کرد و در عین حال ذکر خدا گفت. می توان مستبد ، خودخواه و خود رای و قدرت طلب بود و ملتی را فدای خودخواهی و امیال شخصی خود کرد ولی خوشنود بود که ماموریتی مهم در حال انجام است و خوشحال از به عهده گرفتن این ماموریت الهی و امیدوار به پاداشی که در انتظار است. و خلاصه اینکه می توان ظاهرا دیندار ترین دینداران بود اما درست در مسیر خلاف آنچه مقصود گوهری دین است قدم برداشت.
لذا حضور و سیطره دینی که به شریعت محدود شده می تواند بسیار خطرناک تر و مضرتر از بی دینی باشد و عطای آن را باید به لقای آن بخشید. مگر آنکه درک خود را از دین اصلاح کنیم.
فردا تعدادی از ایرانیان مقیم بریزبین برای همراهی با مردم داخل ایران در مرکز شهر تجمع خواهند کرد. حتی اینجا هم که چوب و چماقی در کار نیست خیلی ها نخواهند آمد و ترجیح می دهند به گرفتاری های روزمره خود برسند. پیش درد و دلهاشان که مینشینی هر کسی هزار حرف و حدیث دارد اما خیلی ها از حرف فرا تر نمی روند. هرچه بتوانیم این حرفها را به عمل تبدیل کنیم تغییر شرایط زودتر و با کیفیت بهتر انجام خواهد شد. فردا روز عمل است هر چند که عمل ساده و کوچک به نظر برسد. روز قدس از معدود فرصت هاست که امنیت برای معترضین داخل کشور هم مثل خارج نشین ها فراهم است. بنابراین واقعا خانه نشینی در چنین روزی برای منتقدین نظام جای سوال دارد.
فردا در ایران از کسی انتظار کار چریکی نیست. انتظار سینه سپر کردن در مقابل گلوله هم نیست. با باتوم هم قرار نیست از کسی پذیرایی شود. مقامات هر یک از تریبونهایی که دارند حرف خود را زدند. حالا نوبت ما است که حرف خود را بزنیم. ولی ما برخلاف مقامات حرفمان را با گلوله و باتوم و شکنجه نمیزنیم. کسی که حق با اوست به سلاح محتاج نیست.
فرصت جمعه را اگر استفاده کردیم که هیچ. اما اگر در خانه ماندیم، حرکتی که از 3 ماه پیش آغاز شد را باید در همین جا فعلا خاتمه یافته فرض کنیم و در عین حال با این کار این تصور غلط را ایجاد خواهیم کرد که هر سرو صدایی بود از سران اطلاح طلبانی بود که زندانی شدند و غائله خوابید.
سه ماه پیش ملت ایران بزرگترین توهین به خود را تجربه کرد. جمعه به راحتی با چند ساعت راه رفتن در خیابان می توانیم کاری کنیم که توهین کنندگان دروغگو بهترین جواب را از مردم بگیرند.
به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم
هیچ فکر فکر نمی کردم روزی برسد که آرزوی شرکت در راهپیمایی روز قدس را داشته باشم و به خاطر محروم شدن از این امکان ناراحت باشم!
همه تلاش نظام در این چند دهه این بوده که فضا همچنان انقلابی و پر شور باقی بماند و راهپیمایی هایی که قبل از انقلاب در مخالفت با شاه برگزار می شد، بعد از انقلاب با هدف اعلام حمایت از جمهوری اسلامی ادامه پیدا کرد. راهپیمایی ها واقعا در چند سال اول انقلاب خود جوش بود اما به سرعت به نمایشی ملال آور تبدیل شد و هر بار که یکی از آنها برگزار می شد باید چند هفته قبل و بعد از مراسم، اجبارا بین تماشای جمعیت هوادار نظام و مصاحبه های مسخره صدا و سیما یا خاموش کردن تلویزیون یکی را انتخاب می کردیم.
