تبليغاتX
زمزمه

زمزمه

 

چند روز پیش دوره یک ساله فعالیت ما در صدای فارسی رادیوی محلی بریزبن به اتمام رسید. یک سال هرچه توانستیم برای برای تهیه و ضبط و پخش برنامه ها وقت گذاشتیم. گذشته از همه پستی و بلندی های این دوره یک پیز را به خوبی لمس کردم و آن اینکه در دنیای مدرن امروز، رادیو به ابزاری کهنه و کم اثر تبدیل شده است. البته این نتیجه عجیب و جدیدی نیست و افت کمی شنونده های رادیو در داخل ایران هم مشهود بود. اما تصور می کردم که با توجه به شرایط خاص اینجا که از هیچ منبعی صدای فارسی شنیده نمی شود ایرانی های اینجا از فرط تشنگی و دلتنگی،همین باریکه آب   رسانه کوچک خود را قدر بدانند، هر روز برنامه هایش را انتظار بکشند و به آن حساسیت نشان دهند.  

 

در ابتدا تصور می کردم که این مشکل ایرانی جماعت است که فقط مصرف کننده است. اگر روزی اش رسید مصرف می کند ... اگر هم نرسید می سازد و انتظار می کشد تا روزی شاید ورق دوباره به نفع او برگردد.   

 

اما به نظرم واقعیت این است که دیگر در عصر ماهواره ها، صداها و تصاویر دیجیتالی و اینترنت نمی توان مردم را مجبور کرد که در ساعتی که ما تعیین می کنیم پای رادیو بنشینند و به دیوار نگاه کنند و به برنامه هایی که با سلیقه خاص چند نفر تهیه شده گوش دهند.

 

مهم ترین ثمره تکنولوژی مدرن این است که فردیت آدمی را به رسمیت شناخته و به مصرف کننده قدرت انتخاب می دهد.

 

می توان گفت که نه تنها به تعداد آدمهای زنده روی زمین، تعدد سلیقه داریم بلکه هر یک از افراد نیز در طول هرشبانه روز حال و هوا های مختلفی را تجربه می کنند. یک نفر ممکن است بر اثر اتفاقاتی که در طول یک شبانه روز برای او می افتد شادی، اندوه ،خشم، سبکی ، بی قراری و بسیاری حالات دیگر را تجربه کند.  

 

پنجاه سال پیش رسانه های عامه پسندی که وجود داشت رادیو بود و چند کانال تلویزیونی. رسانه هایی که در واقع دو نقص بزرگ داشتند. "کم تعدد و لاجرم کم تنوع" و "یک طرفه" بودند. مصرف کننده ها هم در مقابل محدود کالایی که عرضه می شد، بااغماض و به اجبار به چند گروه بزرگ تقسیم می شدند و هر گروه کالای نزدیک به سلیقه و نیاز خود را مصرف می کرد.  اما امروزه این انتظار ایجاد شده که هر فرد در هر لحظه باید بتواند برای نیاز ها و علایق هر لحظه خود پاسخی  درخور و مناسب همان لحظه را بدهد. مقابل تلویزیون می نشیند و میان صدها کانال ماهواره ای و کابلی چرخ می زند. اگر سیراب نشد دیسک های فشرده و اطلاعات دیجیتالی را زیرو رو می کند و باز هم اگر پیدا نکرد در اینترنت غوطه ور می شود.

 

اگر بخواهیم بشر امروز را به شنیدن رادیو مجبور کنیم باید او را پشت فرمان اتومبیل بنشانیم. (البته  اتوموبیلی که سی دی خوان نداشته باشد)  وقتی دست و پای او درگیر فرمان و ترمز و دنده است و هیچ جایی را هم به جز رو برو نمی تواند نگاه کند شاید رادیو را روشن کند.     

 

جهت گیری تکنولوژی رسانه ای به سمت و سویی است که به تعداد افراد بشر و برای تقاضا های لحظه ای آنان، خوراک مناسب مهیا شود و این یکی از دلایلی است که بشر امروز به مراتب تنها تر از بشر دیروز است. آدمها روز به روز بین خود و دیگران احساس اشتراک کمتری می کنند. دردو رنج دیگری را کمتر می فهمند و برای خود کمتر آیینه ای پیدا می کنند. روح جمعی با عمده شدن فرد در حال محو شدن است.

 

خصوصیت دیگر فردی شدن رسانه ها هم این است که کمتر می توانند ابزار باشند و چنین رسانه هایی توان تولید موج را ندارند. برای مثال اگر در کشور ما کانالهای تلویزیونی تعدد بیشتری داشت و البته انحصاری هم نبود، به فرض چند روز مانده به روز قدس درست وقتی که چند کانال تلویزیونی برای به خیابان دعوت کردن مردم با آب و تاب فراوان جنایات جنگی، صحنه های متنوع جان دادن کودکان و زجه های زنان را بی پرده و به تکرار به صورت شبانه روزی پخش می کنند و از نشان دادن هیچ صحنه ای برای ریش کردن دل بیننده دریغ نمی کنند و در همان حال که به تماشا گر خود چنین القا می کنند که: آی بیننده اگر فردا به خیابان نروی انگار با همه جنایت کاران از صدر اسلام به بعد شریک جرمی .... به طور همزمان گروهی از یک کانال دیگر فواید پیاز را یاد می گیرند.. گروهی دیگر آخرین نتایج مسابقات فوتبال جام قهرمانی اروپا را دنبال می کنند... گروهی از نحوه زندگی اجتماعی یک نوع مورچه آفریقایی ماتشان برده و گروهی دیگر به شدت هیجان زده اند که بالاخره گروه زرد جایزه پانصد هزار تومانی را خواهد برد یا گروه آبی.

+  دوشنبه دهم تیر 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

گشت و گذار در طبیعت استرالیا بسیار آموزنده است. اگر کسی در اینجا تنها به دیدن شهرها بسنده کند چیز زیادی نخواهد دید. طبیعت دست نخورده استرالیا این امیدواری را زنده می کند که هنوز تکه هایی از  زمین باقی مانده که دست بشر ترکیب آن را بر هم نزده باشد. در دل جنگلهای انبوه و گسترده و یا بعضی ساحلهای خالی از آدمی که میروی انگار صدها سال به عقب بر می گردی. مشتاق می شوی که درختان پیر و سر به فلک کشیده دهانی برای تو باز می کردند و از گذشته های دور می گفتند که چه ها دیده اند و شنیده اند.