اما کسی فکر نمی کرد که همین فضای انقلابی ممکن است روزی بالعکس عمل کند و فرصتی بشود برای مخالفت و اعتراض.
برگی که خشکید، بالاخره روزی باید از شاخه بیافتد. هر چاره ای هم که اندیشیده شود فقط زمان افتادنش را کمی تغییر می دهد و تنها چاره ممکن، داشتن کمی فراست و پیدا کردن راه حل های پیشگیرانه برای جلوگیری از خشک شدن برگ است. حکومت مستبد امروزی ما هم همان نظام سیاسی نو و مردمی سی سال پیش است که امروز خشکیده. هر کاری هم که می کنند، کار از یک جای دیگر در می رود.
روز قدس فرصت بسیار خوبی است برای تبدیل راهپیمایی های بی روح و نمایشی هر سال، به صحنه با شکوه اعتراض مسالمت آمیز و بدون خشونت. اعتراض به حکومتی که راه شنیدن هر حرفی و نقدی را بر خود بسته و فقط به چاپلوسان اجازه جولان داده است. اعتراض به حکومتی که هر اندیشمندی را از خود رانده و کار را به دست سفلگان سپرده است. اعتراض به حکومتی که رهبر آن مردم را آشکارا دشمن ، عامل بیگانه و نادان می خواند. فکرش را بکنید.. ملتی که انقلاب کردند، جنگ دیدند، بمب و موشک بر سرشان بارید، با انواع مصیبتهای حاصله از تدبیرهای حکیمانه آقایان ساختند و دم نزدند. آخر هم آنها را جاهل و فریب خورده بنامند و آنطور که دیدیم از آنها پذیرایی کنند. مردمی که آشکارا تغییر کرده اند و روش سی سال پیش را به کار نمی گیرند. بدین معنی که به جای استفاده از اسلحه برای پایین کشیدن نظام و ویران کردن آن، فقط می خواهند حرف بزنند و آن را اصلاح کنند.
دست همه دوستانی که روز قدس را سبز می کنند به گرمی می فشارم.
حتما شنیده اید که اعتراف به یک ضعف یا بیماری اخلاقی در فرد، مهمترین قدم برای درمان آن بیماری است. هر وقت برای شما قطعی شد که کاری که تا به حال می کردید اشتباه بوده به خودتان تبریک بگویید و بدانید که کار اصلی انجام شده و تا اصلاح شما راهی نمانده. مشکل ما آنجاست که کارهای زشت خود را برای خودمان توجیه می کنیم و پیش خود آن زشت را زیبا جلوه می دهیم.
چون بسیاری از خصوصیات فردی را به جامعه هم می توان نسبت داد پس شاید بتوان گفت که هر وقت جامعه ای به وجود درد و مرضی در بطن خود پی برد، راه اصلاح آن جامعه آغاز شده. در واقع با مشاهده تحولات اخیر، می خواهم بگویم که این تحول مبارک برای ملت ما در حال وقوع است.
سالها بود که انواع و اصناف رذیلت ها در متن جامعه ریشه گرفته بود و با رشدی روزافزون استعدادها و منابع ارزشمند ملی مان را به هدر می داد. ولی عیان نبود چون حجم عظیم تعفن و زشتی هایی که تولید می شد در زیر اخبار دروغ، لبخندهای پوچ، تعارفات آبکی و ژست های توخالی پنهان می شد.
اما بر اساس تجربه تاریخی بشر و در بلند مدت که نگاه کنیم، حکومت ها آینه تمام نمای جامعه و آنچه به واقع در متن جامعه می گذرد هستند. به همین دلیل بود که چهار سال پیش وقتی فساد اخلاقی در جامعه به اوج خود نزدیک می شد، آقای احمدی نژاد بر چنین جابگاه بلندی نشست. خدمت بزرگی که او به ما کرد این بود که در نتیجه عملکردش ظاهر سازی ها کنار رفت، نمایش ها تمام شد و سرپوش ها برداشته شد تا بتوانیم بوی تعفن خود را استشمام کنیم و قامت کج و کوله ما نمایان شد. آقای احمدی نژاد به خوبی مصداق دروغ گویی، بی تدبیری و بی مسئولیتی است. چهار سال به رفتار و کردار او خیره شدیم تا کراهت بی اخلاقی های او را عمیقتر درک کردیم و نتیجتا خود را شناختیم و در دادگاه درونمان، به خیلی چیزها اعتراف کردیم. این اعتراف که در واقع رسیدن به درکی تازه از خود است، قله مهمی است که فتحش کرده ایم و باید برای این پیروزی به خود تبریک بگوییم.
حوادث چند ماه اخیر که عکس العملی بود به بزرگترین دروغ گفته شده در سی سال اخیر، در واقع نشانه تمایل شدید به اصلاح شدن و نتیجه ناگزیر خودشناسی جامعه ای است که دیگر نمی خواهد دروغ را تحمل کند. شاید همچنان سالهای بسیار تلخی را پیش رو داشته باشیم اما جای بسی خوشحالی و امیدواری است که بسیاری از مردم درد را تشخیص داده و همدل تر شده اند. تشخیص مرص همیشه بخشی از درمان است.
شاید اشتباه می کنم اما به نظرم آن دوران تاریخی که با مشروطه شروع شد و همیشه از آن به عنوان دوران سخت مبارزه بر علیه استبداد و مبارزه برای دموکراسی یاد می کنند به نتیجه گیری نزدیک شده. چراکه دوران قهرمان سازی ها گذشته و بسیاری از مردم به جای اینکه زیر پرچم شخص خاصی سینه بزنند زیر پرچم دموکراسی خواهی سینه می زنند و برای کسی یا جریانی چک سفید نمی کشند. لذا با چنین رویکردی قدرت در دست یک فرد یا گروه متمرکز نخواهد شد. شاید خیلی ها اصلا ندانند که دموکراسی چیست اما همین عدم اطمینان به "هیچ کس" یعنی نیاز به تاسیس نظامی که منافع همه را به عنوان انسان را تامین کند و حقوق همه افراد را به رسمیت بشناسد.
مبارک است! بالاخره رهبری اذعان کرد که انگار یک کارهای خلافی هم در این مملکت اتفاق افتاده. بگذریم که طوری این موضوع مطرح شد که انگار بعد از سی سال این اولین بار هست که چنین بلاهایی سر ملت آمده. ولی به هر حال طرح این موضوع از دهان شخص اول مملکت خودش یک قدمی به جلو بود.
اما شاید بد نباشدحساب کنیم که بالاخره در چه زمانی واقعیات و حوادث متن جامعه ما بی پرده و کامل از زبان رهبران درجه اول شنیده خواهد شد. طبیعتا وقتی میتوانیم مشکلات خود را حل کنیم که حد اقل همگی از صدر تا ذیل به وجود چیزی به عنوان مسئله یا معضل اعتراف کنیم. هرچه این اعتراف از مقام بلندپایه تری شنیده بشود ارزش و تاثیر بیشتری خواهد داشت اما این به این معنی نیست که اعتراف تک تک ما آدمها هیچ ارزشی ندارد.