 در استرالیا با تاریخ حدود 300 ساله اش موزه قابل توجه و یا آثار باستانی به جا مانده چندان قابل توجهی نیست تا سرگذشت آدمیان قدیم را بازگو کند اما در عوض درختان پیر چند صد ساله و سخره های شکل گرفته از سیلی های مداوم آب در کنار ساحل ها سرگذشت زمین را هنگامی که بشر هنوز آن را لگد مال نکرده بود شرح می کنند.  

 

موجودات زنده در نبود انسان عاقل در مسابقه و مبارزه عادلانه ای شرکت می کنند. سهم و روزی هر کدام معین است و بدون منت وظیفه خود را برای تداوم حیات انجام می دهد. با تولد زندگی را آغاز می کنند و مرگشان بخشی از زندگی یا تولد دیگران است. در نبود عقل انتخاب گر، ماشین زندگی با دقت و روان کار می کند و به پیش می رود.  شاید حیات بر روی زمین یک روز هم ادامه نمی یافت اگر هر موجودی در محدوده زندگی خود امکان انتخاب داشت. عصیان، پاره کننده زنجیرهای به هم بافته ایست که شبکه پیچیده حیات را شکل داده اند. 

 

پرنده ای با دیدن غذا در دست من با سرعت به طرفم می دود و در چند قدمی من می ایستند. سعی می کنم با حرکت دست او را دور کنم اما همچنان با حیرت نگاهم می کند. معنی حرکتم را نفهمیده و متحیر است. انگار بشر را نمی شناسد و هنوز نمی داند که از دست او چه کارهایی ساخته است.  

 

در هر جوی و روزنی آبی زلال جاری است. برکه های کوچک و بزرگ با قو هایی که با حرکت آرام خود در سطح آبها آرامش را زمزمه می کنند. دشت های سبز و نقش شده با گل های رنگین. گیسوان اسبهای سپید، سبزه ها را در رقصی با شکوه همراهی می کنند.  مرغان رنگا رنگ به چالاکی می چرخند و بر شاخه ها می خوانند. مه٬ انبوه درختان دور دست را رنگ خیال می زند. قطره های زلال بر گوش درختان می لرزند و بر زمین می چکند.

 

کاش در این سرزمین هم دینی با کتابی آسمانی ظهور می کرد تا می دیدیم که بهشت را چگونه توصیف می کند. تصور نمی کنم که بهشت آن دین شبیه بهشتی بود که ما می شناسیم و شنیده ایم.

    

 

+  دوشنبه بیستم خرداد 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

مامانم همیشه می گفت: بچه جون  این حرف ها هنوز برا تو خیلی زوده. تو باید هنوز خیلی بزرگ بشی و خیلی چیزها بفهمی که بتونی رئیس جمهور بشی. اما بابام که خیلی چیزها می دونه و معمولا حرف هاش درست از آب در میاد می گفت: " تو چه می دونی زن! این دنیا هزار جور بازی داره  و هر اتفاقی ممکنه توش بیافته"

*** 

"سلام جناب رئیس جمهور! تبریک می گم!"

با من بود؟!! کسی دیگری اینجا نیست ! آره انگار با من بود!

"ها؟! ...  برم اون بالا بشینم ؟! ..."

 

مامانم کجاست که ببینه من الان یه رئیس جمهور واقعی هستم. هر چی هم بگم همه باید گوش کنن حتی مامان و بابام هم دیگه حق ندارن بگن این کارو بکن اون کارو نکن.  آخ جون ...

 ***

خبرنگار روزنامه منتقد با انصاف: جناب رئیس جمهور .. برنامه های اقتصادی شما چیه؟

" ما کشور پولداری هستیم چون نفت داریم. من نمی دونم چرا به عقل این بزرگ تر ها نمیرسه که اگر نفت را بفروشیم با پولش همه مردم می تونن هر چی بخوان بخرن. با یه بشکه نفت میشه صد تا ساندویچ خرید. با یه بشکه نفت میشه دویست تا بستنی و یه عالمه شکلات خرید.  قبلا نفت را می فروختن و میذاشتن تو صندوق یا نمی دونم ... کارهای عجیب و غریب که من متوجه نمی شدم می کردن اما من می خوام همه مردم به هر آرزویی که دارن برسن. بنابراین از این ماه پول نفت را هر ماه تقسیم بر تعداد مردم می کنیم و میفرستیم در خونه هاشون"

 

خبرنگار روزنامه منتقد بی انصاف: برنامه شما برای توسعه روابط بین الملل و کاهش تنشهای بین المللی به منظور ایجاد شرایط ثبات و رفاه در داخل کشور چیست؟

 

این الان چی گفت ؟!...  کاش بابام بود ازش می پرسیدم. فکر کنم در مورد کشورهای خارجی سوال کرد. همونهایی که تو کتاب جغرافی هست و من همیشه به خاطر اینکه اسمشون را اشتباه می گم تنبیه میشم. همون جاهایی که تو ماهواره همیشه نشون میده و بابام یهو نمیدونم چرا میدوه و کانالشو عوض می کنه و سر مامانم داد میزنه که اینو جلو بچه روشن نذار!  حتما خیلی بد هستن این کشورها...

"به نظر من همه این کشور ها بسیار بد و بی تربیت هستن. اگه اینها نبودن کتابهای جغرافی انقدر سخت نبود و ما هم حتما پرقدرت ترین کشور دنیا بودیم. من اینجا اعلام می کنم که همشون را خودم با دست های خودم محو خواهم کرد. رفاه داخل کشور هم ربطی به این موضوع نداره. اگه انصاف داشتی می فهمیدی که ربط نداره!"

 

*** 

 

"خوب ... آقای وزیر شنیده ام با طرح من در مورد تقسیم پول نفت مخالفت کرده ای... "

"ببینید آقای رئیس جمهور من فکر می کنم ... "

"تو بی جا می کنی فکر می کنی! ... بیا بگیر... این حکم اخراجت ... خودم فردا یه نفرو پیدا می کنم که انقدر فکر نکنه واسه من!"

"شوخی می کنید آقای رئیس جمهور!؟ آخه وزارته! همینجوری که نمی شه ... "

"من با تو شوخی دارم؟! درسته که هم قدیم اما دلیل نمیشه روت رو زیاد کنی...  برو بیرون!... ضمنا سر راهت این نامه رو هم بده به اون یکی وزیر که شنیده ام اون هم فکر کرده واسه من! همون نقی رو میگم .. بگو فردا نیاد سرکار"

"اون که تازه اومده سر کار! همین دو هفته پیش تقی را ورداشتین نقی را گذاشتین که!"   