در ایران انتخاباتی برگزار شد. تا حدود یک هفته هر روز خیابانهای اصلی تهران و بعضی شهرها از جمعیت پر و خالی شد. جمعیتی که کمی و کیفی در این سی ساله کم نظیر بود. هر روز صدها نفر با دست و پای کبود به خانه رفتند. هر روز ده ها نفر با دست و پای شکسته راهی بیمارستان شدند. جمعی کشته شدند. حدود چهار هزار نفر دستگیر شدند. همه سران اصلاح طلب که قاعدتا آنطور که از اسمشون برمیاد باید دنبال تغییر بدون خشونت باشند نه انقلاب، دستگیر شدند. بسیاری از دستگیر شدگان که اسم و رسمی نداشتند مورد انواع شکنجه و تجاوز قرار گرفتند. ( هرچه در این سی سال از اشاعه بعضی کلمات و مفاهیم جلوگیری شد در این چند روزه به باد رفت! تجاوز... شیشه نوشابه ... باتوم و غیره نقل و نبات بیانیه های سیاسی و مجالس شده!) همه مخالفین و معترضین در زمانی کوتاه یکی دوماهه چنان دوران سختی را تجربه کردند که صدو هشتاد درجه چرخیدند و اصل اعتقاداتشان در این چند دهه را هم تکذیب کردند و کلا اعتراف کردند که اصلا از اول خری نداشته اند که از کرگی دمی داشته باشد.
چنین اتفاقات عجیب و غریبی در چند روز افتاد و تازه رهبری فرمودند: تعداد معدودی جان باخته اند و تخلفاتی هم در کهریزک صورت گرفته ولی هتک آبروی نظام مهمتر است. حال با بستن یک تناسب ساده محاسبه کنید که باید در این مملکت چه اتفاقی بیافتد که مسئولان آبروی نظام را رها کنند و مراقب جان و مال و آبروی ملت باشند.
ما بالاخره نفهمیدیم که آبروی نظام یعنی چه؟ نظامی که انتخاباتش را اینچنین برگزار می کند. با مردمش این می کند که همه دنیا دیدند. بزرگان و خدمتگذارانش را دو ماه به انفرادی برده و بعد با دمپایی و پبژامه در حال عذر خواهی از رهبر به جهانیان نشان می دهد. این همه جنایت در زندان ها اتفاق افتاده و از همه اونها فقط به عنوان "تخلفاتی در کهریزک" یاد می شود. آنوقت آبروی نظام یعنی دقیقا کجای نظام؟ مگر نظام جدای از مردم هم وجود و معنی دارد؟
از من می شنوید ریشه این مصیبت ها همه از منیت و خودخواهی است نه هیچ چیز دیگر. در مقابل این همه مصیبتی که بر مردم رفت بنشینیم و آنها را نادیده بگیریم و از آبروی نظام حرف بزنیم یعنی نگران آبروی خود بودن. چون از نظام مردم را که بگیریم چیزی نمی ماند جز چند نفر گردانندگان نظام.
اين روزها اخبار داخل ايران به شدت مردم دنيا را متاثر كرده و خيلي ها خبر ها را با دقت دنبال مي كنند. حتي در استراليا با وجود دوري و جدايي از باقي دنيا، اخبار ايران مرتب از كانالهاي تلويزيوني دنبال مي شود و موج نگراني را در اطرافيانم مي بينم. به چند نمونه از مكالماتي كه با همكارانم داشته ام توجه كنيد.
با يكي از همكاران رده بالاي شركت كه صحبت مي كردم طوري نظر مي داد كه انگار مدتي در ايران زندگي كرده باشه و فكر نمي كردم كه اين همه مطلع باشه. مي گفت اين خيلي خوبه كه مردم به دنبال يك انقلاب ديگه نيستند و بايد فقط به دنبال تغييرات تدريجي و حساب شده باشند تا هم قادر باشند براي قبل و بعد از هر حركت برنامه ريزي كنند و هم تخريب كمتري ايجاد بشه... در جاي ديگري مي گفت بخش اعظم مردم استراليا و كشورهاي غربي معني دموكراسي را نمي دانند اما چون در اين سيستم زندگي مي كنند اصول دموكراسي در رفتار آنها نهادينه شده. بنابراين بازنده انتخابات در چنين كشورهايي بلافاصله و بدون شرم دست برنده را فشرده و تشكر مي كند. اما شايد خود نداند كه چه فرآيندي در ساليان سال طي شده تا او به همين راحتي به باخت تن ميدهد و كنار مي رود. و نتيجه مي گرفت كه اتفاقاتي نظير آنچه در ايران افتاد دموكراسي را براي عموم ملت ما معنا مي كند.