"می تونم ... عوض می کنم .. خوب هم می کنم ..  اصلا من نمی دونم کی این وزارت خونه ها رو درست کرده؟ فقط تنها کاری که کردن اینکه ده دوازده نفر مزاحم گذاشته اند سر راه من. کار ها هم پیچیده شده. کلا وزارت خونه ها رو که منحل کنم درست می شه فکر کنم ..."

 

***

 

خبرنگار روزنامه منتقد منصف: با تشکر از زحمات چند ساله جناب عالی. شما در عرض این چند سال به اندازه چند ده سال کار کردین.  چطور با وجودی که هنوز این همه کوچیکین این همه کار رو انجام دادین؟

ای بابا باز این سوال و جواب ها شروع شد ... الان هم بد موقع است ...نمی دونم چرا هر وقت من جیش دارم اینها مصاحبشون میگیره! 

"شما هم مثل مامانم فکر می کنید. فکر می کنین چون کوچیکم نمی تونم. اما من خواستم ثابت کنم که می تونم. تازه هنوز خیلی برنامه ها دارم. کجاشو دیدین.... صبر کنین.. "

 

خبرنگار روزنامه بی انصاف: بسیاری از صاحب نظران معتقدند که برنامه های شما در این چند سال بسیار شتابزده، غیر کارشناسی، تبلیغاتی و ویران کننده بوده. پاسخ شما چیست؟

واای دوباره این یارو اومد سوال های سخت کرد! من الان نمی تونم وایسم .. چه برسه که فکر کنم و جواب اینو بدم ... واای خیلی شدید شد ...

" من میدونم تو را چه کسانی فرستادن..  همون هایی که همیشه هر وقت من مشکل داشتم و مثل الان عجله داشتم ، مانع کارم شدن و باعث شدن که کارها خراب بشه. شماها نمیتونین بفهمین که من چرا نمی تونم فکر کنم و عجله دارم ... چون زشته که بگم!

شما هم جای من بودین به جای اینکه این همه حرف بزنید .. میدویدین...  من دیگه باید برم ... یه جلسه مهم دارم ... "

 

اوخ اوخ ... کجا برم ... باید زود برگردم ریاست جمهوری ... آها همین جاست ...

آخیش ... آخیش .... راحت شدم ... 

***

***

ای وای ... من باز ....  

باز هم گند زدم!

حالا باید تا صبح بشینم و تشکم را خشک کنم ... اگه مامان بفهمه هم حسابمو میرسه و هم آبروم میره ... چقدر تاریکه ...

 

+  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387   توسط محمد کاشی  | 

با اینکه با موسیقی کلاسیک و پاپ چندان ارتباطی نمی توانم برقرار کنم و آن را نمی فهمم اما معمولا کارهای سلن دیون  برایم شنیدنی بوده. بیشتر کلامش را هم نمی فهمم. انگار صدای خواننده هم یک ساز است مثل بقیه سازهای گروه. موسیقی بی کلام است. نقطه تمایز صدای او با سازهای دیگر یکی تنوع آن است و دیگری اینکه تولید کننده صدا یک انسان است. از آنجا هم که طبع ما شرقی است ترانه های ملایم و بدون جاز او را بیشتر می پسندم.

 

به برکت داشتن همسر علاقه مند و فعال، چندین ماه پیش مطلع شدیم که سلن دیون در بریزبن کنسرت خواهد داشت. مشتاقانه برای تهیه بلیط تماس گرفتیم و طبق معمول فهمیدیم که دیر شده و همه بلیط ها فروش رفته. با این حال اسم خود را در لیست انتظار نوشتیم. حدود دو هفته قبل از کنسرت تماس گرفتند و گفتند اگر همین الان اقدام کنید جا برای شما باز شده و خلاصه موفق شدیم بلیط را تهیه کنیم و جای شما خالی چند شب پیش  کنسرت برگزار شد.

 

با ورود به محل برگزاری کنسرت که به بزرگی یک شهرک بود نظم شدیدی توجه ما را جلب کرده بود و در بعضی موارد جدیتی که مامورین برگزار کننده برای هر کار کوچک و بی اهمیتی صرف می کردند ما را به خنده می انداخت. محل کنسرت هم سالن بزرگ و پر هیبتی بود با ظرفیت حدود ده تا دوازده هزار نفر.  سلن دیون آمد، دقیقا دو ساعت خواند و رفت. البته دو ساعت را بعد از اتمام کنسرت از روی ساعت فهمیدیم.

 

برای اولین بار بود که به کنسرتی می رفتم و چیزی که میشنیدم و میدیدم، بیش از حد انتظارم بود. این بار دیدن اجرای هنرمندان از نزدیک فقط شنیدن صدای موسیقی زنده نبود که چشمت را ببندی تا بهتر بتوانی روی صدا تمرکز کنی. روی صحنه نوازندگان و رقصندگان و خواننده ها هر یک مشغول کار خود بودند اما حاضران این همه را فقط یک چیز می دیدند. کار به قدری هماهنگ و دقیق بود که از آواز، ساز،  رقص و نور هیچ یک را نمی شد جدا کرد. ار درو دیوار هماهنگی می بارید. جالب اینکه یکی از کارهای او که جدید و به نظر ما در اوج بود، بر خلاف طبع ملایم پسند ما بسیار پر سرو صدا و با محوریت جاز بود!  

 

خلاصه با وجودی که همچنان با همان تار و کمانچه خودمان بیشتر صفا می کنم اما از نزدیک تجربه کردم که این نوع موسیقی هم می تواند تامل بر انگیز و تاثیر گذار باشد.

 

 

پی نوشت: چند وقتی است چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. به قول دکتر سروش به کسی شاعر می گویند که به راحتی شعر بگوید و نیاز به فشار آوردن به خود نداشته باشد. نویسندگی و اصولا هر هنر دیگری هم همینطور است. نویسنده نوشته خود را زایمان نمی کند.

+  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387   توسط محمد کاشی  | 

 

نوشته ای را در اینجا دیدم و  به نظرم رسید تا در تایید آن به عنوان نمونه تصویری از جامعه کوچک ایرانی مقیم اینجا ارائه دهم.

 

مطابق آخرین آمار داده شده جمعیت ایرانی مقیم ایالت کویینزلند حدود 1700 نفر است و البته این رقم اخیرا با سرعت بالایی رو به افزایش است.  هنوز آمار دقیقی از نحوه توزیع این جمعیت از نظر قومی ، سنی ، دینی ، حوزه فعالیت و غیره ندارم و به محض دریافت ارائه خواهم داد اما می توان فهرست وار بعضی تقسیم بندی های موجود را مطرح کرد.

 

دو گرایش دینی مسلمانان و بهاییان عمده ترین تقسیم بندی ایرانیان از نظر دینی در کویینزلند محسوب می شوند و جمعیت کوچکی هم ادیان دیگر زرتشتی و ارمنی را تشکیل داده اند.

 

از نظر قومی میتوان به تقریب گفت که از همه اقوام ایرانی از شمالی تا جنوبی و از فارس و ترک و کرد تا خراسانی در این سرزمین حضور دارند.

 

حوزه های فعالیت ایرانیان هم طبیعتا بسیار گسترده است. گروه بسیار کوچکی استاد دانشگاه (کمتر از شش نفر) ، حدودا پانزده نفر پزشک و با تقریب زیاد حدود 200 نفر دانشجو  هستند.  بقیه نیز در حوزه های مختلف کاری از مهندسی تا کارگری و از کار های دفتری تا رانندگی و خانه داری و غیره مشغولند.

 

از نظر علایق و فعالیت های فکری و فرهنگی نیز مانند داخل ایران اکثریت قریب به اتفاق چندان علاقه ای از خود نشان نمی دهند و تفاوت عمده در اینجا شاید این باشد که گروه قابل توجه ای نه تنها منشاء فعالیت فرهنگی نیستند بلکه در هیچ فعالیتی هم شرکت نمی کنند و نه تنها شرکت نمی کنند که حتی مایلند و تلاش می کنند که ایرانی بودن خود را هم فراموش کنند و به کل از طلا گشتن پشیمان گشته اند. با ایرانی جماعت رفت و آمد نمی کنند و با همه چیز کنار آمده اند. اگر لهجه شان را هم عمل کنند دیگر نمی توان آنها را از استرالیایی ها تشخیص داد.

 

گروه کوچکی هم دغدغه های غیر روزمره و فرهنگی دارند و تلاش می کنند که در زمینه های مختلف فعالیت هایی داشته باشند. اما نکته مهمی که منظور نظر این نوشته است اینکه در میان همه این فعالیتها ، تقریبا هیچ کار گروهی که بر آمده از یک کار دسته جمعی و تعامل گروهی از آدمها با سلایق متفاوت باشد، یا مشاهده نمی شود و یا بسیار ناکارآمد و محدود است.

 

برای نمونه می توان از گروه رادیو فارسی کویینزلند نام برد که یکی از دو تشکل عمده ایرانی این ایالت است که به صورت رسمی و با سازمان دهی مشخص فعالیت می کند و از طرف دولت استرالیا به منظور انتشار فرهنگ و زبان ایرانی حمایت می شود.  اما مطلق اندیشی و عدم تحمل نظر و تفکر دیگران که از خصوصیات ظاهرا جدا نشدنی شخصیت ما ایرانیان است مانع از آن شده که این گروه خروجی موفق و مشخصی داشته باشند و به شکلی طنز گونه به جای آنکه هر برنامه حاصل کار یک گروه 10 نفره باشد،  اعضاء به گروهک های دو یا سه نفره تقسیم شده و هر گروهک برای خود برنامه ای مطابق میل خود تهیه می کند. یعنی عملا گروهی وجود ندارد!

 

کانون ایرانیان کویینزلند هم به عنوان تشکل رسمی دوم  وضعیت بهتری ندارد و به همین دلیل هیچ نشریه فارسی زبان در این ایالت منتشر نمی شود چون انتشار آن به صورت موفق از عهده یک فرد خارج است. هیچ جلسه مستمر و برنامه داری هم در این شهر تشکیل نمی شود. عمده گرد هم آیی ها هم جشنهای مربوط به عید نوروز است که وقتی محتوای آن را میبینیم چیز دندان گیری نصیب مان نمی شود و انگیزه های فرهنگی و ایران دوستی چیزی شبیه ادعا به نظر می رسد. چرا که برگزار کننده های این جشنها معمولا یک یا دو نفر بیشتر نیستند و حاصل ماه ها  برنامه ریزی و تلاش آنها یکی پذیرایی مفصل می شود و دیگر اینکه دو نفر دایره دنبکی بزنند و بقیه برقصند.

 

ما به ادبیات کیهانی خرده می گیریم و آن را استثنا می دانیم. اگرچه می توان کیهان را در این مورد یک اسطوره دانست اما در کدام جماعت ایرانی چنین ادبیاتی وجود ندارد؟ اصولا آدمی که یک عنوان کلی و یک برچسب مشخص نداشته باشد ذهن ما ایرانی ها را در گیر و دچار مشکل  می کند. هر کسی مطابق چهار چوب های فکری خود  تعدادی برچسب در جیب دارد که با مشاهده اولین حرکت از کسی سریعا به برچسبهای در جیب فکر می کند، با دومین حرکت برچسبها را زیر و رو می کند و با سومین حرکت لبخندی زده و برچسب مناسب را پیدا می کند. پس از الصاق برچسب هم تکلیف روشن است. یا محو دریای شخصیت او شده و در او ذوب شده و نهایتا به بخار تبدیل می شود و ناراحت که چرا تا به حال محضر چنین تحفه بی نظیری را درک نکرده بوده ، یا به عکس برحال زمین و زمان تاسف می خورد که چنین کسانی پا بر آن میگذارند و جای او را تنگ کرده اند و حتی به او نگاه هم نمی کند. همکاری کردن که پیشکش!

 

اگر چنین طرز تفکری قاعده شود – که ظاهرا هست - کی سنگی بر روی سنگ قرار می گیرد و کدام جامعه انسانی راه کمالی را طی خواهد کرد؟    

 

 

+  جمعه دهم اسفند 1386   توسط محمد کاشی  | 

 

نظر به تماسهای مکرر خبرگزاری های داخلی و خارجی مبنی بر اعلام موضع انتخاباتی این وبلاگ و روشن کردن تکلیف مردم در انتظار، اطلاعیه شماره یک انتخاباتی وبلاگ زمزمه به آگاهی می رسد:

 

بدین وسیله از تمام ملت آگاه، آزاد، آباد، فهیم، رحیم، کریم، خداجو، صلح جو، دعاگو، رشید، مومن ،استوار، با نشاط ، با ثبات وهمیشه در صحنه ایران می خواهم که مثل همیشه با عزمی راسخ، مشتی محکم، دلی پر امید و چشمانی کاملا باز در صحنه انتخابات حضور فعال و دشمن شکن خود را به نمایش گذاشته و با یک حماسه آفرینی تازه، مشت خیلی جدید و محکمی را بر دهان منافقین ،یاوه گویان، زورگویان، ستم گران، دشمنان خارجی، دشمنان داخلی، فریب خورده ها، قلم به دستان مزدور، مرعوبان ساده لوح، روشنفکر نما ها، کوردلان و بزدلان بی همه چیز کثافت بکوبند.