رئيس مستقيم خودم كه به اندازه فرد قبلي مطلع نبود مي پرسيد: "چرا مردم هنوز اعتراض مي كنند؟ مگر يك هفته بعد رهبر مذهبي شما انتخابات و نتيجه آن را سالم اعلام نكرد؟"
او با زمينه اي كه داشت تصور مي كرد كه نهادهاي مذهبي جايگاهي مستقل از حكومت و سياست دارند و انتظار داشت ملت متديني مثل ايرانيان به كلام رهبر مذهبي خود تن دهند. قدري برايش از جايگاه رهبري و ميزان نفوذ و نقش رهبري در حكومت گفتم و توضيح دادم كه شما از دور انتخاباتي را مي بينيد و جمعيت انبوهي كه راي مي دهند و شايد با خود مي گوييد... به به! اينها هم كه مثل ديگران انتخابات دارند و خيلي هم جدي و با شور و شوق در آن شركت مي كنند؟ گفت بله دقيقا! به خصوص با ديدن اين انتخابات همين برداشت را داشتم. من هم برايش داستان شوراي نگهبان منصوب رهبري و حضور نماينده هاي گزينش شده در انتخابات مجلس و رياست جمهوري و غيره را گفتم و توضيح دادم كه عصبانيت معترضين از اين است كه نظام حاكم حتي تعييري در اين حد اندك را هم تحمل نكرد.
منشي شركت مي گفت من و خانواده ام به دقت جريانات داخل ايران را دنبال ميكنيم و خوب است كه بدانيم هنوز هم در دنيا چنين اتفاقاتي مي افتد و نبايد تصور كنيم كه چنين مشكلاتي در كشور ما اتفاق نخواهد افتاد و اگر از مردمي نظير مردم ايران دفاع نكنيم ممكن است روزي نوبت خود ما هم بشود. او مصمم بود كه در تجمع هاي اعتراضي كه ايرانيها در بريزبين برگزار مي كنند شركت كند.
مدير اداري شركت هم معتقد بود كه تقلب فقط در ايران اتفاق نمي افتند و به اعتقاد او حتي آقاي بوش هم در دور دوم انتخابات آمريكا با تقلب روي كار آمد اما كسي كاري نكرد. او همان كسي بود كه صبح دو روز بعد از انتخابات از پشت صدايم كرد و بي مقدمه پرسيد "در كشورت چه خبر شده؟" وقتي متوجه شد كه نمي توانم صحبت كنم فقط با تعجب گفت "متاسفم".
هميشه در جريان حوادثي كه در ايران اتفاق مي افتاد، يا من هم در قلب حوادث بوده ام يا حد اقل به ناچار حضور فيزيكي داشته ام و نمي دانستم كه چگونه اخبار اين حوادث تا دورترين نقاط دنيا رفته و در آيينه وجود ميليونها انسان ديگر منعكس شده و هر كسي به گونه اي آن را بازتاب مي دهد.
اين روشن است كه نظام حكومتي ما برآيند مجموع فهم تك تك ما ايراني هاست. اما اين هم روشن است كه آگاهي ها ي ما هم مثل هر چيز ديگر در حال تحول و تغيير است و امروزه به يقين مي توان گفت كه با گذشت چند نسل بعد از انقلاب، اين نظام ديگر برآيند آگاهي هاي جامعه ما نيست و مجبور است كه شكسته شده و تغيير كند و خواه ناخواه بدون اراده كسي تغيير خواهد كرد. خوشحالم كه دنيا حداقل دراين حادثه اخير بهتر فهميد كه نسلهاي جديد ايراني خواهان تغييرند و ديگر آنچه مسئولين نظام در بوقهاي تبليغاتي خود مي گويند خواسته كثيري از مردم نيست.