 

دشمنان این ملت بدانند در روز 24 اسفند همه نقشه های آنها بر آب و هر چه از انتخابات قبلی تا این انتخابات رشته اند  پنبه خواهد شد و از 25 اسفند ماه دوباره باید توطئه های تازه ای را پایه گذاری و ریسندگی کنند. 

 

ملت شهید پرور و دشمن کوب ما نیز بداند که در این شرایط بسیار بسیار حساس و برهه سرنوشت ساز و لحظه بی نظیر تاریخی، هر رای تیری است به سوی چشم نا بینای بدخواهان فریب خورده نامرد.

 

همچنین دوباره ملت عدالت خواه ایران بداند، حال که دشمن با حضور در منطقه باتلاقی خاور میانه در محاصره کامل ما قرار گرفته است منتظر سیلی جانانه و محکم دیگری است تا دوباره برجای خود برخورد کند.

 

شایان ذکر است که در راستای اعتلای حکومت اسلامی، در این دوره زمینه برگزاری یک انتخابات شدیدا سالم و پاستوریزه و در عین حال ساده تر فراهم شده است و با کمال اطمینان اعلام میگردد که تمامی کاندیداهای کنونی مجلس افرادی همه جوره ملتزم، صالح، درست کار و کـار درســـــت می باشند. بنابراین به ملت ایران توصیه می شود در مورد کاندیدا ها تحقیق کنند و پس از شناخت کامل و کافی به آنها رای دهند اما در عین حال این بشارت را هم داده می شود که اگر فرصت تحقیق نشد نگران سوء استفاده بدخواهان نباشند چرا که در بدترین حالت هم نماینده ای که به مجلس راه خواهد یافت التزام نظری ، عملی ، شفاهی و کتبی او از قبل تضمین شده است.

 

بنابراین در سایه تلاش شبانه روزی1 خدمت گذارات این ملت، تفکر و تحقیق در مورد کاندیداها و انتخاب آنها  که از قسمت های کسل کننده و ملال آور انتخابات بود از دوش خسته این ملت بزرگ برداشته شد و قطعا انتخابات پیش رو خیلی با حال تر خواهد بود و بیشتر خوش خواهد گذشت.

 

ملت عدالت پرور ایران به این سوال پاسخ دهد که  دیگر چه می خواهد؟

 

وعده ما 24 اسفند ماه، هشت صبح .

 

اطلاعیه تمام شد.

 

-----------------------------

1- متوسط خواب خدمت گذاران سه دقیقه و بیست و دو ثانیه در شبانه روز بوده است.

 

پی نوشت: همین چند دقیقه پیش دیدم که آقای احمدی نژاد در مصاحبه ای با روزنامه لوموند فرانسه گفته بود: "دموکراسی تنها بخش کوچکی از دست آوردهای ملت ایران است "

 

+  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386   توسط محمد کاشی  | 

باز هم نمایش انتخابات شروع شد. این نمایش تکراری و کسل کننده را سال هاست که اجرا می کنیم. در اوایل انقلاب انتخابات گرچه خالی از اشکال نبود اماخیلی به انتخابات واقعی نزدیک تر بود. مردم بیش از اینکه شرکت در آن را یک رفع تکلیف شرعی و دینی بدانند،  به عنوان یک بازیگر تاثیرگذار در صحنه وارد می شدند و هر رای خود را ، قدمی می پنداشتند که آنها را به آرزوهای دیرین خود نزدیک تر می کرد. آزادی بیان و عقیده ،  فضایی پر شور و حال ایجاد کرده بود و شرکت در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی هنوز جذاب بود چون هر فردی می توانست و اجازه داشت که منشاء حرکتی تازه و نو آورانه باشد و به سلیقه خود طرحی نو در اندازد و یا دست کم هر فردی مجموعه ای از طرح های نو در انداخته و متنوع را در پیش چشم داشت و می توانست هر کدام را مایل بود انتخاب و در آن شرکت کند.

 

اما سالها ست که شعارهای انقلاب به تدریج فراموش و یا مطابق سلیقه حاکمیت تفسیر و مسخ شده. از "جمهوری" که روزی یکی از اهداف انقلاب بود  فقط کلمه ای مانده که برای حاکمیت تبدیل شده به آیینه دق و نمی داند با آن چه کند. با بی اعتقادی تمام و از سر ناچاری و بی میلی هر چه تمام تر سعی می کند خود را به آن پایبند نشان دهد.  طبیعتا هر کاری هم که از سر اجبار انجام شود انجام دادن و ندادنش چندان تفاوتی نمی کند.

 

انتخابات به عنوان مهمترین فرصت شرکت مردم در سرنوشت خود از مهمترین ستون های همین آیینه دق مذکور است. انتخابات در مملکت ما تبدیل به نمایشی دوره ای و تکراری شده که هر روز از جذابیت کاسته می شود چون در هر دوره جنبه های نمایشی آن پررنگ تر و تاثیر گذاری عملی آن کمتر می شود و انگیزه انتخابات واقعا رجوع به آرای ملت نیست.  

  

موضوع این است که اراده ای مایل نیست که سرنوشت این حکومت به دست مردم باشد. مشکل اینجاست که اراده ای پر قدرت که لزوما برآمده از یک شخص هم نیست ، نقشه راهی را مورد نظر قرار داده و مایل نیست که مسیر دیگری غیر دلخواه او در پیش گرفته شود. این اراده روز به روز هم در تصمیم خود راسخ تر شده و آن را عریان تر اجرا می کند.

 

با وحود چنین اراده ای، کسانی که تنها شورای نگهبان و دولت را که مامورند و معذور، مقصر نشان می دهند تنها فضا را غیر شفاف می کنند. انتخابات چند دوره اخیر حد اقل فرصتی بوده و هست که از فضای تبلیغاتی به دست آمده استفاده و  واقعیات در پرده مانده، شفاف تر شوند. چاره ای  که تا کنون گروه های اصلاح طلب در این فرصتها در پیش گرفته اند شبیه تجویز مسکن برای بیماری است که هر چه زودتر به جراحی نیاز دارد.

+  شنبه ششم بهمن 1386   توسط محمد کاشی  | 

 

شب گذشته در مراسم آغاز سال نو میلادی در مرکز شهر بریزبن شرکت کردیم. هر سال جمع بزرگی از مردم شهر آخرین شب سال را در کنار رودخانه زیبای بریزبن که رسیدن به اقیانوس آرام را در فاصله ای کوتاه صبور و متین  انتظار می کشد، به پایان می برند. از هنگام غروب سیل جمعیت به سمت مرکز شهر سرازیر شده و تا پایان سال ، حاشیه سرسبز رودخانه مملو از مردم می شود که اکثرا به صورت جمع های خانوادگی و یا حلقه های دوستانه بر روی چمن ها نشسته اند. با هم گفتگو می کنند، می خندند، به آب خیره می شوند و یا با تماشای نمایشگر بسیار بزرگ و رنگ و وارنگی که در مقابل نصب شده سرگرم اند. این مراسم با آتش بازی بزرگی که در لحظه سال نو انجام می شود پایان می گیرد.

 

                                  جشن آغاز سال 2008 بریزبن - استرالیا

 

درست یک سال پیش در حالی در همین مراسم شرکت کردیم که فقط یک ماه از ورود ما به استرالیا گذشته بود. درست نمی دانستیم که به کجا آمده ایم و چه چیز انتظار ما را می کشد. شادی ها و جنب و جوش مردم در آن شب را چندان نمی فهمیدیم. دائما عید نوروز خودمان را در نظر داشتیم و آن را در مقایسه با این مراسم بسیار با معنی تر و جذاب تر می دیدیم. آتش بازی آخر مراسم هم چیزی نبود جز بازی رنگهای خیره کننده و زیبایی که در سیاهی شب خود نمایی می کردند و خیلی زود محو میشدند و جای خود را به رنگها و نقشهای دیگری می دادند. هیچ نقش و رنگی هم اجازه نمیداد سیر او را ببینیم. تا می آمدیم جزئیات آن را تماشا کنیم به کلی محو می شد. زمان حضور هر نقش آنقدر کم بود که یا باید کل را فدای جزء می کردی و با برعکس و خلاصه تماشای سیر هر دو نا شدنی بود.

 

اما همان آتش بازی در آغاز سال 2008  با ما بازی دیگری کرد. برای ما نمادی بود از گذشت یک سال دیگر از عمر. بر خلاف سال گذشته مشتاق بودم تا آخرین لحظه به آن خیره باشم. در گردش نور ها و رنگها ،روزها و لحظات تلخ و شیرینی که گذشت خودنمائی می کرد. دیگر جزء وجود نداشت. کلیتی بود که از ما برگرفته بودند و دوباره تحویل خودمان می دادند. همه سال در حدود ده دقیقه خلاصه شد و تمام!

 

سالی نو آغاز شد. همه شاد و خوشحال به خانه می روند. نمی دانم از چه چیز شادند.از اینکه یک سال دیگر هم گذشت؟  چرا این همه مشتاق گذشت زمانند؟  اگر سال گذشته خوب بوده که تمام شدنش ناراحت کننده است. اگر هم بد بوده، مگرقرار است سال جدید چه فرقی با سال قبل داشته باشد؟

واقعا که آدمی با امید زنده است.

 

+  سه شنبه یازدهم دی 1386   توسط محمد کاشی  | 

آقا من یه پیشنهاد دارم برای جذب سرمایه و کسب درآمد برای مملکت. تازه اگه این کار و کنیم نه تنها مغزها فرار نمیکنن بلکه واردات مغز هم خواهیم داشت. چون کلی محقق از سراسر دنیا سرازیر میشه.

 

می گم چطوره ایران را در دنیا به عنوان یک آزمایشگاه بزرگ معرفی کنیم. این آزمایشگاه میتونه به همه مراکز تحقیقاتی دنیا که در حوزه های اقتصاد، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و دیگر علوم انسانی و غیر انسانی تحقیق میکنن سرویس بده. منابع و امکاناتی که در حال حاضر در کشور وجود داره میتونه اون را به یکی از موفق ترین آزمایشگاه های علوم انسانی دنیا تبدیل کنه. من فعلا چنتا مورد رو خدمت شما عرض می کنم:

 

۱-      در یک آزمایشگاه باید مواد اولیه ای که یه حوزه مورد تحقیق مربوطه موجود باشه اما چون قصد محقق تولید انبوه و نهایی نیست مقدار محدودی از هر ماده میتونه کافی باشه. ما هم همه مواد اولیه را با مقدار کافی برای تحقیق در موجودی داریم مثل موارد زیر:

 

-          پول نقد

-          منابع سرشار انرژی

-          منابع طبیعی و معدنی

-          کارخانه های بسیار برای تولید کردن یا نکردن ارزش افزوده

-          بستر لازم برای برقرار کردن سیستمهای مختلف جکومتی مثل جمهوری ، سلطنتی ، استبدادی، آسمانی ، زمینی و غیره

-          امکانات لازم برای مخلوط کردن سیستمهای حکومتی فوق با نسبت های دلخواه

-          امکانات اولیه پیش بینی شده برای انواع سیستمهای اقتصادی از خصوصی سازی کامل و اقتصاد صد در صد باز تا حذف کامل هرگونه مالکیت خصوصی

-           انواع نمونه انسانی برای آزمایشهای مختلف و مکرر مثل عوام ، روشنفکر ، کارگر ، متخصص ، شهری ، روستایی ، مرتجع ، مدرن ، خلاف کار ، معتاد ، هرزه ، خنثی ، قاتل ، هنر مند ، عاشق پیشه و ...

 

 

۲-      آزادی کامل و باز بودن دست محقق برای انجام هر گونه آزمایشی. باید بگم که این مورد از مورد اول خیلی مهمتره چون همه یا بعضی از امکانات مورد شماره یک در هر کشوری پیدا میشه اما در خیلی جاها نمیشه هر آزمایشی را انجام داد چون هزینه میبره و ممکنه خدای نکرده کشور را با خطر مواجه کنه. اما در مملکت ما دست محقق کاملا بازه. عمده نمونه های تحت آزمایش اعتراض چندانی ندارند و یا نمیتونن داشته باشن. کسی هم تو کار محقق دخالت نمیکنه و براش محدودیت ایجاد نمیکنه.

 

۳-      نبود محدودیت زمانی برای پروژه های تحقیقاتی مختلف. پروژه های کوتاه مدت و بلند مدت و حتی دائمی قابل اجرا هستن و میتونن بارها و بارها تکرار بشن تا وقتی که جناب محقق خسته بشه یا از درستی یا از غلطی کارش مطمئن بشه.  

 

۴-      پروژه تعریف شده میتونه میتونه تمام بشه یا اینکه نیمه کاره رها بشه. این موضوع به صاحب آزمایشگاه ربطی نداره و پولشو میگیره به هر حال. اصلا نیمه کاره رها کردن کار هم میتونه خودش یه پروژه باشه چون شاید محقق بخواد تاثیرات کوتاه یا بلند مدت پروژه نیمه کاره را بررسی کنه.

 

مثلا الان فرض کنیم تو اونور دنیا یه نفر یه ایده اقتصادی خیلی عجیب و غریب به نظرش رسید.   چه میدونم ... مثلا هسته شفتالو باعث استحکام بتن، جلوگیری از سرطان روده و افزایش بازدهی سوخت موشک میشه و باید از این به بعد فقط  هسته شفتالو تولید و صادر کنیم. خیلی وقتها ایده های اولیه مخترعین برای بقیه مسخره بوده اما وقتی اون ایده میدون پیدا کرده و عملی شده حقانیتش رو ثابت کرده. اما طبیعتا  کسی اجازه نمیده که این بابا ایده اش را آزمایش کنه. ولی  اگه بدونه همچین جایی هست میاد و کارش رو انجام میده و میره دیگه. ما هم چیکار داریم که یارو میزان عقلش چقدره یا چی میگه. ما پولمونو میگیریم . اگه واسه اون آب نشه واسه ما که نون میشه. نمیشه؟

تازه اینجوری هم نیست که اگر پروژه چرند بود یا صاحب ایده حالش خوب نبود و پروژه اش هم طبیعتا جواب نداد از این آزمایش هیچی گیر کسی نیاد. اولا با این کار دیگه ایده های غلط چند بار در چند جای دنیا آزمایش نمیشن و این قطعا یک خدمت به بشریته. ثانیا خود طرف هم به میزانی که استعدادشو داشته باشه کم کم عاقل تر و پخته تر میشه. 

 

رو این پیشنهاد فکر کنین .

+  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386   توسط محمد کاشی  | 

 

بعد از انتخابات ریاست جمهوری نهم از مردم خیلی عصبانی و ناامید شده بودم که چرا چنین کردند و چرا هنوز بعد از این همه سختی کشیدن ها و بالا پایین شدنها نتوانستند تشخیص بدهند که در همین انتخابات نصفه و نیمه کدام کاندیدا کمی به خواسته های آنها نزدیک تر است. چرا فقط به دلیل نفرت از یک گزینه سرنوشت خود را به دست رقیب ناشناسی دادند تنها برای آنکه تیری در تاریکی انداخته باشند به امید باز شدن راه تازه ای.

 

داستانی در دوران مدرسه شنیده بودم که ملای مکتبی در روستایی دورافتاده درس می داد و آدم معتبری در روستا بود.  روزی معلمی از شهر برای تدریس به آن روستا فرستاده شد و ملای مکتب که کار و کاسبی خود را در خطر دید مردم را جمع کرد تا معلم با سواد تر را خود مردم انتخاب کنند. از معلم خواست که اسم مار را بر روی دیوار بنویسد. معلم هم نوشت "مار" سپس ملا رشته ای قطور و پیچ در پیچ را در کنار آن رسم کرد و از مردم پرسید شما قضاوت کنید. کدام یک از ما  "مار" را درست نوشته ایم؟! مردم ساده دل هم همه به تصویری که ملایشان رسم کرده بود اشاره کردند.

 

دلسرد بودم که هنوز چرا مردم ما چنین ساده دلند که این همه پیچیدکی در گردش اقتصادی و نظام سیاسی کشور را نمی بینند و با وعده های عوام فریبانه پنجاه هزار تومان در ماه یا رویای پول نفت در سفره شان چنین تصمیمی می گیرند. چرا ندیدند که گزینه انتخابیشان از کجا آمده، به چه کسانی وابسته است و حرف اصلیشان چیست.  چرا مانند بچه های خانواده فقیری که هر روز در انتظار معجزه اند هر شب به قصه های خیال پردازانه مادر دل می بندند و  هر شب با حرف های تازه فرشته قصه همه چیز را به فراموشی می سپرند و با لبخندی شیرین به خواب می روند. فارغ از اینکه فردایی مثل روز گذشته در انتظار آنهاست، اگر بدتر نباشد.

 

بعد ها دیدم که انتظار بی جایی دارم. اصلا قرار بر این نیست که همه مردم به دنبال همه چیز باشند هرچیزی را بدانند. بعضی ها هیچ چیزی را فدای آرامش خود نمیکنند بعضی دیگر هم حاضرند همه چیز را فدای این کنند که یک زندگی پر هیجان و پر تلاطم داشته باشند. برای بعضی برتری بر دیگران  شیرین است و برای بعضی دیگر یاری کردن دیگران. به قول مولوی لازمه آنکه به چیزی نگاه کنیم آن است که از چیز دیگری غفلت کنیم. کار دنیا هم با همین تنوع سلیقه هاو غفلتها و توجه ها برپا مانده و خواهد ماند.

 

کلیت نیازها و خواسته های بشری هم به زیر مجموعه هایی تقسیم شده و هر زیر مجموعه بازاری را در این دنیا به راه انداخته. بازار های کسب و کار ،  اندیشه ،اقتصاد ،تکنولوژی، هنر، سیاست و قدرت ، دین ، عرفان و غیره در کنار هم و با کمک هم زندگی را ممکن کرده اند و به جلو می برند.  وجود و تعادل در هر کدام در جای خود حیاتی و لازم است و تعصیلی یا افراط و تفریط هر یک می تواند بازارهای دیگر را از تعادل خارج کند.

 

در حال حاضر در مملکت ما تلاش بر این است که بازار اندیشه به تعطیلی کشیده شود و اگر اندک جانی هم دارد ارتباط آن را با بازارهای دیگر بسیار محدود کرده اند. در غیبت یا حضور کمرنگ بازار اندیشه طبقه حاکم با مردم سرگرم به کار و زندگی تعامل داشته و بده بستان می کند. طبیعی است که مردمی که در بازارهای دیگر به سر می برند از بازار سیاست و قدرت چیزی نمی دانند و نمی خواهند که بدانند. بنابراین وقتی به تنهایی در این بازار قرار می گیرند ملای ده را به معلم با سواد که حرفهای عجیب و غریب میزند ترجیح میدهند.

 

می توان حالتی را تصور کرد که اتوبوسی در کنار پرتگاه متوقف شده و مردمی با چشمان بسته اطراف آن جمع شده اند. یک چشم بسته دیگر هم در کناری ایستاده و با بلندگویی در دست مرتب و با ریتمی تکراری و مشخص قریاد میزند که "هل بدید".  هر کسی بنا بر تصور خود از سمت و سوی پرتگاه و جاده  دست به جایی از اتوبوس گرفته و آن را هل میدهد. کسی هم نیست که محل درست فشار را به آنها نشان دهد. از بالا که نگاه میکنی دایره ای اطراف اتوبوس تشکیل شده که همه به آن نیرو وارد میکنند. در چنین شرایطی دست حادثه است که تکلیف اتوبوس را روشن میکند و اینکه برآیند نیروها به کدام سو باشد. شاید اتوبوس به دره نزدیک تر شود. شاید از آن دور شود و شاید هم همیشه همانجا بماند.

 

برای همین است که به قول آقا جواد کاشی عزیز چندین دهه است که هر روزش را به نحوی در یک نقطه حساس تاریخی بوده ایم. تنها فریادهای بلندگو به دست چشم بسته را می شنویم که به هل دادن فرا می خواندمان و چه افسوس بار و دردآور است وقتی بعد از سی سال تلاش ٬ گاهی رهگذری که می تواند ببیند٬ در فاصله بین فریادهای مرد بلندگو به دست می گوید:   "هنوز کنار دره اید ! "

+  جمعه بیست و سوم آذر 1386   توسط محمد کاشی  | 

آخرین روز سفری چند روزه به ملبورن را با همراهی دوست خوبم خشایار سپری می کنم. برای اینکه در این فرصت پیش آمده طبیعت گردی هم کرده باشیم از خیر هواپیما گذشتیم و ۱۶۰۰ کیلومتر راه را با دیدن مناظر عجیب و زیبای بیرون پنجره طی کردیم. در میانه راه هم چند ساعتی در سیدنی گذشت .گرچه  زمان اقامت کمتر از آن  بود که ذهنیت کاملتری از این شهر  داشته باشیم اما تصویری که در ذهن ما باقی ماند تشکیل شد از : آدمهای جدی و پر عجله ٬تابلوهای بزرگ تبلیغاتی ٬ ُماشین ٬ پلهای فلزی و بتنی و خیابانهای تنگی که در میان برجهای بسیار بلند در محاصره اند و ترنها و منوریلهای رنگ و وارنگ که از آسمان و زمین عبور می کنند و در پیچ و خمهای خیابانها گم میشوند. خیابانهایی که وقتی در آن قدم میزنی آسمان یعنی یک مستطیل بسیار کم عرض درست در بالای سر.    در نزدیکی همه این ها هم نمایی بی ربط اما بسیار زیبا و حیرت انگیز از اقیانوس آرام با کشتی های کوچک و بزرگ پهلو گرفته در ساحل آن که هیچ تناسبی با شمایل شهر ندارد.  
 
اما ملبورن به نظر ما کمی متعادلتر رسید. شهری بسیار یزرگ و آراسته با رودخانه ای کوچک در میان پلهای متعدد و زیبا٬ مردمی آرامتر ٬ خیابانهای بسیار عریض ٬ قطارها و ترانواهای رنگ آمیزی شده و باغهای کوچک و بزرگ و در مجاورت اقیانوس. ساحلی بسیار آرام و حتی بی موج با آبی به زلالی آب تهران. طبیعتی دست نخورده و بکر و پر از پرنده های رنگ و وارنگی که مثل همه جای این کشور ترسی از آدمها ندارند و گاهی تا نیم متری هم به آنها میتوان نزدیک شد.   
 
تصاویری که در این روزها دیدیم را قبل از مهاجرت فقط در تلویزیون و کارت پستالها دیده بودم. در گذشته   برای من وجود خارجی چندانی نداشتند. گاهی فکر میکردم که اصلا شاید چنین مناظری وجود خارجی ندارند .شاید تنها  دکوری هستند به اندازه کادر دوربین. اگر دوربین را کمی بچرخانی یک دیوار آجری میبینی و چند نفر میکرفن و پروژکتور به دست.  خلاصه فقط مناظری بودند برای تغییر ذائقه ای چند ثانیه ای یا برای تکمیل هارمونی دیوار اتاق.  فکر میکنم که چون آنها را در محیط زندگی خودم تجربه نکرده بودم نمیدانستم با آنها چه کار دیگری میتوان کرد. 
 
کمتر از یک سال از اقامت ما در اینجا میگذردو یک سالی است که محیط زندگی بسار متفاوتی را تجربه میکنیم. زیبایی و پاکیزگی طبیعت٬ منابع طبیعی گسترده٬ رفتارهای اجتماعی آرام٬  صداقت٬ مهربانی و خوش رویی٬ حوصله و امنیت. گرچه دیدن این خوبیها و نکات مثبت و تجربه آنها از نزدیک برایم بسیار آموزنده و مفید بوده است اما مجموعا تاثیری که از این محیط گرفته ام فقط اندکی بیش از تاثیر همان قاب عکس روی دیوار اتاقم در ایران بوده است. نمیتوانم آن را زیاد دوست داشته باشم چراکه در اینجا بزرگ نشده ام . هیچ خاطره ای از هیچ کجای آن ندارم. رفتار های دیگران را کمتر درک میکنم. چند روز پیش وقتی در ساحل طلایی دریا نشسته بودم و ناباورانه به اقیانوس آرام نگاه می کردم به خود می گفتم چه خوب بود که الان در حال دیدن خوابی شیرین باشم و وقتی از خواب بیدارمی شوم خود را در پناهگاه شیرپلا ساعت شش صبح ببینم یا یک بشقاب فلزی سفید کج و کوله که پر از املت است و کوجه های آن هنوز در حال جوشیدن در روغن هستند و یک لیوان چای درکنار یک لیموی نصف شده همراه با صدای آبشار نزدیک پناه گاه. هرچند که شاید به اندازه این اقیانوس زیبا نباشد.
 
آرامش حاکم بر اینجا مانع از این شده که مردم بدبختی ها و فلاکتهای موجود در دنیا را درک کنند. نه گرسنگی را تجربه کرده اند ٬ نه جنگ و نه فقر. نهایت همتی که عامه آنها خرج میکنند اینکه گاهی عصر یک شنبه ای بعد از آفتاب گرفتن در کنار ساحل ها چند ساعتی در مر